‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بزرگان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد بزرگان. نمایش همه پست‌ها

زریابِ باران کردار: زندگی و آثار استاد علّامه دکتر عباس زریاب خوئی

جهان را چو باران به بایستگی/ روان را چو دانش به شایستگی.

میز کار من در بخش تاریخ مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی درست روبروی در ورودی بود. جوانی که تازه قلم به دست گرفته بود و مقاله می¬نوشت و ویرایش می¬کرد. سه¬شنبه ها ساعت 9 صبح همۀ ما منتظرش بودیم و نگاهمان به در بود تا استاد وارد شود. در باز می¬شد و استاد در حالی که آرام آرام قدم برمی¬داشت، بلند سلام می¬داد. سلام! چهرۀ پیرمرد چقدر دوست-داشتنی بود.با نگاهش و رفتارش ما را غرق در محبت می¬کرد. من و دکتر صادق سجادی و علی بهرامیان و گاهی که سیدعلی آل داود حضور داشت، بلافاصله از جا برمی¬خاستیم، به سویش می¬رفتیم و دور او حلقه می¬زدیم و او را تا زمانی که روی صندلی¬اش تکیه دهد، همراهی می¬کردیم. جایش پشت میز دکتر سجادی بود. ناب¬ترین و دل¬انگیزترین خاطرات من از کار در مرکز دایرة المعارف، سه¬شنبه هایی بود که در برابر سخنان دل¬نشین پیرمرد فرهیخته و خوش-مشرب سراپا گوش بودم. پس از گپی و گفتگویی، دکتر سجادی آخرین نمونۀ مقالات را در برابر استاد می¬گذاشت تا در مقام مدیر گروه تاریخ امضا کند. همیشه در حال امضا کردن می¬گفت: «خبر از هیچ ندارد احمد».

ادامه مطلب ...

شاملو، فریادگر بی قراریهای ما




برخی شعرهای شاملو را که می­خوانی، بغضی پنهان گلویت را می­گیرد. می-خواهی گریه کنی ولی نمی­توانی. شاعر سخت بی­قرار است و این بی­قراری را به تو منتقل می­کند..فریادگر دردهای آدمی است. وقتی تو را با تاریخ کشورش پیوند می­زند، از شعرش خون می­چکد، قطره قطره قطره. خشونتی لخت و عور و ویرانگر را با با تپیدن هر نبضت حس می­کنی. انگار چاقو خورده­ای و دردی جانکاه سراسر بدنت منتشر شده است.وقتی از قرار و مدار برادرانمان سخن می­گوید که رستگاری نزدیک را در کشتن یکدیگر می­جویند، درختِ سرسبز و سایه­دار، دیگر درخت نیست، که «جهل معصیت­بار نیاکان است». هنگامی که« گورستانی چندان بی­مرز شیارمی­کنند»، در قاموسِ شاعر واژه­ها دیگر معنی معمول خود را ندارند، بلکه معنی واژه­ها را با خونابه­هایی که از چشمِ بازماندگان سرازیر می­شود، رنگ می­زند. در فرهنگ لغات شاعر، مهتاب و آسمان و دریچه و چشمه معنای دیگری دارند. هنگامی که گاوآهن بر ما بسته­اند، چگونه می­توان از شبِ مهتابی­ی سخن گفت که مهتاب بر روی دلدادگان عاشق گردِ نقره می­پاشد یا از چشمۀ جوشان و باصفا و زلالی سخن گفت که شیرین و مهتاب در آن تن می­شویند یا از پنجره­ای که از منظره­ای دل­انگیز عکس یادگاری می­گیرد؟! نه،
درخت: جهلِ معصیت­بار نیاکان
مهتاب: کفری است که جهان را می­آلاید
نسیم: وسوسۀ نابکار
عشق: رطوبتِ چندش­انگیزِ پلشت
دریچه: به چشم­انداز عقوبتی می­گشاید
چشمه: از تابوت می­جوشد
آسمان: سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کنی
با این همه، درمیان زشتی­ها و پلشتی­های روزگار، باز این عشق است که سبب می­شود امیدها در دل شاعر جوانه زند: «پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی»
شعر شاملو آینه­ای است که بی­قراری­های ما را در نیم قرن گذشته بازمی­تاباند. اصلاً از نگاه او: تاریخِ ما بی­قراری بود/ نه باوری/ نه وطنی.
روز جمعۀ گذشته دوم مرداد، سال­روز خاموشی شاملوی عزیز بود. به همین مناسبت در اینجا نخست تصویر چهارمقاله­ای را که سالها پیش در معرفی چهار دفتر شعر او به نامهای آیدا در آینه، آیدا، درخت، خنجر، خاطره، ابراهیم در آتش و باغ آینه نوشتم و در جلد یکم فرهنگ آثار ایرانی – اسلامی(معرفی آثار مکتوب از روزگار کهن تا عصر حاضر، به سرپرستی احمد سمیعی گیلانی، سروش،1375) به چاپ رسیده­اند، می­آورم. دربارۀ همین دفترها، زنده­یاد محمد حقوقی نیز – که به­تازگی به دیار دیگر شتافت -مطالب ارزشمندی پس از نوشته­های من نوشته­­اند که آنها را نیز می­توانید بخوانید. پس از آن نقدی را ملاحظه می­فرمایید که چند سال پیش بر کتاب ضحاک، نوشتۀ علی حصوری نوشتم که در مجلۀ کتاب ماه هنر(مهر و آبان 1379، ص56-58) به چاپ رسده است.این نقد را بدین مناسبت در اینجا آورده­ام که در آن نظر خود را دربارۀ سخنرانی جنجالی زنده­یاد شاملو دربارۀ فردوسی مطرح کرده­ام.
یادِ بزرگ­مردان ادب فارسی، احمد شاملو و محمد حقوقی هماره گرامی و روانشان به مینو آرام باد


























































































































































































































































































































































































































































































































ادامه مطلب ...

مردی از تبار عشق و حماسه



نگاهی به زندگی و آثار زنده­یاد دکتر محمد­امین ریاحی/
.ابوالفضل خطیبی/
در بیست و پنجم اردیبهشت ماه سال جاری (1388) درست در روز بزرگداشت فردوسی که هر ساله در چنین روزی برگزار می­شود، دکتر محمد­امین ریاحی که عمری را در شیدایی عظمت این سخن­سرای نامی ایران سپری کرده بود، در سن 86 سالگی بدرود حیات گفت و در قطعۀ نام­آوران بهشت زهرا آرامگاه ابدی یافت. او در چند حوزۀ زبان و ادب فارسی وتاریخ و جغرافیای تاریخی از جمله تصحیح متون کهن، شاهنامه شناسی و حافظ شناسی آثار ماندگاری از خود به یادگار گذاشت
[1].
زنده­یاد دکتر ریاحی در یازدهم خردادماه 1302 هجری شمسی در خوی در خانواده­ای اصیل دیده به جهان گشود و در همانجا نخست به مکتبخانه رفت و سپس با بازگشایی مدارس جدید راهی دبستان شد و از 1309-1320 دورۀ دبستان و نیز دورۀ اول (= راهنمایی) و دوم دبیرستان را در همانجا به پایان رساند. مقارن اشغال خوی و ارومیه به دست روسها، به ارومیه رفته بود تا دورۀ دبیرستان را در آنجا سپری کند، ولی به سبب وجود درگیریهای قومی و آشوبهای خیابانی در آنجا ناگزیر به خوی بازگشت و دوران دبیرستان را نیز در همان زادگاه خود به پایان رساند. از آنجا که وضع اقتصادی خانوادۀ محمد­امین جوان چندان خوب نبود، راهی تهران شد و در دانشرای مقدّماتی که شبانه­روزی بود و کمک ­هزینۀ تحصیلی دریافت می­کرد، ثبت نام کرد. به او گفته بودند که در همان ارومیه می­توانی به دانشسرا بروی، ولی او اصرار داشت که به تهران بیاید و در شهری فارسی زبان به ادامه تحصیل بپردازد و چنین نیز شد و او از مهر 1321 تا خرداد 1323 در دانشسرای تهران به تحصیل پرداخت و با رتبۀ شاگرد اولی فارغ­التحصیل شد. سپس از مهرماه 1323 تا خرداد 1327 در دانشسرای عالی در رشتۀ دبیری ادبیات فارسی ( و نیز در دانشکدۀ ادبیات) به تحصیل پرداخت و از آنجا نیز با رتبۀ شاگرد اولی فارغ­التحصیل شد و دو دانشنامه دریافت کرد: یکی ادبیات فارسی و دیگری علوم تربیتی. دکتر ریاحی از مهرماه 1327 تا مهرماه 1334 در ضمن تحصیل در دورۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، دبیر دبیرستانهای قم، قزوین، گرگان و تهران نیز بود. او در شهریور 1337 از پایان­نامۀ دکتری خود که تصحیح کتاب مرصاد العباد نجم الدین رازی به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر بود، دفاع کرد و نمرۀ «خیلی خوب» گرفت. این کتاب بعدها به چاپ رسید و در 1352 به عنوان کتاب سال برگزیده شد. دکتر ریاحی در طول تحصیل خود غیر از فروزانفر، نزد استادان بزرگی چون ملک الشعرای بهار، ذبیح الله صفا، سعید نفیسی و جلال الدین همایی دانش اندوخت.
دکتر ریاحی از 1335 تا 1340 در سازمان لغت­نامۀ دهخدا مشغول به کار بود و حرف «سین» لغت­نامۀ دهخدا را تألیف کرد. در خردادماه 1340 به سمت مدیرکلّ نگارش و مشاور و قائم­مقام وزیر فرهنگ در شوراها منصوب شد. از بهمن ماه 1342 تا بهمن-ماه 1347 با درجۀ وزیرمختاری رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود و درضمن، به دعوت دانشگاه آنکارا به تدریس ادبیات فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران نیز اشتغال داشت. از مهرماه 1348 تا 1350 در دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران در گروه­های ادبیات فارسی و تاریخ تدریس کرد و از اسفندماه 1350 تا 1354 دبیرکل هیئت امنای کتابخانه­های عمومی کشور بود. از مهرماه 1354 تا بهمن 1355 مشاور وزیر و معاون فرهنگستان ادب و هنر ایران و سرانجام پس از درگذشت مجتبی مینوی، از 1355 تا 1357 ریاست بنیاد شاهنامۀ فردوسی و ریاست دانشکدۀ هنرهای دراماتیک را عهده­دار بود. دکتر ریاحی اندکی پیش از انقلاب اسلامی به مدت کوتاهی از دهم دی­ماه 1357 تا بیست و دوم بهمن ماه همان سال وزیر آموزش و پرورش شد و به همین سبب پس از انقلاب اسلامی به زندان افتاد، ولی پس از چند ماه آزاد شد و تا پایان عمر به دور از فعالیتهای سیاسی و مقامهای دولتی به تحقیق و پژوهش پرداخت.
دکتر ریاحی به راستی وطن پرست پرشوری بود و در سراسر زندگی خود با عشق به ایران عزیز زیست و همواره در برابر جدایی طلبان که می­کوشیدند، پارۀ تن ایران را جدا کنند می­ایستاد. او از هواداران دکتر محمد مصدّق بود و برای این هواداری در آذربایجان رنجها کشید و مقارن غائلۀ پیشه­وری و فرقۀ دموکرات در آذربایجان که ریاحی جوان، دانشجوی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران بود ، به عضویت کمیتۀ حزب «پیروزی ایران» یا « حزب وحدت ایران» درآمد. هنگامی که غائله فرونشست و نیروهای دولتی وارد تبریز شدند، انجمن دانشجویان آذربایجانی با ریاست ریاحی، نخستین انجمنی بود که جشن با شکوهی در تهران برپا کرد. او نقل می­کند که پس از اتمام جشن راهی منزل ملک الشعرای بهار شد و مصرّانه از او خواست که شعری دربارۀ نجات آذربایجان بسازد. بهار گفت «بنشین همین الآن شعری می­سازم. تو تا یک چای بخوری من یک قصیده می­سازم. یک مثنوی 30 بیتی ساخت و همانجا برایم خواند». ریاحی خود نیز شاعر بود و اشعاری پرشوری در ایّام جوانی به مناسبت نجات آذربایجان سرود که در همان زمان در برخی روزنامه­ها و مجلّه­ها و سرانجام در جزوۀ کوچکی، شامل اشعار ملّی و وطنی او با عنوان در راه نجات آذربایجان (چاپخانۀ کارون، اسفندماه 1325، 52صفحه) به چاپ رسید. در اینجا بخشی از یکی از شعرهای او را با عنوان «عشق میهن» نقل می­کنیم. در مورد این قطعه خودش می­گوید هنگامی آن را ساخته (1324) که بازی اقلیت و اکثریت مجلس چهاردهم، کشور را به پرتگاه نیستی کشانده بود:
خسته شد جان من از درد وطن، درمان کجاست/ ملک ایران گشت ویران، رحمت یزدان کجاست؟
لشکر افراسیاب فتنه ایران را گرفت / بهر دفع این مصائب رستم دستان کجاست؟
روزگار سفله­پرور داد ایران را به باد / آن­همه فرّ و شکوه و خرگه و ایوان کجاست؟
دشمنان گویند با ما عهد و پیمان بسته­اند / لیک در فرهنگ اینان عهد کو پیمان کجاست؟!
کهنه جاسوسان دم از میهن­پرستی می­زنند / لیک هنگام عمل بین پاکی دامان کجاست؟!....
اندر این ویرانه میهن­دوستی دیوانگی­ست / من شدم دیوانه یاران بند یا زندان کجاست؟
جان مشتاقان ریاحی سوخت از عشق وطن / تا فدا سازیم جان را بازگو میدان کجاست؟
دکتر ریاحی پیش از انقلاب اسلامی در مقامهای مهم فرهنگی، خدمات برجسته­ای انجام داده است که یکی از آنها سامان­دهی کتابهای درسی بود. او خود در رساله­ای با عنوان « داستانی به نام کتابهای درسی» و نیز در جستاری با عنوان «ماجرای کتابهای درسی» در مجلّۀ بخارا (شمارۀ2، مهرماه 1377، ص60-80) به تفصیل دربارۀ وضعیت نابسامان کتابهای درسی در ایران سخن گفته است. او می­نویسد با اینکه استادان پیشکسوتی چون احمد آرام و ابوالقاسم قربانی و احمد بیرشک با تألیف کتابهای درسی سهم بزرگی در سر و سامان گرفتن کتابهای آموزش و پرورش جدید در ایران داشتند، ولی از سال 1324 که وزارت فرهنگ تألیف و چاپ کتابهای درسی را آزاد اعلام کرد، بازار آشفته­ای پدید آمد و موجب بدنامی وزارت فرهنگ شد. دکتر ریاحی از زمانی که مدیر کل نگارش شد، این نابسامانی و بدنامی را به ارث برد و خود می­نویسد او و همکارانش با دوسال و نیم کار شبانه­روزی توانست وضعیت کتابهای درسی را به سامان آورد که تا امروز نیز این سامان حفظ شده است.آن زمان، هر مدرسه­ای، کتابهای درسی را خود تعیین می­کرد و برای هر درس 20 تا 30 نوع کتاب وجود داشت. دکتر ریاحی نخست قانونی را به تصویب هیئت دولت رساند که به موجب آن کتابهای درسی جزو کالاهای اساسی شناخته شد و تعیین بهای آن بر عهدۀ وزارت فرهنگ قرار گرفت. سپس در کمیسیونهای مختلفی که استادان رشته­های مختلف حضور یافتند، از میان کتابهای مختلف هر رشته در مرحلۀ اول سه کتاب انتخاب و بقیه غیر مجاز اعلام شد. برای نمونه در مورد کتاب درسی ادبیات فارسی او خود توضیح می­دهد که کمسیونی مرکب از استادانی چون مجتبی مینوی، محیط طباطبایی، سید محمد فرزان و مصطفی مقرّبی تشکیل یافت و در آن کتابهای بدیع­الزمان فروزانفر و عبدالحسین زرین­کوب به عنوان کتاب درسی برگزیده شدند. سرانجام در سال 1342 با اجرای قطعی طرح یکنواختی کتابهای درسی، از هر درس یک کتاب برگزیده و بقیه غیر مجاز اعلام شد. دکتر ریاحی شرح می­دهد که چگونه با حمایت خانلری، با قاطعیت در برابر افراد بانفوذی که کتابهای درسی آنها غیر مجاز اعلام شده بود، ایستاد و در برابر فشارها پا پس نکشید.
از دیگر فعالیتهای دکتر ریاحی خدمات فرهنگی و ادبی او در مقام ریاست بنیاد شاهنامه بود. به ابتکار او کنگره­های شاهنامه­شناسی به جای شهرهای بزرگی چون تهران و شیراز و مشهد، در هرمزگان برگزار شد که مجموعه مقالات ارائه شده به این کنگره­ به چاپ رسید. دیگر اینکه به دستور او در بنیاد شاهنامه بایگانی علمی تشکیل شد تا در آنجا فعالیتهای شاهنامه­شناسی سامان­دهی گردد. به دستور او قرار بود عکس یا میکروفیلمهای نسخه­های شاهنامه از کتابخانه­ها و موزه­های مختلف جهان گردآوری شود. برای نمونه او می­گوید با دکتر جلال خالقی مطلق قرارداد بسته شد تا در اروپا عکس و میکروفیلم نسخه­های معتبر شاهنامه را تهیه و ارسال کند. همچنین دکتر ریاحی مدیر مسئولی مجلّۀ سیمرغ، مجلّۀ تخصصی شاهنامه شناسی و ارگان بنیاد شاهنامه را بر عهده داشت(1356). در این مجلّه، جستارهای ماندگاری در زمینۀ حماسۀ ملّی به چاپ رسیده است. او پیشتر نیز سردبیری هفته­نامۀ مهرگان و مدیریت مجلّۀ کیهان فرهنگی(1334-1335) و ماهنامۀ آموزش و پرورش(1341-1342) را نیز عهده­دار بود.
آثار علمی
دکتر ریاحی در زمینه­های مختلف زبان و ادب فارسی به­ویژه حافظ­شناسی و شاهنامه­شناسی کتابها و مقالات محققانه­ای به رشتۀ تحریر درآورد. او نخستین مقاله­های تحقیقی خود را در مجلۀ ارمغان در سالهای 1319 و 1320 منتشر کرد. سپس مقالات خود را که در مجله­ها و مجموعه­های مختلف به چاپ رسیده، در دو مجموعه مقاله گرد آورد: یکی با عنوان چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران و دیگری پایداری حماسی. در زیر کتابهای او در دو حوزۀ تألیف و تصحیح متون به ترتیب تاریخ تألیف یا تصحیح آنها آمده است:
الف) تألیف:
1. داستانی به نام کتابهای درسی، تاریخچۀ کتابهای درسی در ایران و گزارش اصلاح آن، انتشارات وزارت فرهنگ، 1342.
2. کسایی مروزی: زندگی، اندیشه و شعر او، چاپ اول، توس 1367، چاپ هشتم، علمی 1373.
3. گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ، علمی، چاپ اول 1367، چاپ دوم 1373.
4. سفارتنامه­های ایران، تاریخ روابط پانصد سالۀ ایران و عثمانی ، توس 1368.
5. زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، پاژنگ 1369.
6. تاریخ خوی: سرگذشت سه هزار سالۀ منطقۀ شمال غرب ایران و روابط سیاسی و تاریخی با اقوام همسایه(کتاب برگزیدۀ سال 1372)، چاپ اول، توس 1372، چاپ دوم، طرح نو1379.
7. سرچشمه­های فردوسی­شناسی: مجموعۀ نوشته­های کهن دربارۀ فردوسی و شاهنامه و نقد آنها، مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی(پژوهشگاه)، 1372.
8. فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، طرح نو، چاپ اول 1375، چاپ چهارم1387.
9. پایداری حماسی(مجموعه مقاله)، مروارید 1379.
10. چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، سخن، 1379.
ب)تصحیح و گزیدۀ متون:
10. جهان­نامه: متن کهن جغرافیایی، تألیف شده در 605ه.ق از محمد بن نجیب بکران طوسی، ابن سینا 1342.
11. مفتاح المعاملات: متن ریاضی از قرن پنجم از محمد بن ایّوب طبری، بنیاد فرهنگ ایران 1349.
12. مرصاد العباد(کتاب برگزیدۀ سال 1342)، از نجم دایه رازی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1342.
13. نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی، امیرکبیر 1350.
14. برگزیدۀ مرصاد العباد، از نجم الدین رازی، تهران، چاپ اول، توس 1361، چاپ دوازدهم، علمی 1379.
15. رتبه الحیات، از خواجه یوسف همدانی، توس 1362.
16. رساله الطیور، از نجم دایۀ رازی، توس 1362.
17. عالم­آرای نادری، از محمد­کاظم مروی، چاپ اول، زوّار 1364، چاپ سوم، علمی 1375.
18. نزهه المجالس، مجموعۀ 4000 رباعی برگزیده از سیصد شاعر پیش از مغول، تألیف جمال خلیل شروانی، چاپ اول، زوّار 1366، چاپ دوم، علمی 1375.
19. معرفه الاسطرلاب معروف به شش فصل، به ضمیمۀ عمل والالقاب، از محمد بن ایّوب طبری، علمی و فرهنگی 1371.
20. بگشای راز عشق: گزیدۀ کشف الاسرار میبدی، چاپ اول، سخن 1374، چاپ دوم 1375.
ج) مقدمه بر کتابها:
21. دیوان رشید یاسمی، ابن سینا 1336.
22. احوال و اشعار حریف جندقی خوئی، نوشتۀ سیدعلی آل داود، فتحی 1366.
23. شاهنامه، ابوالقاسم فردوسی، به کوشش ژول مول، سخن 1369.
24. گزارش‌های تلگرافی آخرین سال‌های عصر ناصرالدین‌شاه، به کوشش شهریار ضرغام 1369
25. جستارهایی دربارۀ زبان مردم آذربایگان، نوشتۀ یحیی ذکاء، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار 1379.
26. از اسطوره تا حماسه: هفت گفتار در شاهنامه­پژوهی، سجاد آیدنلو، جهاد دانشگاهی مشهد 1386.
گذشته از اینها، برای تکمیل آثار دکتر ریاحی باید از دو نوشتۀ زیر نیز یاد شود که اولی را بزرگمهر ریاحی یادآوری کردند و دومی را دکتر سجاد آیدنلو:
1. «83 سال عشق به ایران»، ره‌آورد گیل ، شماره اول(1382)، یادنامه پورداود.
2. «یاد باد آن روزگاران یاد باد»، حدیث عشق 6 (دکتر اصغر مهدوی)، به کوشش نادر مطلّبی کاشانی و سیدمحمد حسین مرعشی،کتابخانۀ مجلس با همکاری مرکز نشر میراث مکتوب 1383.
در اینجا شایسته است درباره میراث قلمی دکتر ریاحی، در سه حوزۀ تصحیح متون فارسی، حافظ­شناسی و شاهنامه­شناسی نکاتی را یادآور شوم. زنده­یاد ریاحی تا پایان عمر با عشق و علاقه به متون کهن زبان فارسی زیست و بسیار کوشید تا آنها را احیاء کند. هر متنی را که می­یافت با دقت و وسواس علمی نسخه­های آن را مقابله می­کرد و با مقدمه­ها و تعلیقات گاه مشروح گره­های ناگشودۀ آن را می­گشود. تصحیحات او به ویژه مرصاد العباد، از بهترین و دقیق­ترین متنهای انتقادی متون فارسی است که تصحیح این متن موضوع پایان­نامۀ دکتری او( به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر) بوده است. مجتبی مینوی عالم دقیق و مشکل­پسند عصر ما در حق او گفته بود: «کار هر متنی را که ریاحی تحقیق و چاپ کند، تمام­شده باید شمرد و دیگر کار مهم و تازه­ای دربارۀ آن نمی­توان کرد». اتکا به ضبطها و ساختهای کهن زبان به جای ضبطها و ساختهای جدیدِ برساختۀ کاتبان و دوری از تصحییحات ذوقی - که در کار بسیاری از مصححان ایرانی معمول بوده و هست- از ویژگیهای تصحیحات اوست. سخنی از خودِ دکتر ریاحی در کتاب گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ(ص112-113)، گویای هوش سرشار او در شناخت ضبطهای اصیل متون است:
« آن روزها مشغول مقابله و تصحیح مرصاد العباد بودم. رسیدم به این عبارت:«اهل حرفت... چون کسی را یابد که در آن حرفت نداند، و بهای آن متاع نشناسد، بر وی اسب ندواند، و به قیمت افزون بدو نفروشد». تعبیر «در آن حرفت نداند» برای من غریب و ناآشنا بود. زیرا دانستن با «را» علامت مفعول بی­واسطه به کار می­رود، و می­گوییم چیزی را دانستن. برای کاتبان قرن نهم به بعد هم این تعبیر غریب بوده که آن را حذف کرده عبارت جدیدی به جای آن نشانده­اند. اما در همۀ نُسخ تا پایان قرن هشتم به همان صورت بود. مطمئن شدم که درست همان است و با گذشت زمان این تعبیر فراموش شده و در هیچ کتاب لغتی هم ذکر نشده است».
سپس شرح می­دهد که برای این تعبیر شواهدی از متون از جمله بیت زیر از حافظ گرد آورد:
آن شد ای خواجه کز افسوس جهان اندیشم محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
دکنر ریاحی ادامه می­ دهد که بیت را برای استاد راهنمایش فروزانفر خوانده و از او پرسیده که «محتسب چه چیز را دانست؟» و فروزانفر بدو گفته است که بیت نامفهوم است و ریاحی هنگامی که شاهدِ مرصاد العباد را برای او خوانده بود، «فوراً و بی­تأمل مطلب را دریافت و تأیید کرد». ریاحی می­افزاید: «گره این مشکل که " محتسب در عیش نهانی حافظ دانست" یعنی از " عیش نهانی" او و "حدیث حافظ و ساغر که می­کشد پنهان" سر درآورده و آگاهی داشته، از هیچ راهی گشودنی نبود، جز اینکه شواهد و نظایر این کاربرد از سخن دیگر شاعران و نویسندگان گردآوری شود و معنی از مجموع شواهد استنباط گردد». البته پیش از دکتر ریاحی حافظ­شناسانی چون علّامه محمد قزوینی و قاسم غنی و دیگران به لزوم استفاده از متون زبان فارسی در شرح لغات و تعبیرات دیوان حافظ پی برده بودند، ولی ریاحی در پژوهشهای خود به طور گسترده از این شیوه سود جست و به نتایج درخشانی رسید. تصحیح و انتشار کتاب مرصاد العباد نجم الدین رازی نقطۀ عطفی در جریان حافظ­پژوهی بوده و ریاحی در پژوهشهای خود دربارۀ حافظ که در کتاب گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ گرد آمده است، بسیاری از گره­های ناگشودۀ بیتهای حافظ را به کمک مرصاد العباد گشود. پس از او، داریوش آشوری در کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ(بازنگریستۀ هستی­شناسی حافظ، نشر مرکز 1379) بر اساس همین مرصاد العباد و کشف الاسرار میبدی – که ریاحی گزیده­ای از آن را نیز به چاپ رسانده بود- از بحث دربارۀ اقتباس حافظ در مضامین شعری از شاعران و نویسندگان پیش از خود یا معاصر خود فراتر رفت و با روش هرمنوتیکی و مطالعۀ میان­متنی(intertextual) کوشید تا دستگاه فکری حافظ را بنمایاند.
ریاحی بر آن است که پیشینۀ اندیشه­های عرفانی حافظ را باید در عرفان غرب و شمال غرب ایران و در اندیشه­های عارفان بزرگی چون حلّاج و عین القضّات و احمد غزّالی و سهروردی که نغمۀ دل­انگیز عشق را سر می­داده­اند، جستجو کرد نه در تصوّف شرق ایران که به جای عرفان عاشقانه، بر مبنای زهد خشک و تعبّد قرار داشته است(ص31) و ازهمین رو شخصیت حافظ را از نظر طرز تفکّر، نه با سنایی و عطّار و عراقی، که با خیّام و سهروردی و باباافضل مقایسه می­کند(ص33). با همین نگرش است که می­نویسد: «اگر خواجۀ شیراز ارتباطی با عرفان و تصوّف داشته از طریق مرصاد العباد بوده است». نگارندۀ این سطوراین نظر دکتر ریاحی را می­پذیرد که حافظ بیشتر متأثر از عرفایی چون حلّاج و عین القضات و سهروردی که عرفان عاشقانۀ آنها رنگ ایرانی داشته و نیز شاعرانی چون خیّام بوده است، ولی دشوار بتوان پذیرفت که ارتباط حافظ با عرفان فقط از طریق مرصاد العباد بوده باشد. گذشته از این کشیدن خط افتراقی بین عرفان غرب و شرق ایران، به­ویژه با ملاحظۀ وجود سنت ادبی زبان فارسی(میراث ادبی عرفانی) البته دشوار است. ریاحی به­درستی نشان داده است که مرصاد العباد امروزه هم می­تواند ما را در فهم درست شعر حافظ یاری ­رساند و هم در تصحیح بیتهای او. نمونه­ای نقل می­کنیم. در مرصاد العباد می­خوانیم: «بدانکه دل خلوتگاه خاص حق است، تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت عزّت اقتضای تعزّز کند از غیر، ولکن چون چاوش لا اله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلّی سلطان الا الله باید بود».
ریاحی(ص223-224) بر اساس همین قطعه، در بیت سخت زیبا و بحث­انگیز زیر، به­درستی «خلوت دل» را بر «منظر دل» و «صحبت اغیار» را بر «صحبت اضداد» ترجیح داده است:
خلوت(منظر)دل نیست جای صحبت اغیار(اضداد) / دیو چو بیرون رود فرشته درآید
نکتۀ مهم دیگری که شایسته است دربارۀ پژوهشهای حافظ­شناختی ریاحی یادآور شوم این است که او با اینکه عالی­ترین مضامین و معانی عرفانی شعر فارسی را در غزلهای حافظ یافته است، سخت مخالف معنی­تراشی­های عرفانی از غزلهای خواجه بود. «حافظ بیش از هرچیز شاعر است، شاعر محض، نه عارف محض، و مضامین عرفانی را در خدمت هنر جادویی شعر خود گرفته است. به این نکته هم توجّه باید داشت که در غزلها و بیتهای عرفانی حافظ، دید و فکر و مفهوم کلّی عرفانی است نه مفردات کلمات»(ص94). پس از وی دکتر شفیعی کدکنی(موسیقی شعر، آگاه 1373، ص435) نیز هم همین نظر را مطرح کرده و بر آن است که حافظ اعتقاد مسلّم به مبانی یا جزئیات عرفان نداشته و عرفان جز در کلّیات جهان­بینی او هیچ نقشی ندارد. حافظ از مجموعۀ عرفان مانند اصطلاحات شطرنج چون ابزاری برای بیان هنر خود بهره برده است. پس از او دکتر دادبه نیز این ابزارها را تا اصطلاحات نجومی و کلامی و تقدیرباوری گسترش داد. نگارنده در جای دیگر(«فغان که با همه کس غائبانه باخت فلک: منشأ تقدیرباوری در شعر حافظ»، جشن­نامۀ استاد اسماعیل سعادت، به کوشش حسن حبیبی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1387، ص273-279) دربارۀ این موضوع به بحث پرداخته ­است و در اینجا فقط دو نکته را یادآور می­شود: یکی اینکه اگر هم خواجه از این اصطلاحات به منزلۀ ابزاری برای بیان هنر خودش بهره برده باشد – که به نظر من همۀ آنها صرفاً ابزار نبوده -، شایسته نیست در مورد همۀ این اصطلاحات از شاخه­های مختلف، یک حکم واحد صادر کنیم؛ دیگر اینکه، تا آن حد با ابزاری بودن این اصطلاحات موافقم که محصول کار شاعرِ شاعران تا حد هنر برای هنر تنزّل نیابد.
ریاحی در جای دیگر از کتابش در برابر کسانی که « به دنبال تأثیر دین زردشت و سروده­های گاتها (وبنده اضافه می­کنم حتی میترائیسم) در سخن حافظ می­گردند»، می­ایستد و بر آن است که آشنایی حافظ با تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام منحصراَ از راه شاهنامه و نظایر آن بوده است(ص88-89). در جای دیگر به­تفصیل از تأثیر شاهنامه بر حافظ سخن گفته و بر آن است که «هیچ­یک از شاعران غزل­سرای ایران به اندازۀ حافظ از شاهنامه فکر و مضمون نگرفته است»(ص190 به بعد). می­دانیم در کنار حافظ، پژوهش در شاهنامه از دغدغه­های فکری زنده­یاد ریاحی بود و در میان پژهشهای شاهنامه­شناختی به زبان فارسی- که غالباً انشاء است تا پژوهش جدی- دو اثر او، یکی سرچشمه­های فردوسی­شناسی و دیگر تک­نگاری فردوسی چون گوهری تابناک می­درخشد. نگارنده بر آن بود تا نکاتی نیز دربارۀ پژوهشهای شاهنامه­شناختی دکتر ریاحی خاطرنشان کند، ولی از آنجا که مجلّۀ نامۀ فرهنگستان هم جای کمی دارد و هم استاد سمیعی در انتشار آن شتاب دارند، امیدوار است در فرصتی دیگر در این باب سخن بگوید. می­گویم تا زبان فارسی زنده است –که هست- رایحۀ دل­انگیز و شوق­انگیز نوشته­های ریاحی با آن نثر سخته و استوار و دلنشین مشامها و جانها را می­نوازد. گذشته از این، شخصیت و آثار ریاحی در کنار برخی دیگر از استادان مسلّم زبان و ادب فارسی و ایرانشناسی، برخاسته از خطۀ فرهنگ­پرور آذربایجان، چون زنده­یاد دکتر عباس زریاب خویی و زنده­بادان دکتر بهمن سرکاراتی، دکتر ژاله آموزگار و دکتر منوچهر مرتضوی که دلسوز واقعی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بوده و هستند و ایران را عاشقانه دوست می­داشتند و دارند، برای مردم آن خطّه، پشتوانۀ معنوی و فکری نیرومندی هستند در برابر یاوه­دراییهایی که آذربایجان، پارۀ تن ایران را می­آزارند. ریاحی عاشق واقعی زبان فارسی و ایران بود. یادش گرامی و روانش به مینو آرام باد.

[1] . دکتر ریاحی در سال گذشته در گفتگویی مفصل با مجلّۀ کتاب ماه، ادبیات (شمارۀ 20، پیاپی 134، آذر 1387، ص3-20) ، با زبانی شیرین و صمیمی فراز و نشیبهای زندگانی علمی و سیاسی خود را بازگفت و نگارنده نخست با استناد به همین گفتگو خلاصه­ای از زندگی و فعالیتهای سیاسی و فرهنگی ایشان را استخراج کرد. ولی از آنجا که زندگی­نامۀ تهیه شده ناقص و در برخی جاها مبهم بود، از آقای بزرگمهر ریاحی، فرزند زنده­یاد ریاحی درخواست یاری کردم و ایشان از سرِ لطف زندگی­نامۀ مختصری از او را، برایم ارسال کرد و نگارنده توانست با استفاده از این مدارک زندگی­نامۀ ایشان را کامل کند.
ادامه مطلب ...

شاهباز تيزپرواز عرصۀ تحقيق به ابديت پر كشيد





مرگ نابهنگام ايران‌شناس بزرگ
پروفسور علي‌رضا شاپور شهبازي

(13شهريور 1321ـ24تيرماه 1385)


جهان را چو باران به بايستگي
روان را چو دانش به شايستگي
فردوسي

ده سال پيش كه آن فاجعة دردناك براي نابغة ايران شناسي، زنده‌ياد دكتر احمد تفضّلي روي داد، همه گفتند و نوشتند كه ضربة جبران ناپذيري بر پيكر پژوهشهاي اندازه قلمايران شناسي وارد آمد؛ و اينك دست خستة تبردار واقعه، درخت تنومند ديگري را بر خاك افكند و جهان ايران شناسي پژوهشگر و دانشمند بزرگ ديگري را از دست داد. شهبازي مانند تفضّلي از معدود ايران شناسان پرماية ايراني بود كه در بين هم قطاران اروپايي و آمريكايي خود آوازه‌اي بلند داشت و در زمانه‌اي كه غالب ايران شناسان غربي پژوهشهاي استادان ايراني را – به حق يا ناحق- ناديده مي‌انگاشتند و مي‌انگارند، آثار شهبازي از لوني ديگر بود. از همين رو محققان جوان ايراني به وجود نازنينش در جمع ايران شناسان نامدار غربي افتخارمي‌كردند. دانش گسترده، ذهن وقّاد و پشتكار شگفت‌انگيزش از او محققي عالي مقام ساخته بود كه به هيچ روي – اگر هم مي‌خواستند- ناديده گرفتني نبود. شهبازي شيفتة ايران بود و درواقع به فرهنگ و تمدن ايران باستان دلبستگي تمام داشت و همين امر سبب شد تا زندگي خود را وقف تحقيقات ايران شناسي كند. ولي اين شيفتگي، دلبستگي و تعصّب او برخلاف امثالِ اصحابِ "ايران كوده" كه با خيال‌بافي‌ها و عرضة نظرات غيرعلمي مي‌كوشيدند تا مهمترين دستاوردهاي تمدن جهاني را به ايران منتسب كنند، در پژوهشهايش دخالتي نداشت. درست است كه برخي ايران شناسان غربي بارها با انتقادات گاه تند و تيز شهبازي مواجه مي‌شدند، ولي – چنانكه گفتيم – هيچ‌گاه نمي‌توانستند آثار محققانة او را كه در آنها انصاف علمي رعايت مي‌شد، ناديده انگارند. مثلا بخش كتابنامة، كتاب "امپراتوري هخامنشي"، نوشتة پي‌ير بريان، هخامنشي شناس نامدار فرانسوي (ترجمة ناهيد فروغان، نشر فرزان – قطره، 1384، ص 1791-1792) را كه از نظر بگذرانيد، با انبوه آثار شهبازي مواجه مي‌شويد كه نويسنده از آنها بهره برده است.
دكتر شهبازي در13/شهريورماه 1321/4 سپتامبر 1942 در شيراز، شهر شعر و گل و بلبل زاده شد و در خانواده‌اي بافرهنگ و ادب‌دوست پرورش يافت. پدرش حاجي ابراهيم از زمين‌داران و باغ‌داران معروف شيراز بود. علي شاپور در همان دوران كودكي مادرش را ازدست داد، ولي همسر دوم پدر او را سخت دوست مي‌داشت. پدرش طبعي شاعرانه داشت و شاپور از همان اوان كودكي اشعار حافظ، سعدي و فردوسي را از زبان پدرش فراگرفت. او چنان به شاهنامه علاقه‌مند شد كه با خط كودكانة خود، از روي نسخه‌اي از شاهنامه كه در خانه بود، رونويسي كرد تا درصورت از بين رفتن اصل نسخه، آن نمونه برايش باقي بماند. شاپور نخست شاهنامه را نزد عمويش محمود خواند و چنانكه خود در ديباچة كتابش دربارة فردوسي مي‌گويد، در فاصلة سنين 13 تا 19 سالگي سرتاسر شاهنامه را دو بار نزد پدرش به پايان رساند. دورة دبستان و سيكل را در مكتب قصرالدشت شيراز گذراند و دوران دبيرستان را در دبيرستان حكمت كه در آن زمان مهدي حميدي شيرازي، شاعر معروف مدير آن بود، به پايان برد. او پس از اخذ ديپلم، در رشتة تاريخ و جغرافيا در دانشگاه شيراز ادامه تحصيل داد و در 1347/1963 با رتبة اول مدرك ليسانس گرفت. سپس با استفاده از بورس شاگرداولي براي ادامه تحصيل راهي لندن شد و در 1352/1968 در رشتة باستان‌شناسي آسياي غربي از دانشگاه لندن مدرك فوق ليسانس گرفت. سپس به ايران بازگشت و در دانشگاه شيراز به تدريس پرداخت، ولي دو سال بعد (1354/1970) بار ديگر عازم لندن شد و در دانشگاه لندن در مقطع دكتري، در رشتة باستان‌شناسي ايران (هخامنشي) به تحصيل خود ادامه داد و در 1352/1973 مدرك دكتري دريافت كرد. سپس به ايران بازگشت و مدت كوتاهي (8 يا 9 ماه) در1352/ 1973ـ1974 رياست بخش تاريخ موزة ملي ايران را بر عهده داشت و در همان زمان در دانشگاه تهران نيز درس تاريخ و تمدن ايران باستان مي‌گفت. سپس به شيراز بازگشت و در مؤسسة آسيايي شيراز به تدريس پرداخت. او در 1353/1974 «بنداد هخامنشي تخت جمشيد» را بنياد نهاد و تا سال 1358/1979 افزون بر تدريس در مؤسسة آسيايي رياست «بنداد» را نيز بر عهده داشت. طي اين سالها، دكتر شهبازي با دانش ژرف و گسترده‌اي كه در زمينة باستان‌شناسي ومطالعات هخامنشي اندوخته‌بود، باستان‌شناسي و حفاري‌هاي تخت جمشيد را رهبري كرد و گذشته از اين محققان و علاقه‌مندان تاريخ هخامنشيان را كه از سراسر دنيا براي بازديد از تخت جمشيد به شيراز مي‌آمدند راهنمايي مي‌كرد. او در همين دوران دو كتاب معروف خود شرح مصور تخت جمشيد و نقش رستم را به چهار زبان فارسي، انگليسي، فرانسه و آلماني نوشت. دكتر شهبازي در 1358/1979 راهي آمريكا شد و در دانشگاه كلمبيا به تدريس پرداخت. در 1359/ 1980 به آلمان غربي رفت و در دانشگاه گوتينگن درس گفت و با استفاده از بورس هومبولت در همان دانشگاه ادامه تحصيل داد و مدرك فوق دكتري خود را در رشتة تاريخ‌نگاري گرفت. او در 1362/1983 به آمريكا بازگشت و در دانشگاه هاروارد در بـخـش تـمـدن‌ها و زبـان‌هاي شـرق نزديـك بـه تـدريـس و تـحـقـيـق پرداخـت (1983ـ1984). در سـالـهـاي 1363/1984 و 1364/1985 در دانـشـگـاه كـلمـبـيا تـدريـس كـرد و در 1364/1985 به اُرگُـن شـرقـي رفـت و نـخـسـت بـا مـرتـبة استادياري (Associate Professor 1985ـ1990) و سپس با مرتبة پروفسوري (1369/1990 به بعد) در آن دانشگاه به تدريس و تحقيق اشتغال داشت.
دكتر شهبازي طي سالهاي اخير هر تابستان به ايران مي‌آمد و غالباً در شيراز در كنار خانوادة خود و تخت جمشيد مي‌ماند. گاهي به تهران مي‌آمد و با برخي مراكز پژوهشي ازجمله مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامي و مركز نشر دانشگاهي همكاري نزديك داشت. او مشاور مركز نشر و عضو هيئت تحريرية مجله‌هاي باستان‌شناسي‌ و تاريخ و نامة ايران باستان، از مجله‌هاي ادواري مركز بود. در 1380/2001 كه «بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد» تأسيس شد، دكتر شهبازي به مقام مشاور عالي علمي آن برگزيده شد.
دكتر شهبازي در 1384/2005 از دانشگاه اُرگُن شرقي بازنشسته شد و سرانجام پس از يك سال مبارزة نفس‌گير با غول سرطان در 24 تيرماه 1385/ 15 جولاي 2006 در همانجا چشم از جهان فروبست. پيكرش را به ايران آوردند و چنانكه خود وصيت كرده‌بود، درجوار حافظ شيراز به خاك سپردند. پس از درگذشت دكتر شهبازي، در وب‌گاه دانشگاه اُرگن شرقي چنين نوشتند: پروفسور شهبازي انساني فداكار بود و همة توان خود را وقف مهمترين علايق زندگاني‌اش، يعني خانواده، كشور و تحقيقات علمي‌اش كرد افزون بر هوش سرشار، به داشتن اراده‌اي استوار، اخلاقيات نيكو، شوخ‌طبعيِ دوست‌داشتني، دلسوزي و گشاده‌دستي بلندآوازه بود. او جنتلمني واقعي بود.
پس از درگذشت دكتر شهبازي، سازمان ميراث فرهنگي در 26 مردادماه1385 مراسم بزرگداشتي در محل اين سازمان در خيابان آزادي برگزار كرد كه در آن علاقه‌مندان و دوستان به‌ويژه باستان‌شناسان دوستدار او دربارة انديشه‌ها و كارها و سجاياي اخلاقي او سخن گفتند. نگارنده نيز در اين مراسم بخشي از همين نوشته را قرائت كرد. همچنين در پنجم شهريورماه همين سال به‌مناسبت چهلمين روز درگذشت دكتر شهبازي، به همت بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد، نشست علمي در تخت جمشيد برگزار شد كه در آن صاحب‌نظران آخرين تحقيقات خود را در زمينة باستان‌شناسي و تاريخ و تمدن ايران عرضه كردند. نگارنده نيز در اين نشست، مقاله‌اي با عنوان «خداي‌نامه، منبع شاهنامه» قرائت كرد كه در آن نظرية دكتر شهبازي دربارةخداي‌نامه مورد بررسي قرار گرفته بود. قرار است اين مقاله‌ها در جديدترين شمارة مجلة باستان‌شناسي و تاريخ كه درواقع يادنامة دكتر شهبازي است، منتشر شوند. مقارن اين نشست (شهريور 85) نخستين شمارة خبرنامة بنياد پژوهشي پارسه ـ پاسارگاد، ويژه‌نامة زنده‌ياد شهبازي نيز منتشر شد. در اين ويژه نامه برخي از اعضاي خانواده، همكاران و دوستان شهبازي، دربارة دانش و منش او به‌تفصيل سخن گفتند.
دكتر شهبازي در 1355/1976 با خانم ترزا لوئيس كريستن‌سن ازدواج كرد و در 1361/1982 يگانه فرزند او، رودابه در آلمان به دنيا آمد، ولي در 1367/1988 از همسرش جدا شد و در 1373/1994 با خانم فريده كريمي ازدواج كرد.
دكتر شهبازي در 1349/1970 درحالي‌كه 28 سال بيشتر نداشت، كتاب معروف خود كورش كبير را منتشر كرد كه در سال بعد (1350/1970) به‌عنوان كتاب سال برگزيده شد. او در اواخر عمر خود در 1384/2005 به‌خاطر يك عمر تلاش براي پيشبرد مطالعات ايراني و دستاوردهاي ارزشمندش در اين زمينه، نخستين جايزة پورشريعتي را ازآنِ خود كرد. اين جايزه در سي‌ونهمين كنفرانس ساليانة انجمن مطالعات خاورميانة آمريكاي شمالي كه در نوامبر همان سال در واشينگتن دي‌سي برگزار شد، به او اهدا گرديد.
دكتر شهبازي به زبان‌هاي انگليسي و آلماني تسلط و با زبان‌هاي فرانسه، يوناني، عربي و آرامي نيز به‌خوبي آشنايي داشت و از ميان زبان‌هاي باستاني ايران به‌ويژه به فارسي باستان تسلط كامل داشت. از اين دانشمند پرمايه 17 كتاب و بيش از 170 مقاله و نقد كتاب به زبان‌هاي انگليسي، فارسي و آلماني در مجله‌ها و مجموعه‌هاي داخلي و خارجي باقي مانده‌است. از آن ميان 76 مقالة عالمانة او در دانشنامة ايرانيكا كه خود ويراستار آن نيز بود، به چاپ رسيده يا مي‌رسد.
حدود پانزده سال پيش كه نگارنده به شاهنامه و منابع آن سخت علاقه‌مند شده بود، روزي در مركز دايره‌المعارف بزرگ اسلامي با زنده‌ياد دكتر تفضّلي دربارة خداي‌نامه گفتگو مي‌كرديم. ايشان يادآور شدند كه دكتر شهبازي در اين باره مقاله‌اي دارند به انگليسي. فرداي آن روز نسخه‌اي از آن مقاله را برايم آوردند و من سرتاسر آن را با ولع خواندم و بر دقّت نظر و آگاهي جامع نويسنده درخصوص موضوع مورد بحث‌آفرين‌ها گفتم و پس از آن نيز مقاله را بارها خواندم و انصافا تأثير شگرفي بر ذهن من برجاي گذاشت. اين مقاله بي‌گمان از آثار بنيادين دربارة خداي‌نامه است. از آن روز به بعد به دنبال فرصتي بودم تا دكتر شهبازي را از نزديك ببينم. يكي دو سال بعد در بخش گزينش عناوينِ "مركز دايره‌المعارف بزرگ اسلامي" او را ديدم كه پشت ميزي نشسته و سخت مشغول يادداشت‌برداري است. قامتي كوتاه، اندامي پر و ورزيده و موهاي جوگندمي تا حدي مجعّد، خلاصة مردي بود كه در برابر خود ديدم. مدتي نگاهش كردم، انگار جز قلم و كاغذ و كتاب هيچ چيزي را نمي‌ديد. شايد همان‌ها را هم نمي‌ديد و حس نمي‌كرد. احساس كردم تجسّم دانش است. سرانجام جلو رفتم، سرم را پايين آوردم و سلام گفتم. آشنايي ما از همان روز آغاز شد. دربارة مقالة "خداي‌نامه" گفتگو كرديم و او با حوصله و حضور ذهن اعجاب‌انگيزش، پرسشهاي پي در پي مرا يكي يكي پاسخ گفت. از آن زمان به بعد، هربار كه به ايران مي‌آمد مي‌كوشيدم حتما او را ببينم. بسيار چابك، چالاك و سرزنده بود و جوانتر از سنّ و سالش مي‌نمود. هربار كه او را مي‌ديدم با خود مي‌گفتم دانشي‌مرد در ميان‌سالگي است و سالهاي سال مي‌تواند همچنان بنويسد و تحقيقات جدي ايران‌شناسي را به پيش ببرد. اما سال گذشته كه به ديدارش رفتم، سرطان لعنتي او را از پا انداخته بود. آن حوصله، چابكي و چالاكي گذشته را اصلا نداشت. آخرين بار ، حدود چهار پنج ماه پيش كه تلفني با او گفتگو مي‌كردم، چنگال بي‌رحم سرطان حتي حنجره‌اش را چنان آزرده و صدايش را تغيير داده بود كه گويي با شخص ديگري صحبت مي‌كردم و از لهجة شيرين شيرازي‌اش اثري نمانده بود. اما ديو مرگ هنوز حريف ذهن اعجاب‌انگيز او نشده بود. اميدوار بود و از بهبودي سخن مي‌گفت و از كارهاي علمي آيندة خود و مثل هميشه به پرسشي از من به تفصيل و دقيق پاسخ گفت: "زن تاجدار زيبايي كه بهرام چوبين در كاخي در ميان جنگل دوردست مي‌بيند، درواقع دئناي (دئنا/دين از نيروهاي مينوي انسان) اوست و گفته شده همين "دئنا" در جهان ديگر چون دوشيزه‌اي زيبا و درخشان بر روان مرد پرهيزگار ظاهر خواهد شد و روان او را راهنمايي خواهد كرد..."
عرصة پژوهش دكتر شهبازي حوزه بسيار گستردة ايران باستان بود. پژوهشهاي پرماية او در زمينه‌هاي باستان شناسي، تاريخ و فرهنگ و تمدن و جغرافياي تاريخي ايران باستان و به ويژه فردوسي و شاهنامه كم‌نظير و در بسياري موارد بي‌نظير بود. شهبازي از نويسندگان پركار "دانشنامة ايرانيكا" بود و بسياري از مداخل مربوط به تاريخ، جغرافياي تاريخي و فرهنگ ايران باستان و حماسة ملي به قلم او نوشته شده است. حدود شش سال پيش كه با دوستم دكتر تورج دريائي طرح انتشار مجلة نامة ايران باستان را پي ريختيم، شهبازي يكي از نخستين ايران شناساني بود كه دعوت ما را براي همكاري و عضويت در هيئت تحريريه پذيرفت و در نگارش مقاله و ارزيابي مقاله‌هاي رسيده مشاركت فعال داشت. آخرين نوشتة او در مجلة ما مقالة نقدي است با عنوان "سيمايي نو از دنياي هخامنشي" كه نقد منصفانه‌اي است بر كتاب امپراتوري هخامنشي، نوشتة پي‌ير بريان. او مدتي طولاني از اعضاي تحريرية مجلة باستان شناسي و تاريخ نيز بود و مقاله‌هاي متعددي در آن به چاپ رساند كه گمان مي‌كنم آخرين آنها مقالة "افسانة ازدواج با محارم در ايران باستان" بود كه البته بحثهاي بسياري برانگيخت.
تاريخ ساسانيان براساس تاريخ طبري عنوان كتاب مفصلي است از دكتر شهبازي كه به زودي مركز نشر دانشگاهي آن را منتشر خواهد كرد. در اين كتاب به همان شيوة كتاب معروف تاريخ ايرانيان و عربها، نوشتة تئودور نولدكه، تعليقات دقيق و مفصلي بر مطالب تاريخ طبري نوشته شده و مهمترين منابعي كه پس از انتشار كتاب نولدكه به چاپ رسيده نقد و بررسي يا معرفي شده است. خوشبختانه آخرين اصلاحات كتاب در واپسين ماههاي زندگي دكتر شهبازي به قلم خود وي انجام گرفت و شايسته است مركز نشردانشگاهي هرچه زودتر اين كتاب را كه زنده‌ياد دكتر شهبازي سخت بدان دلبستگي داشت، منتشر كند.
يكي ديگر از آثار مهم و ماندگار زنده ياد دكتر شهبازي، كتابي است به انگليسي با عنوان "فردوسي: زندگي نامة انتقادي" (A. Shapur Shahbazi, Ferdowsi) كه به نظر نگارنده، اين كتاب بهترين تحقيق در زمينة زندگي فردوسي است. در پايان اين جستار، به ياد آن دانشي مرد فرزانه، ترجمة بخشي از ديباچة اين كتاب را مي‌آوريم:
در خاندان من فردوسي و شاهنامه، نامهايي بودند كه از آنها با احترام ياد مي‌شد. در دوران كودكي همة داستانهاي رستم و كيكاوس را باور مي‌كردم. اين داستنها را عمويم محمود كه به راستي شبيه جواني‌هاي رستم بود، از روي شاهنامه برايمان مي‌خواند يا آنها را از زبان خود تعريف مي‌كرد. پدرم حاجي ابراهيم، شناخت ژرفي از انديشه‌ها و دستاوردهاي فردوسي به من ارزاني داشت. در فاصلة سنين سيزده تا نوزده سالگي هر شب بخشي از شاهنامه را برااي پدر مي‌خواندم و او با مهرباني همة خطاهاي مرا تصحيح مي‌كرد، بر خوانش كهن واژه‌ها (مانندِ: سُخُن، دشخوار، ايران خَوردن) تأكيد مي‌كرد، بيتهاي دشوار را شرح مي‌داد و هنگامي كه به بيتهاي ناب با مفاهيم والا (مانندِ: جهان خواستي، يافتي، خون مريز؛ ز نام و نشان و گمان برتر است) يا وصفها (شبي چون شَبَه روي شسته به قير؛ ‌[رخش:] تو گفتي روان شد كُه بيستون) – كه هزاران بيت از اين دست در سراسر شاهنامه ديده مي‌شود – مي‌رسيديم، سخت به هيجان مي‌آمد. بدين‌سان ما سرتاسر شاهنامه را دو بار خوانديم و پس از پايان دور دوم، شاهنامه همواره همدم و راهنما و يگانه منبع لذّت من به شمار مي‌آمد....
دكتر شهبازي در 64 سالگي، درحالي كه هنوز ناگفته‌ها و نانوشته‌هاي بسيار داشت، روي در نقاب خاك كِشيد و چه دردناك است براي ما كه ديگر پژوهشهاي مردي را كه سراسر با عشق به ايران عزير زيست، نخواهيم خواند.



يادش گرامي و روانش به مينو آرام باد




آثار




الف) كتاب (نيز بنگريد به ترجمه‌ها):

1. كورش بزرگ: زندگي و جهانداري بنيادگذار شاهنشاهي ايران، انتشارات دانشگاه شيراز، شمارة 19، 1349/1970.
2. جهانداري داريوش بزرگ، شيراز، انتشارات دانشگاه شيراز، شمارة 26، 1350/1971.
3. يك شاهزادة هخامنشي، كورش جوان، شيراز، انتشارات دانشگاه شيراز، شمارة 29، 1350/1971.
4. شرح مصوّر نقش رستم، تهران، 1357/1978.
5. The Irano-Lycian Monuments: The Antiquities of Xanthos and Its Region as Evidence for the Iranian Aspects of the Achaemenid Lycia (Institute of Achaemenid Research Publication, No. II, Tehran 1975) [1973 Doctoral Thesis for London University].
6. Persepolis Illustrated (Institute of Achaemenid Research Publication, No. IV, Tehran 1976), second edition, Tehran (1997); third revised edition due out in April 2003.
7. شرح مصوّر تخت‌جمشيد، تهران، انتشارات بنداد تحقيقات هخامنشي، شمارة 6 ، 1355/1976؛ چاپ سوم با بازنگري با عنوان شرح مستند تخت‌جمشيد، به دو زبان انگليسي و فارسي، تهران، با همكاري انتشارات سفيران، 1384/2005.
8. Persepolis Illustre (French tr. by A. Surrat, Institute of Achaemenid Research Publication, No. III, Tehran 1977).
9. Illustrierte Beschreibung von Persepolis (German tr. by E. Niewoehner, Institute of Achaemenid Research Publication, No. V, Tehran 1977).
10. ماد و هخامنشي، تهران، دانشگاه آزاد ايران، 1356/1977.
11. A History of Iranian Historiography to A.D. 1000, Alexander von Humboldt Foundation sponsored study [publication ready].
12. Old Persian Inscriptions of Persepolis, I: Texts from the Platform Monuments [Corpus inscriptionum iranicarum I, 1. Portf. 1.], London (1985).
13. Persepolis IV: A comprehensive analysis of Persepolitan inscriptions and monument studied since E. F. Schmidt (in preparation).
14. Ferdows: A Critical Biography, Centre for Near Eastern Studies, Harvard University, (1991). Revised Persian version in preparation.
15. راهنماي جامع پاسارگاد، تهران، 1379/2000.
16. A Political History of the Sasanian Period, Persian Heritage Series, New York (forthcoming).
17. تاريخ ساسانيان: روايت طبري و تكميل آن با توجه به اسناد و پژوهش‌هاي معتبر، با پيشگفتاري از زندگي و آثار طبري، تاريخ‌نگاري در ايران و منابع دورة ساساني، تهران، مركز نشر دانشگاهي (زير چاپ).

ب) ترجمه:

18. پژوهش‌هاي هخامنشي، ج.رادلينسن، د.ن.فراي، چ.هيگنت و ديگران، ترجمة عليرضا شاپور شهبازي، شيراز، بنداد تحقيقات هخامنشي، 1354/1976.

ج) ويرايش:

19. Annotated ed. of P. J. Junge, Darieos I. König der Perser [Leipzig 1944], Institute of Achaemenid Research Publications, No. VIII. Shiraz (1978).
20. [Assistant Editor], Encyclopaedia Iranica, Vol. II, London 1987.

21. [With O. P. Skaervø], Festschrift for Professor Richard Nelson Frye = Bulletin of the Asia Institute 4, 1990).

22. [Collaborator with Dina Amin and M. Kasheff], Acta Iranica 30. Papers in Honor of Professor Ehsan Yarshater Leiden (1990).

23. The Splendour of Iran, Vol. I: Ancient Times, Booth-Clibborn Editions of London and The University Press of Iran, London 2001.
د) مقاله:
24. «كورش بزرگ و كروزوس» ، خرد و كوشش 2، 157ـ174.
25. «لشكركشي كورش جوان» ، خرد و كوشش 3، (1349/1970)، 332ـ350.
26. «نقش فرّ كياني كورش بزرگ» ، باستان‌شناسي و هند ايران، شمارة 7 و 8 (1350)، 52ـ58
27. «گور دختر: يك معبد هخامنشي در بسپر» ، باستان‌شناسي و هند ايران شمارة 9 و 10 (1350/1971)، 92ـ99.
28. “The 0One Year' of Darius Re-examined”, Bulletin of the School of Oriental and African Studies [University of London] 30 (1972) 609-614.
29. “An Achaemenid Symbol. I: A Farewell to Fravahr' and Ahuramazda'”, Archäologische Mitteilungen aus Iran NF. [Berlin] 7 (1974), 135-44.
30. «در حاشية شاهنامه» ، هنر و مردم، شماره‌هاي 153-154 (1354/1975)، 118ـ120.
31. “The Persepolis Treasury Reliefs' once more”, Archäologische Mitteilungen aus Iran NF. 9 (1976), 152-56.
32. “The Traditional date of Zoroaster' explained”, Bulletin of the School of Oriental and African Studies [University of London] 34 (1977), 25-35.
33. “From Pârsa to Takht-i Jamshed”, Archäologische Mitteilungen aus Iran 10 (1977), 197-207.
34. “New aspects of Persepolitan studies”, Gymnasium 85 (1978), 478-500.
35. “Archaeological, historical and onomastical notes” on the Persian tr. of Herodotus' Historiae by Gh. Vahid Mazandarani, Tehran (1979, pp. 522-74).
36. “An Achaemenid Symbol II. Farnah 0(God given) Fortune' symbolised”, Archäologische Mitteilungen ans Iran 13 (1980), 119-47.
37. “Firdaus's Date of Birth,” Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft 134 (1984), 98-105.
38. «ششمين كنگرة بين‌المللي باستان‌شناسي و هنر ايران» ، راهنماي كتاب 15 (1351/1972)، 692ـ702.
39. “Darius in Scythia and Scythians in Persepolis,” Archäologische Mitteilungen aus Iran 15 (1982), 189-236.
40. “Studies in Sasanian Iconography I. Narse's Investiture at Naqš-i Rustam”, Archäologische Mitteilungen aus Iran 16 (1983), 255-68.
41. “Vâreãna, the royal falcon,” Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft 134 (1984), 314-17.
42. “Studies in Sâsânian Prosopography II. The relief of Ardašr II at Tâq-i Bustân”, Archäologische Mitteilungen aus Iran 18 (1985), 181-85.
43. “Darius' Haft-Kišvar”, Archäologische Mitteilungen aus Iran. Ergânzungsband 10 [Kunst, Kultur und Geschichte der Achämenidenzeit und ihr Nachleben, eds. H. M. Koch-D. N. Makenzie], Berlin (1983), 239-46.
44. “Iranian Notes 1-6”, Acta Iranica 25 [=Papers in Honour of Professor Mary Boyce], Leiden (1985), 497-510.
45. “Iranian Notes 7-13”, Archäologische Mitteilungen ans Iran 19 (1986), 163-170.
46. «زادروز فردوسي» ، آينده 12 (1365/1986)، 42ـ47.
47. « ببر بيان» ، آينده 13 (1367/1988)، 54ـ58.
48. «گزيده‌هاي ايران‌شناسي» ، آينده 13 (1367/1988)، 354ـ364.
49. “The Three Faces of Tigranes”, American Journal of Ancient History Vol. 10, No. 2 (1985 [1993]), 124-36 (Harvard University).
50. “On the Xwadây-namag”, Acta Iranica 30 [=Papers in Honor of Professor Ehsan Yarshater], Leiden (1990) 208-29.
51-56. “Huns”; “Isfahan”; “Panjikant”; “Pasargadae”; “Persepolis”; “Xerxes” in R. C. Bulliet ed., Encyclopaedia of Asian Studies (Middle East), New York (1988).
57. “Amazons” in E. Yarshater ed. Encyclopaedia Iranica, Vol. I (London 1985), 929.
58. “Amorges”, ibid., 986-87.
59. “Apamâ” in ibid., Vol. II (London 1987), 150.
60. “Ardašīr II”, ibid., 380-81.
61. “Ardašīr III”, ibid., 381-82.
62. “Ardašīr Sakânšâh”, ibid., 383-84.
63. “Ariaeos”, ibid., 405-406.
64. “Ariaramneia”, ibid., 407-408.
65. “Ariobarzanes #2”, ibid., 407-408.
66. “Ariyaramnes”, ibid., 410-411.
67. “Army in Ancient Iran”, ibid., 489-99.
68. “Arnavâz”, ibid., 517.
69. “Arsacid Origins”, ibid., 525.
70. “Arsacid Era”, ibid., 451-52.
71. “Arsacid Chronology in Traditional History”, ibid., 542-43.
72. “Aršâma”, ibid., 546.
73. “Arsites”, ibid., 548.
74. “Artachaiçs”, ibid., 651.
75. “Artyphios”, ibid., 655.
76. “Asb (Horse) in Ancient Iran”, ibid., 724-30.
77. “Aspacâna”, ibid., 786-87.
78. “Aspastes”, ibid., 788.
79. “Astôdân”, ibid., 851-53.
80. “Bâb-e Homâyûn”, ibid., Vol. III (London 1989), 284-85.
81. “Bahrâm I”, ibid., 515-16.
82. “Bahrâm II”, ibid., 516-17.
83. “Bahrâm-e Côbna”, ibid., 519-22.
84. “Bestâm o Bendôy”, ibid., Vol. IV (London 1990), 180-82.
85. “Byzantine-Iranian Relations”, ibid., 588-599.
86. “Capital Cities”, in E. Yarshater ed., Encyclopaedia Iranica IV (1990), 768-70.
87. “Cambadene”, ibid., 724.
88. “Carrhae, Battle of”, ibid., Vol. V (1991), 9-13.
89. “Characene in Rhagae”, ibid., 365-66.
90. “Clothes: Iranian Costums in the Median and Achaemenid Periods”; ibid., Vol. V/7 (1992), 722-737.
91. “Coronation: in Pre-Islamic Iran”, ibid., 277-79.
92. “Croesus”, ibid., 401-2.
93. “Crowns: iv - of Persian rulers from the Islamic conquest to the Qâjâr period”, ibid., 421-25.
94. “Cunaxa: battle of”, ibid., Vol. VI/5 (1993).
95. “Cyrus I of Anshan” ibid., 516.
96. “Derafš” ibid., Vol. VII/3 (1994), 312-15.
97. “Dance in Pre-Islamic Iran”, ibid., 640-41.
98. “Darius the Great”, ibid., Vol. VII/1 (1994), 41-50.
99. “Deportation in the Achaemenid Period”, ibid., VII/3 (1994), 297.
100. “Dât-al-Salâsel, Battle of”, ibid., VII/2 (1994), 114.
101. “Ferdowsi hezâra”, Encyclopaedia Iranica Vol. IX/5, pp. 527-30.
102. “Ferdowsi’s Mausoleum”, ibid., pp. 524-27.
103. “Flags. i. of Persia”, ibid., X, 12-27. 96.
104. “Gôdarzian,” ibid., Encyclopaedia Iranica Vol. XI, 2001, pp. 36-38.
105. “Gondîšapûr. i. the city”, ibid., Encyclopaedia Iranica Vol Xi, pp. 131-33.
106. «خويشاوندي يوناني و ايراني» ، يادنامة دكتر احمد تفضّلي، به كوشش علي‌اشرف صادقي، تهران 1379/2000، 229ـ231.
107. “Early Persians' interest in History”, Bulletin of the Asia Institute, 4 (1990), 257-65.
108. “Napoleon and Iran”, in Donald Horward et al. eds., Proceedings of the Consortium on Revolutionary Europe: Bicentennial of the French Revolution, 1990, 847-52.
109. “The Parthian Origins of the House of Rustam”, Bulletin of the Asia Institute New Series, Vol. 7 (1993), 155-63.
110. “Persepolis and the Avesta”, Archäologische Mitteilungen aus Iran, 27 (1994), 85-90.
111. “Early Sasanian Ladies: An Archaeological Investigation”, in Sarkhosh-Curtis ed., Aspects of Parthian and Sasanian Iran, London, (1996) 136-42.
112. “The Eye of the King in Classical and Persian Literature” American Journal of Ancient History, (1988 [1997]), 170-89.
113. «ارتش در ايران باستان» ، باستان‌شناسي و تاريخ 10/2 (1375/1996)، 23ـ36.
114. «اسپ و سواركاري در ايران باستان» ، باستان‌شناسي و تاريخ 11 (1376/1997)، 27ـ42.
115. «خداينامه در منابع يوناني» ، سخنواره (پنجاه‌وپنج گفتار پژوهشي به ياد دكتر پرويز ناتل خانلري)، به كوشش ايرج افشار و هانس روبرت رويمر، تهران، توس، 1376/1997، 586ـ579.
116. «گزارش‌هاي ايران‌شناسي: نمونة قبالة زناشويي» ، ناموارة دكتر محمود افشار، به كوشش ايرج افشار و كريم اصفهانيان، تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار 1375/1996، 5565ـ5576.
117. «ورود پارسيان به تاريخ» ، ارج‌نامة ايرج (به پاس نيم‌قرن سوابق درخشان فرهنگي و دانشگاهي استاد ايرج افشار)، به خواستاري و اشراف محمدتقي دانش‌پژوه و عباس زرياب خوئي، به كوشش محسن باقرزاده، تهران، توس، 1377/1999، 1/601ـ613.

118. “Oldest Description of Persepolis”, Iranian Journal of Archaeology and History Vol. 13, 1999, pp. 31-8.
119. “Iran’s Ancient History” in A. Sh. Shahbazi, ed., The Splendour of Iran, Vol. I, Ancient Times, London (2001), 46-53.
120. “Inscriptions”, ibid., 150-53.
121. “Creating the Median state”, ibid., 172-73.
122. “Achaemenid Art”, ibid., 174-245.
123. “Painting in Ancient Iran”, ibid., 342-47.
124. “Arms and Armor”, ibid., 430-47.
125. “Scripts of Ancient Iran”, ibid., 490-501.
126. “Courtly Past times”, ibid., 502-511.
127. “Iranians and Alexander”, American Journal of Ancient History n.s. 2 (2003), 5-38.
128. “Recent speculations on the ‘Traditional date of Zoroaster’”, Studia Iranica 31 (due out May 2002)
129 “Early Sasanians’ Claim to Achaemenid Heritage”, Journal of Ancient Persian History I/1, Spring and Summer 2001, 61-73.
130. «نكاتي دربارة شاهنامه» ، ايران‌شناسي، 13/2، 1380/2001،317ـ324.
131. Goštasp”,Encyclopaedia Iranica, Vol. XI, pp. 171-76.:

132. “Harem”, Encyclopaedia Iranica, Vol XI, pp.671-72 and Vol. XII, pp. 1-3.
133. “Did Goš tasp marry his sister?,” in T. Daryaee-M. Omidsala eds., The Spirit of Wisdom , Costa Mesa, Calif., 2004, pp. 232-37.

134. Historiography in Pre-Islamic Iran”,Encyclopaedia Iranica, Vol. XII, 2003, pp. 325-330.

135. Harut and Marut”, ibid., Vol. XII, 2003, pp. 20-22.

136. “Hang-e Afrasiab,” ibid., Vol. XI, 2002, pp. 655-57.
136. Haft (Seven)”, ibid., Vol. XI, pp. 2002, 511-15.

138. “Haft Kesvar”, ibid., Vol. XI, 2002, pp. 519-24.
139. “Haft sin”, ibid., Vol. XI, 2002, pp. 524-26.
140. “Haftvad”, ibid., Vol. XI, 2002, pp. 535-37.
141. “Mazdaean echoes in Shi'ite Iran” in Pheroza J. Godreji and Firoza Punthakey Mistree eds., A Zoroastrian Tapestry: Art, Religion and Cultur, Bombay and Singapore, 2002, pp. 246-57.
142. «افسانة ازدواج با محارم» ، باستان‌شناسي و تاريخ، 15/1، 1381/2002، 9ـ36.
143-161. Forthcoming in Encyclopaedia Iranica, “Hormazd I-VI”,”Hormazd, the prince”’ “Hormazdgan (Battle of)” , “Hormazd Kûšanšah”, “Hormozan”, “Nowruz”, “Zal”, “Iraj”, “Sasanian Dynasty”, “Shapur I”, “Yazdegerd I”, “Rudabeh”, “Hoshang”, “Persepolis”. .

د) نقد كتاب (گزيده):
162. G. Azarpay, Urartian Art and Artifacts: A Chronological Study University of California Press, Berkeley and Los Angeles 1968, in Râhnama-ye Kitab 12/1-2 (1348/1969), 62-65.
163. M. Boyce (tr.), The Letter of Tansar Rome, 1968, in ibid., 12/9-10 (1348/1969), 567-76.
164. A. D. H. Bivar, Catalogue of the Western Asiatic Seals in the British Museum: Stamp Seals, II - The Sassanian Dynasty, publ. by The Trustees of the British Museum, London 1969, in ibid., 13 (1349/1970), 465-68.
165. E. Yarshater ed., Encyclopaedia Iranica II, London 1987, in The American Journal of Oriental Studies 110 (1990), 778-79.
166. Dj. Khaleghi-Motlagh ed., The Shahname of Abol Qasim Ferdowsi I, New York 1989, in ibid., 111 (1991).
167. M. A. Dandamaev, A Political History of the Achaemenid Period, Eng. tr. W. J. Vogelsang, Leiden (1989), in Iranshenasi 3 (1991), 612-21.
168. J. Wiesehöfer, Die ‘Dunklen Jahrhunderte’ der Persis, Zetemata: Monographien zur Klassischen Altertumswissenschaft, no. 90. Munich: 1994, in Bulletin of the Asia Institute Vol. 9, 1995, pp. 270-73.
169. R. Schmitt’s The Bistun Inscription of Darius the Great: Old Persian Text, London 1991, in the German Journal Orientalische Literaturzeitung 92 (1997), 732-40.
170. Farraxvmart i Vahraman, The Book of A Thousand Judgments (A Sasanian Law Book), introduction, transcription, and translation of the Pahlavi text, notes, glossary and indexes by Anahit Perikhanian, translated from Russian by Nina Garsoian, Persian Heritage Series No. 39, Costa Mesa, California and New York (1997) in Iranian Studies 32/3 (1999), 418-21.
171. M. Brosius et al, Studies in Persian History: Essays in Memory of David M. Lewis, Leiden, 1998, in Journal of Ancient Iranian Studies 1/2, 2003, pp. 47-9.
هـ) نوشته‌هاي برگزيده:
Oxford, September 1972: Some remarks on the Dârâbgird Triumph relief”, Sixth International Congress of Iranian Art and Archaeology .
Munich, September 1976:“Costume and Nationality”, Seventh International Congress of Iranian Art and Archaeology.
Harvard University, October 1983: “Prosopography of 0Alexander Sarcophagus'”, Ancient History Seminar.
Harvard University, November 1983: “Illustrations on Herodotus”, Ancient History Seminars.
University of California at Berkeley: “Graeco-Persian reliefs”, Near Eastern Department.
Harvard University: November 1988“Sources of Islamic Art”, Middle East Center.
Columbia University, November 1987: “Iranians on 0Alexander Monuments'”.
American Academy of Religion, Boston, November 1988: “The Eagle: A Persian Symbol of Rulership and Sacred Fire”.
University of California, Los Angeles, February 1990: “On the birthrate of Ferdowsi.”
University of London, Britain, March 1992: “Early Sasanian Ladies”.
Harvard University, February 1993: “Observations on Greco-Persian Sculptures”
University of Sydney, Australia, October 1994: “The Political Identity of Persia”.
University of Washington, Seattle, May 1996: “Women of Ancient Iran”.
British Museum, London (Lukonin Lecture), July 2001: “From Scythia to Sardis: New Aspects of Persepolitan Art”.
ابولفضل خطيبي
فرهنگستان زبان وادب فارسي

«ياد: دكتر عليرضا شاپور شهبازي (زندگي و آثار)» ، نامة ايران باستان، س 5، ش يكم و دوم، 1384 (پياپي: 9 و 10)، ص 3 ـ 16.
ادامه مطلب ...