ویرایش علمی یا ویرایش دلبخواهی؟




گفتگو، چاپ شده در دوهفته نامه امرداد،سال دهم شماره 212، شنبه 24 امردادماه 1388.



ویرایش علمی یا ویرایش دلبخواهی؟
(درباره‌ي شاهنامه‌ي دكتر جنيدي)
شهداد حیدری.

انتشار شاهنامه‌ی دکتر جنیدی در اردیبهشت ماه امسال، گفت‌وگوهايي برانگیخت که شاید در پژوهش‌های شاهنامه‌شناسی و ادبی، کمتر همانندی برای آن بتوان یافت. نقدها و داوری‌ها از آن رو بود که دکتر جنیدی نيمي از بیت‌های شاهنامه (نزدیک به 2000 بیت از بخش اسکندر و همه‌ی ستایش‌های محمود غزنوی و بیت‌های بسیار دیگر )را بر پایه‌ي 26 سنجه‌ی پیشگفتار خود (در 460 رویه)، از شاهنامه برچیده‌اند. رها کردن بسياري از واژه‌های تازي شاهنامه نیز بخشی از شیوه‌ی ويرايش دکتر جنیدی است؛ افزون بر این‌که دریافت دلبخواهانه‌ي ویرایشگر از ریشه‌یابی واژه‌های شاهنامه، ‌به ناديده گرفتن بیت‌های فراوان دیگری انجامیده است. گفت‌وگوها و خرده‌گیری‌ها هنگامی دامنه‌دارتر شد که دکتر جنیدی، شاهنامه‌ی خالقی مطلق را نه «ویرایش»، بلکه «گردآوری» دستنویس‌ها دانست. این سخن به گوش دوستداران شاهنامه‌ی دکتر خالقی گران‌ آمد و آن را نشانه‌ی نادرستی راهی دانستند که او در ویرایش شاهنامه برگزیده است.
نخستین نقد از کار جنیدی را ابوالفضل خطیبی منتشر کرد. پیدا بود که پشتوانه‌ی علمی و روش‌مندی دانشورانه‌ی خطیبی، که نمونه‌اش را در ویرایش جلد هفتم شاهنامه و همکاری با خالقی مطلق می‌توان دید، بر اهمیت داوری او می‌افزود.
خطیبی در گفتاری به نام «تصوری دیگر از شاهنامه»، که نخست در وب‌گاه شخصی خطبیی (a-khatibi.blogspot.com) دیده شد و چكيده‌اي از آن در روزنامه‌ي اعتماد ملی به چاپ رسید، کار جنیدی را از آن‌‌رو که «در آن اصول بدیهی و پذیرفته شده‌ی تصحیح متون» نادیده گرفته شده است، غیرعلمی و آن را «بازتاب تصور شخصی دکتر جنیدی از شاهنامه» شناساند.
این داوری تند البته‌ بی‌ پاسخ نماند و یکی از همراهان دکتر جنیدی را برانگیخت تا در جستاری درازدامن، ویژگی‌های شاهنامه‌ی او را برشمارد و آن را برتر از ویرایش‌های دیگر بپندارد. آن نوشته پیش از آن‌که پاسخ علمی به انتقادهای خطیبی باشد، پا فشاری و ستیزی از سر شیفتگی بود.
از آن سو، کسانی دیگر نیز به نقد یا جانبداری از ویرایش دکتر جنیدی برخاستند که حتی آوردن سیاهه‌ای از نام آنها نیز دشوار است. اما یادداشت جلیل دوستخواه، که در آن داوری دکتر جنیدی درباره‌ی شاهنامه خالقی مطلق را «ستیزه‌گری» دانسته بود، پای دکتر جنیدی را هم به این گفت‌وگوها کشاند و او را که تا این زمان از نقدها و پاسخ‌ها دوری گزیده بود، واداشت در نامه‌ای گله‌گزارانه، پاسخ برخی از خرده‌گیران خود را بدهد. اما آن‌چه هواخواهان شاهنامه‌ی جنیدی را شگفت‌زده کرد، آن بود که دوستخواه در آغاز سخن خود نوشته بود که شاهنامه‌ی نشر داده‌ی جنیدی را ندیده است. از همین رو بود که دکتر جنیدی، سرزنش‌وار، در پاسخ او نوشت: «از شما دور است که درباره‌ی شاهنامه‌ی ویرایش شده‌ی من ندیده داوری کنید». اما اين گله‌گزاري، بي‌مورد بود. دوستخواه داوريي درباره‌ي شاهنامه‌ي جنيدي نكرده بود تا سزاوار سرزنش باشد. تنها برداشت او از دستاورد خالقي مطلق را ناروا دانسته بود. از همين رو، ناگزير شد در گفتاري به نام «گفتمان فرهيخته‌ي انتقادي يا هياهو و جنجال و دشنام پراكني»، در پاسخ آن نكوهش‌ها بنويسد: «نه خود آقاي جنيدي و نه قائم‌مقامان او متن نوشته‌ي من را به درستي نخوانده‌اند و آن را به اشتباه، داوري من درباره‌ي شاهنامه‌ي نشر داده‌ي او وانموده‌اند و بر اين بنياد سست و نادرست، به من تاخته‌اند كه گويا درباره‌ي كتابي كه آن را نديده و نخوانده‌ام، سخن گفته‌ام ... من نوشته بودم: چون هنوز شاهنامه‌ي نشر داده‌ي آقاي جنيدي را نديده و برنرسيده‌ام، به خود اجازه نمي‌دهم كه در نقد آن سخني بگويم. از اين آشكارتر چه مي‌توانستم بگويم؟ اما آقايان اين يادآوري روشمندانه‌ي مرا يك‌سره ناديده گرفته‌اند تا بتوانند تهمت و تسخر بزنند و طلب‌كاري كنند.»
داوری‌ها همچنان ادامه داشت. انتشار نوشتار دیگری از خطیبی با عنوان طنزآمیزِ «آقای ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه را باید به زبان‌ ما می‌سرودید!» در پاسخ به کسانی که انتقادهای او را برنتابیده بودند، تندگویی و پرخاش کسانی را برانگیخت که می‌خواستند او را وادار به سکوت کنند و پندارهایی از این دست را پیش می‌کشیدند که خرد‌ه‌گیران شاهنامه‌ی جنیدی در پی آوازه و شهرت‌اند!
کار به کشمکش‌های روزنامه‌ای هم کشید و حسین شهیدی مازندرانی به هواخواهی از کار دکتر جنیدی برخاست و ضبط پاره‌ای از واژه‌های شاهنامه‌ی او را برتر از چاپ‌های دیگر دانست. آن گفتار هم پاسخی از سوی خطیبی در پی داشت و او در نوشته‌ای در وب‌گاه شخصی خود با عنوان «باز هم درباره‌ی شاهنامه‌ي ویرایش فریدون جنیدی» با اشاره به بخشی از شعر شاملو، نوشت: «همچنان در حسرت پاسخی علمی دوره می‌کنم روز را و شب را، هنوز را!»
به هر روی، رویه‌ي شاهنامه‌ی امرداد اندکی دیرتر به بررسی شاهنامه‌ی‌ دکتر جنیدی می‌پردازد چرا كه در آن هنگامه‌ي درافتادن‌ها و كشمكش‌ها، کمتر زمانی برای داوري سنجیده درباره‌ی شیوه‌ی ویرایش دکتر جنیدی به‌دست می‌آمد. اکنون که گفت‌وگوها اندکی كاستي گرفته است، نخست از آقای ابوالفضل خطیبی پرسيديم که چرا شیوه‌ي گزارش و ویرایش شاهنامه‌ی جنیدی را نمی‌پسندند و آن را به دور از روش‌مندی علمی نمي‌دانند. خطيبي در پاسخ به پرسش ما گفت:
«نزدیک به 200 سال پیش که ویرایش شاهنامه در غرب آغاز شد، تاکنون،‌ هر ویرایشگری برای ويرايش شاهنامه معیارها و روش‌‌های پذیرفته‌شده‌ای داشته است. برای نمونه، «ژول مول» در پيشگفتارش توضیح می‌دهد که بر پایه‌ی 30 نسخه‌ای که در دست داشته است، شاهنامه را ويرايش کرده است. هر چند می‌دانیم که اساس کار او نسخه‌ی کتابخانه‌ي‌ پاریس است، اما برخی نسخه‌های دیگر را هم دیده است.
دانشمندان شوروی، یا دکتر خالقی مطلق هم نوشته‌اند که چه معیار و شیوه‌ای در ويرايش شاهنامه داشته‌اند. دکتر خالقی مطلق نسخه‌ي فلورانس را اساس كار گذاشته و نوشته است که چرا این دستنویس باید پایه‌ي ویرایش شاهنامه باشد. شاهنامه‌شناسان دیگر هم به همین‌گونه شیوه و روش خود را نوشته‌اند. اما آقای جنیدی، در ویرایش شاهنامه، هیچ‌کدام از معیارهای ويرايش را، که به هر روي پیشینه‌ای 200 ساله دارد، نپذیرفته‌اند و ويرايشي بر پایه‌ي پندارهای شخصی خود به‌دست داده‌اند. من روش ایشان را نه در کتابی دیده‌ام، نه از کسی شنیده‌ام و نه آن را علمی می‌دانم. روش‌های ایشان در ویرایش شاهنامه بسیار شگفت‌انگیز، به دور از منطق و گاه با یکدیگر متناقض است. از یک سو زبان پهلوی را معیاری برای ویرایش متن می‌داند و هر جا واژه‌ای در زبان پهلوی به یک معنا به‌کار رفته است،‌ اما در متن شاهنامه معنای دیگری دارد، بیت‌هایی را که آن واژه‌ها را دارد، افزوده دانسته‌اند و از سوی دیگر چنان‌چه متن شاهنامه از ديد دستوری با هنجارهای فارسی امروز هم‌خوانی نداشته است، افزوده‌ی رونویس‌کنندگان و کاتبان شاهنامه پنداشته‌اند. چگونه ما می‌توانیم از یک سو معیار افزوده بودن یا نبودن بیت‌ها را زبان پهلوی بگیریم و از سوی دیگر زبان فارسی امروز؟ آیا این تناقض نیست؟
من در نقدی که بر شاهنامه‌ي آقای جنیدی نوشته‌ام،‌ و در «وب‌گاهم» هست، نمونه‌های گوناگونی آورده‌ام. یکی این‌که ایشان هر جا در بیتی واژه‌ی «او» برای غیرجاندار به کار رفته است، آن را افزوده‌ی رونویس‌کنندگان دانسته‌اند. درست است که امروزه، برای نمونه، به سنگ «او» نمی‌گوییم و «آن» می‌گوییم، اما در زبان فارسی گذشته و در شاهنامه،‌ نمونه‌های فراوانی می‌توان برشمرد که بارها و بارها برای غیرجانداران «او» هم به کار رفته است و نمی‌توان آن را افزوده دانست. یک نمونه‌ی دیگر نشانه‌ی مفعولی «را» است. در زبان فارسی كهن، چنان‌که نوشته‌هاي دوران فردوسی نشان می‌دهند، در بسیاری جاها نشانه‌ي مفعولی «را» به‌کار نمی‌رفته است. نمونه‌هایش را در کتاب «سبک‌شناسی» بهار می‌توانید ببینید. در آنجا نمونه‌های فراوانی آورده شده است که در نوشته‌های کهن، بسیار پیش آمده است که نشانه‌ی مفعولی «را» به‌کار نبرده‌اند. در شاهنامه هم فراوان است. آقای جنیدی بیت‌های شاهنامه را با زبان فارسی امروز سنجیده و هر جا دیده‌اند که این نشانه به‌كار نرفته است، گفته‌اند که آن بیت‌ها افزوده‌ی رونویس‌کنندگان است و از فردوسی نیست.
واژه‌ی «برنا» هم یک نمونه‌ی دیگر است. آقای جنیدی گفته‌اند که واژه‌ی «برنا» در زبان پهلوی به کودک 5 تا 10 ساله گفته می‌شده است. پس هر جا که در شاهنامه چنین معنی نمی‌دهد، آن بیت‌ها افزوده است! آقای حسین شهیدی مازندرانی هم در تایید آقای جنیدی و رد انتقادهای من، همین را گفته‌اند. اما می‌دانیم که در شاهنامه، برنا به معنی جوان است و در برابر پیر می‌آید.
درست است که زبان پهلوی با زبان فارسی همسانی‌هایی دارد، اما اختلاف آن دو زبان هم، چه در بخش واژه‌ها و چه در بخش دستور زبان، بسیار زیاد است. هیچ دلیلی نيست که ما بگوییم که چون در زبان پهلوی واژه‌ی برنا به کودک 5 تا 10 ساله گفته می‌شده است، پس باید در زبان فارسی و شاهنامه هم به همین معنی به کار رفته باشد.
نمونه‌های دیگر هم هست که در نقدم آورده‌ام و می‌توانید در وب‌گاهم ببینید. به هر روي، با همین معیارهای سطحی و غیرعلمی است که آقای جنیدی نیمی از شاهنامه را سروده‌ی فردوسی نمی‌دانند.»
دکتر جنیدی در پيشگفتار شاهنامه‌ي نشرداده‌ي خود از دستنویسی به نام «شاهنامه‌ي سپاهان» نام برده‌اند و گفته‌اند که افزون بر این دستنویس، از نسخه‌بدل‌های شاهنامه‌ي دکتر خالقی هم بهره برده‌اند. جنيدي در گفت‌وگويي با اشاره به اين دستنويس گفته‌اند: «در ويرايش شاهنامه از نسخه‌ي كهني استفاده كرده‌ام كه از جنگ بيژن و هومان تا آخر شاهنامه را در بر دارد، دو صفحه‌ي آخر آن پاره شده است و تاريخ ندارد اما از نظر نسخه‌شناسي به گمان من قديمي‌ترين شاهنامه‌ي موجود در جهان است.» (گفت‌وگوي دكتر جنيدي با فصلنامه‌ي بهار ادب – شماره اول – پائيز 1387). اما تا كنون كسي شاهنامه‌ي سپاهان آقاي جنيدي را نديده است. از خطيبي پرسيديم آیا شما دستنویس سپاهان را می‌شناسید؟ آيا اين دستنويس آن اندازه ارزش دارد که پایه‌ي ویرایش شاهنامه باشد؟ او گفت:
«هر ويرايشگري از هر دستنویسی که بهره مي‌برد، در پيشگفتار یا در مقاله‌ای ویژگی‌های آن را توضیح می‌دهد. برای نمونه، دکتر خالقی مطلق هنگامی که نسخه‌ي فلورانس را پايه‌‌ي ویرایش خود قرار داد، در مقاله‌هايي ویژگی‌های زبانی، تاریخی، ارزش و شیوه‌ي نگارش آن را بررسی کرد. دیگران هم همین کار را کرده‌اند. اكنون که آقای جنیدی نسخه‌ی سپاهان را اساس کار خودش گذاشته است، چرا نباید در پیشگفتارش درباره‌ی این نسخه توضیح بدهد؟ خواننده‌ی علاقه‌مند به شاهنامه چه آگاهی از نسخه‌ی سپاهان دارد؟ واقعیت این است که ما درباره‌ی این نسخه چیزی نمی‌دانیم، چون در دسترس ما نیست. من تنها توانسته‌ام جاهایی که ایشان در زیرنویس‌ها به نسخه‌ی سپاهان اشاره می‌کند و می‌گوید که ضبط متن بر پایه‌ي دستنویس سپاهان است، همه را گردآوری کنم. اینها را بررسی کرد‌ه‌ام و در آینده منتشر می‌کنم. تنها کاری که می‌توانیم بکنیم همین است. چون نسخه در دست ایشان است و نه در جایی منتشر کرده‌اند و نه ارزیابیي از آن به‌دست داده‌اند. در اینجا تنها این نکته را می توانم بگویم که بنا به بررسی‌های بنده، این نسخه در ویرایش شاهنامه اهمیت چندانی ندارد.»
گفتيم اما آقاي جنيدي اين دستنويس را کهن‌ترین دستنویس شاهنامه‌ي جهان دانسته‌اند. خطيبي گفت :
آقای جنیدی بر چه پايه‌اي می‌گویند این نسخه کهن‌ترین نسخه‌ي شاهنامه است؟ این نسخه تاریخ که ندارد. آیا ایشان نسخه‌شناس هستند؟ اگر آقای جنیدی این نسخه را اساس ویرایش خود كرده‌اند، دست کم در پیشگفتار خود چند نمونه از ضبط‌های مهم و تعیین‌کننده‌ي این نسخه را یادآور می‌شدند تا بر پايه‌ي آن بنده‌ي دوستدار شاهنامه دريابم که اهمیت این نسخه چه‌اندازه است.
به گمان من حتا آقای جنیدی نمی‌دانند این‌که در ویرایش یک نوشته‌ي کهن یک نسخه پايه‌ي ویرایش قرار می‌گیرد، یعنی چه! به هر روي، ویرایش متن راه و روشی دارد. هر ويرايشگري نسخه‌ها را بررسی می‌کند واهمیت هر یک را برمی‌شمارد و آشکارا می‌گوید که کدام‌یک از این نسخه‌ها را اساس ویرایش خود كرده است. براي نمونه، در چاپ مسکو، پايه‌ي ویرایش نسخه‌ي موزه‌ي بریتانیاست به تاریخ 675 یا در ویرایش خالقی مطلق، پايه‌ي ویرایش نسخه‌ي فلورانس است به تاریخ 614، اما شما شاهنامه‌ی ایشان را ببینید، تصویر نسخه‌های چاپی چند شاهنامه، همانند چاپ مسکو یا شاهنامه‌ي امیرکبیر را آورده‌اند و در حاشیه‌ي صفحاتش ویرایش‌هایی انجام داده‌اند. از دید من، ویرایش متن بر پایه‌ي نسخه‌های چاپی کاری بیهوده و نادرست و غیرعلمی است، آن هم درباره‌ی متنی همانند شاهنامه. شما تاکنون دیده‌اید که برای ویرایش شاهنامه از نسخه‌های چاپ شده بهره بگيرند؟ آقای جنیدی دست به انتخاب زیرنویس‌های چاپ خالقی مطلق هم زده‌اند. اما گزینش ایشان براساس کدام معیار است؟»
دكتر جنيدي برپايه‌ي 26 سنجه‌اي كه در پيشگفتار خود برشمرده‌اند، دست به ويرايش شاهنامه زده‌اند . هنگامي‌كه با آقاي خطيبي در ميان گذاشتيم كه دكترجنيدي بر پایه‌ي دانش خود و سنجه‌هاي پيشگفتارشان شاهنامه را ویرایش کرده‌اند، با شگفتي گفت:
«دانش خودشان؟ من نمی‌فهمم! کسی را هم نمی‌شناسم متنی را این‌گونه ویرایش کند و آن متن ارزش و اعتبار داشته باشد. بله، هر کس می‌تواند بر پایه‌ي ذوق و پسند خودش متنی را چاپ کند اما این‌که آن متن علمی باشد و در نزد دیگران جایی باز کند، داستان دیگری است.»
مي‌دانيم كه خالقی مطلق و همکاران‌ او، ابوالفضل خطيبي و محمود اميد سالار، با باریک بینی بسیار شاهنامه را ویرایش کرده‌اند و همه‌ی نسخه‌بدل‌ها را در پانویس آورده‌اند. پرسشي كه در اينجا پيش مي‌آيد اين است كه به‌راستي ويرايشگران ديگر چه نيازي به دوباره دیدن دستنویس‌ها دارند؟ آیا نمي‌توان از همان نسخه‌بدل‌های چاپ خالقی مطلق بهره جست و بر پایه‌ي دریافت‌های تازه، ویرایش دیگری از شاهنامه به‌دست داد؟ خطيبي به ما مي گويد:
«پرسش‌ خوبی است. اشکالی در این کار نمی‌بینم. اما بپذیرید که راه برای سوء‌استفاده‌های فراوانی هم باز خواهد شد. همانند کاری که آقای جنیدی کرده‌اند. ایشان دستنویس‌های دکتر خالقی را ندیده‌اند و هیچ‌گاه دنبال نسخه‌ها نرفته‌اند. تنها شاید نسخه‌ی فلورانس را که چاپ شده است، دیده باشند. استناد ایشان به نسخه‌بدل‌های دکتر خالقی است. همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، سنجه و روشی هم در به‌كارگيري این نسخه‌بدل‌ها به‌دست نداده‌اند. یک سری زیر نویس‌های چاپ خالقی را در متن آورده‌اند و یک سری از نسخه‌بدل‌های چاپ‌های دیگر را نیز، بدون هیچ نظم و معیار و چهارچوب علمی.
اما آن‌چه که شما گفتید، بله، خردپذیر و منطقی است که کسی بر پایه‌ي نسخه بدل‌های چاپ دكتر خالقي، يا هر ويرايش ديگري، به دريافت‌هاي تازه‌اي برسد و از ديد علمي ثابت كند كه آن‌چه در پاورقي آمده است و در بین نسخه‌بدل‌ها، درست‌تر از آن چیزی است که در متن آورده شده است. این راه باز است. دکتر خالقی هم همین را از دیگران می‌خواهند. پیش‌تر هم چنین کاری انجام شده است. در اين‌باره گفت‌وگويي نيست اما باید چهارچوب‌های علمی را در نظر گرفت.
چند سال پیش، زنده‌‌یاد دکتر شاپور شهبازی چنین کاری کرد. او در نقدی که در مجله‌ی «ایران شناسي» چاپ شد، نزدیک به 50 نمونه، کمتر یا بیشتر، از نام‌های شاهنامه را بررسی کرد و با دیدن منابع پهلوی و تاریخی و نسخه‌بدل‌ها و متن شاهنامه، به این نتیجه رسید که ضبط پاورقی درست تر از ضبطی است که در متن آمده است. دکتر خالقی به نقد او پاسخ داد و نیمی از پیشنهادهای او را پذیرفت و نیم دیگر را نادرست دانست. کار علمی با نسخه‌بدل‌ها چنين است نه این‌که ما بیايیم بر پایه‌ي سنجه‌های ذوقی و غیرعلمی، ويرايش دیگری از شاهنامه به‌دست دهیم. به گمان من، این نهایت سوء‌استفاده از رنج‌های چندین ساله‌ی دکتر خالقی و همکارانش است. می‌دانید 16-15 دستنویس را بیت به بیت دیدن و کوچک‌ترین اختلاف‌ها را یادداشت کردن و در پاورقی آوردن، چه رنج طاقت‌فرسایی است؟ آن‌وقت ما بیاییم و به سادگی از این رنج سالیان سوء‌استفاده کنیم وبا بهره‌گيري از ضبط‌های پانوشت، ويرايشي دیگر به دور از سنجه‌های علمی منتشر کنیم، آیا چنین کاری درست است؟ باز می‌گویم که من عیبی در این نمی‌بینم که کسانی نسخه‌بدل‌ها را ببینند و به دریافت و برداشت دیگری برسند، اما باید معیارهای علمی کارشان را روشن کنند.»
بخشي از گفت‌وگوهايي كه پس از چاپ و نشر شاهنامه‌ي جنيدي پيش آمد، به داوري دكتر جنیدی درباره‌ي ويريش خالقي مطلق بازمي‌گشت. به‌راستي جنيدي هیچ‌گاه کار دکتر خالقی مطلق را نادیده نگرفته‌ است و همواره ستایشگر او بوده‌است. جنيدي در پيشگفتارش بر ويرايش شاهنامه مي‌نويسد: «كار خالقي مطلق بسيار گسترده است و ارزنده‌ترين كاري است كه تا كنون در زمينه‌ي شناخت شاهنامه به انجام رسيده است و شايسته‌ي بسي ستايش و بزرگداشت و آفرين است. من از ميان ايرانيان بيش از همه از كوشش و نگرش وي برخوردار شده‌ام. پس بيش از همگان سپاسدار وي هستم». اما جنيدي اين را هم بارها بازگو كرده است كه کار خالقی مطلق، گردآوری دستنویس‌هاست نه ویرایش شاهنامه. خطيبي مي‌گويد:
«به گمان من سخنی که ایشان گفته‌اند و شاهنامه‌ی دکتر خالقی را گردآوری دستنویس‌ها دانسته‌اند، نه ویرایش شاهنامه، بزرگ‌ترین جفا و ستم به دکتر خالقی است. چه کسی می‌گوید دکتر خالقی شاهنامه را ویرایش نکرده است؟ این سخن چه معنی دارد؟‌ یعنی می‌فرمایید خالقی نسخه‌بدل‌ها را گردآورده است و چون خودش دانش و صلاحیت گزینش آنها را نداشته است، آنها را چاپ کرده است تا ویراستاران باصلاحیتی چون آقای جنیدی دست به ویرایش متن بزنند؟ بر این مبنا، به زبان بی‌زبانی آقای دکتر خالقی عمله‌ي ویرایش هستند نه ویراستار! دکتر خالقی 15 دستنویس را بررسی کرده و یکی از آنها را پايه‌ي کارش گذاشته است. همه‌ی نسخه‌ها را با هم سنجیده است و بر پایه‌ی سنجه‌های پذیرفته‌شده و آشنایی که با نوشته‌های کهن دارد، متنی علمی به‌دست داده است. مگر ویرایش جز از این است؟ ویرایش یک نوشته‌ي کهن راهی جز این ندارد. پس چرا می‌گویند که خالقی تنها دستنویس‌ها را گردآوری کرده است؟ آن سخن آقای جنیدی جفای آشکار به رنج‌‌های چندین ساله‌ي دکتر خالقی است. آن‌چه در انديشه‌ي آقای جنیدی از ویرایش شاهنامه هست، ویرایش ذوقی و بر پایه‌ي دریافت‌های شخصی و به دور از اصول علمی پذیرفته‌شده‌ی استادان و ایران‌شناسان­ است.» باز از ابوالفضل خطيبي مي‌پرسيم شیوه‌‌ي نگارش برخی از واژه‌های شاهنامه دکتر جنیدی را نادرست دانسته‌اید. برای نمونه آنجایی که واژه‌ی «نعل» را فارسی دانسته‌اند و «نئل» نوشته‌اند و نمونه‌های دیگر. در حالی‌که می‌دانیم شیوه‌ی نگارش یکسانی در میان استادان نيست. خطيبي پاسخ مي‌دهد:
«همین هم نمونه‌ی دیگری است که از ایشان چهارچوب‌های پذیرفته­شده‌ي ویرایش نوشته‌هاي کهن را نادیده گرفته­اند. یکی از معیارهای پذیرفته‌شده همین است که در ویرایش متن نباید نویسش واژه­ها را در نسخه‌ها نادیده گرفت. در کدام دستنویس دیده شده که «نعل» را «نئل» بنویسند؟ یا «طبل» را «تبل»؟ آیا این یک کار خودساخته نیست؟ ویرایشگر حق ندارد دستنویس‌ها را نادیده بگیرد. پایبند نبودن به دستنویس‌ها راه را برای ویرایش‌های ذوقی باز می‌کند. همین است که یکباره بر آن مي‌شوند نیمی از شاهنامه را افزوده و ساختگی بدانند. می‌توان تغییرات را در مقاله‌ای نوشت یا در پیوست‌ها آورد، اما متن باید دست‌نخورده بماند.»
تازه‌ترين نقدي كه بر شاهنامه‌ي جنيدي منتشر شده است، جستار سخن‌سنجانه‌اي است از مجيد ساساني(در تارنماي روزنامك) که نقدهای خطیبی را تایید کرده است. او در نوشته‌اي به نام «ويرايش شاهنامه با روشي نو يا ...»، به بررسي بخش‌هايي از شاهنامه‌ي دكتر جنيدي پرداخته است و با اشاره به حذف‌هاي فراوان جنيدي از داستان «رستم و سهراب»، آورده است: «خوانندگان آگاه مي‌دانند كه ويرايش متن‌هاي كهن، دانشي است خود بسا بر پايه‌ي دانش‌هاي نسخه‌شناسي، زبان‌شناسي تاريخي، تاريخ ادبيات، تاريخ فرهنگ و تمدن ايراني و ... و همچون دانش‌هاي ديگر براي خود سنجه‌ها و آئين‌هاي ويژه‌اي دارد. سوگمندانه در ويرايش استاد جنيدي چيزي كه هيچ جايگاهي ندارد، همين سنجه‌ها و آئين‌هاست.»
و در پايان افزوده است: «بار ديگر مي‌گويم كه اين نامه‌ي ارجمند (شاهنامه‌ي جنيدي) پژوهشي در خور نگرش در پهنه‌ي شاهنامه‌پژوهي است اما به هيچ روي نمي‌توان آن را ويرايش شاهنامه دانست. آن‌چه استاد جنيدي نوشته‌اند، گزيده‌اي است از شاهنامه‌اي كه ايشان دوست مي‌داشتند فردوسي آن‌گونه بسرايد.»
به هر روي، كساني به نوشته‌هاي ابوالفضل خطيبي، كه نخستين داوري درباره‌ي شاهنامه‌ي دكتر جنيدي را او نوشت، پاسخ‌های تند و هیجانی دادند. در پايان از خطيبي پرسيديم آیا هر کسی شایستگی علمی داوری درباره‌ی ویرایش و متن‌شناسی شاهنامه را دارد؟ خطيبي گفت:
«کسی می‌تواند درباره‌ي ویرایش شاهنامه داوری کند که خود با نوشته‌هاي کهن آشنا باشد. زبان فارسی كهن را نیک بداند. فرهنگ و اساطیر ایران را به‌خوبی بشناسد. من خوشحال می‌شدم که خود آقای جنیدی، یا شاگردان و مریدانشان، پاسخی علمی به من می‌دادند. حتا یک مورد از پاسخ‌هایی که نوشته شده‌ است، پایه‌ي علمی ندارد. من در نقدهایم با مثال‌های گوناگون نشان داده‌ام که متن ایشان چه کم و کاستی‌هایی دارد. آنجا نوشته‌ام که حتا بررسی همه‌ی شاهنامه‌ی آقای جنیدی ضرورتی ندارد. بسنده است یک برگ از آن را بخوانید تا دریابید سراپا اشکال است. اگر کسی می‌خواهد پاسخ بدهد، همان یک صفحه‌ای را که من خوانده‌ام، با دلیل و برهان، نشان بدهد که خطا کرده‌ام و برداشتم نادرست است. خود آقای جنیدی به جای این‌که به نقد من پاسخ بدهد، نوشته‌ای از آقای شهیدی مازندرانی را در يكي از روزنامه‌ها آورده‌اند در ستایش از شاهنامه‌ي خودشان. در حالی‌که نوشته‌ي‌ آقای شهیدی هیچ ارتباطی به نقد من ندارد. نقد من در رد شاهنامه‌ي جنيدي است و نوشته‌ي آقای شهیدی در تایید آن. من از کسانی که دلبستگی به شاهنامه‌ي آقای جنیدی دارند، می‌خواهم که با دلیل و برهان سخن بگویند. سخن‌هایشان باید پایه‌ي علمی داشته باشد. اتهام زدن که مشکلی را حل نمی‌کند. ببینید آقایی به نام شاهین پارسی که گمان نمی‌کنم مطلعه‌ي ژرفی در شاهنامه داشته باشد، چون من تا کنون به جز این ناسزانامه در پاسخ به نقدم، از ایشان چیزی در مجلات معتبر و غیرمعتبر نخوانده‌ام(شاید ایشان مقالاتی داشته باشند ولی من ندیده باشم)، در نوشته‌ي خود می‌نویسد: «وی(خطیبی) در چهار بند مسائلی را مطرح کرده که سراپا غرض­ورزانه و بی­اساس است و پاسخ بدانها از سوی صاحب­نظران ادبیات فارسی بایسته است تا روشن گردد که این جوانک جویای نام با چه ترفندهای کودکانه­ای در صدد خودنمایی برآمده است و با پا در کفش بزرگان کردن، تلاش می­‌کند تا خویشتن را به چشم ایرانیان بکشد!» نوجه بفرمایید منتقد ما ناسزا را خود به ما می‌دهد و پاسخ علمی را چون از عهده برنمی‌آید، واگذار می‌کند به صاحب­نظران ادبیات فارسی! یعنی آن صاب­نظران کذایی دیگر زحمت ناسزا گفتن را نکشند ما این کار مهم را کرده­ایم. تنها پاسخ علمی بدهند! تقسیم وظایف بهتر از این نمی­شود! به هر روی، به ديد بنده اگر شاهنامه را به درخت تناور و پرشاخ و برگی مانند کنیم، آقای جنیدی این درخت نتاور را با اره، از درازا، به دو نیم کرده است. حالا هر اندازه باغبان دلیل بیاورد که در اصل این درخت بدین شکل بوده است که نیم آن اضافی است، عقل سلیم باور نمی‌کند. یا مانند جاده‌ای است که پیمان­کار بناست آن را آسفالت کند اما مهندس پیمان­کار ما به جای آن‌که سراسر جاده را آسفالت کند، از عرض جاده بخش‌هایی را آسفالت می‌کند و بخش‌هایی را به حال خود(زمین خاکی) وامی­گذارد، حالا هر اندازه مهندس ما دلیل بیاورد که براي نمونه این‌چنين بهتر است و از سرعت خودروها کاسته می‌شود و احیانا با یکدیگر برخورد نمی‌کنند یا چپ نمی‌شوند، کسی باور نمی‌کند.»

ادامه مطلب ...

شاملو، فریادگر بی قراریهای ما




برخی شعرهای شاملو را که می­خوانی، بغضی پنهان گلویت را می­گیرد. می-خواهی گریه کنی ولی نمی­توانی. شاعر سخت بی­قرار است و این بی­قراری را به تو منتقل می­کند..فریادگر دردهای آدمی است. وقتی تو را با تاریخ کشورش پیوند می­زند، از شعرش خون می­چکد، قطره قطره قطره. خشونتی لخت و عور و ویرانگر را با با تپیدن هر نبضت حس می­کنی. انگار چاقو خورده­ای و دردی جانکاه سراسر بدنت منتشر شده است.وقتی از قرار و مدار برادرانمان سخن می­گوید که رستگاری نزدیک را در کشتن یکدیگر می­جویند، درختِ سرسبز و سایه­دار، دیگر درخت نیست، که «جهل معصیت­بار نیاکان است». هنگامی که« گورستانی چندان بی­مرز شیارمی­کنند»، در قاموسِ شاعر واژه­ها دیگر معنی معمول خود را ندارند، بلکه معنی واژه­ها را با خونابه­هایی که از چشمِ بازماندگان سرازیر می­شود، رنگ می­زند. در فرهنگ لغات شاعر، مهتاب و آسمان و دریچه و چشمه معنای دیگری دارند. هنگامی که گاوآهن بر ما بسته­اند، چگونه می­توان از شبِ مهتابی­ی سخن گفت که مهتاب بر روی دلدادگان عاشق گردِ نقره می­پاشد یا از چشمۀ جوشان و باصفا و زلالی سخن گفت که شیرین و مهتاب در آن تن می­شویند یا از پنجره­ای که از منظره­ای دل­انگیز عکس یادگاری می­گیرد؟! نه،
درخت: جهلِ معصیت­بار نیاکان
مهتاب: کفری است که جهان را می­آلاید
نسیم: وسوسۀ نابکار
عشق: رطوبتِ چندش­انگیزِ پلشت
دریچه: به چشم­انداز عقوبتی می­گشاید
چشمه: از تابوت می­جوشد
آسمان: سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کنی
با این همه، درمیان زشتی­ها و پلشتی­های روزگار، باز این عشق است که سبب می­شود امیدها در دل شاعر جوانه زند: «پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی»
شعر شاملو آینه­ای است که بی­قراری­های ما را در نیم قرن گذشته بازمی­تاباند. اصلاً از نگاه او: تاریخِ ما بی­قراری بود/ نه باوری/ نه وطنی.
روز جمعۀ گذشته دوم مرداد، سال­روز خاموشی شاملوی عزیز بود. به همین مناسبت در اینجا نخست تصویر چهارمقاله­ای را که سالها پیش در معرفی چهار دفتر شعر او به نامهای آیدا در آینه، آیدا، درخت، خنجر، خاطره، ابراهیم در آتش و باغ آینه نوشتم و در جلد یکم فرهنگ آثار ایرانی – اسلامی(معرفی آثار مکتوب از روزگار کهن تا عصر حاضر، به سرپرستی احمد سمیعی گیلانی، سروش،1375) به چاپ رسیده­اند، می­آورم. دربارۀ همین دفترها، زنده­یاد محمد حقوقی نیز – که به­تازگی به دیار دیگر شتافت -مطالب ارزشمندی پس از نوشته­های من نوشته­­اند که آنها را نیز می­توانید بخوانید. پس از آن نقدی را ملاحظه می­فرمایید که چند سال پیش بر کتاب ضحاک، نوشتۀ علی حصوری نوشتم که در مجلۀ کتاب ماه هنر(مهر و آبان 1379، ص56-58) به چاپ رسده است.این نقد را بدین مناسبت در اینجا آورده­ام که در آن نظر خود را دربارۀ سخنرانی جنجالی زنده­یاد شاملو دربارۀ فردوسی مطرح کرده­ام.
یادِ بزرگ­مردان ادب فارسی، احمد شاملو و محمد حقوقی هماره گرامی و روانشان به مینو آرام باد


























































































































































































































































































































































































































































































































ادامه مطلب ...

مردی از تبار عشق و حماسه



نگاهی به زندگی و آثار زنده­یاد دکتر محمد­امین ریاحی/
.ابوالفضل خطیبی/
در بیست و پنجم اردیبهشت ماه سال جاری (1388) درست در روز بزرگداشت فردوسی که هر ساله در چنین روزی برگزار می­شود، دکتر محمد­امین ریاحی که عمری را در شیدایی عظمت این سخن­سرای نامی ایران سپری کرده بود، در سن 86 سالگی بدرود حیات گفت و در قطعۀ نام­آوران بهشت زهرا آرامگاه ابدی یافت. او در چند حوزۀ زبان و ادب فارسی وتاریخ و جغرافیای تاریخی از جمله تصحیح متون کهن، شاهنامه شناسی و حافظ شناسی آثار ماندگاری از خود به یادگار گذاشت
[1].
زنده­یاد دکتر ریاحی در یازدهم خردادماه 1302 هجری شمسی در خوی در خانواده­ای اصیل دیده به جهان گشود و در همانجا نخست به مکتبخانه رفت و سپس با بازگشایی مدارس جدید راهی دبستان شد و از 1309-1320 دورۀ دبستان و نیز دورۀ اول (= راهنمایی) و دوم دبیرستان را در همانجا به پایان رساند. مقارن اشغال خوی و ارومیه به دست روسها، به ارومیه رفته بود تا دورۀ دبیرستان را در آنجا سپری کند، ولی به سبب وجود درگیریهای قومی و آشوبهای خیابانی در آنجا ناگزیر به خوی بازگشت و دوران دبیرستان را نیز در همان زادگاه خود به پایان رساند. از آنجا که وضع اقتصادی خانوادۀ محمد­امین جوان چندان خوب نبود، راهی تهران شد و در دانشرای مقدّماتی که شبانه­روزی بود و کمک ­هزینۀ تحصیلی دریافت می­کرد، ثبت نام کرد. به او گفته بودند که در همان ارومیه می­توانی به دانشسرا بروی، ولی او اصرار داشت که به تهران بیاید و در شهری فارسی زبان به ادامه تحصیل بپردازد و چنین نیز شد و او از مهر 1321 تا خرداد 1323 در دانشسرای تهران به تحصیل پرداخت و با رتبۀ شاگرد اولی فارغ­التحصیل شد. سپس از مهرماه 1323 تا خرداد 1327 در دانشسرای عالی در رشتۀ دبیری ادبیات فارسی ( و نیز در دانشکدۀ ادبیات) به تحصیل پرداخت و از آنجا نیز با رتبۀ شاگرد اولی فارغ­التحصیل شد و دو دانشنامه دریافت کرد: یکی ادبیات فارسی و دیگری علوم تربیتی. دکتر ریاحی از مهرماه 1327 تا مهرماه 1334 در ضمن تحصیل در دورۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، دبیر دبیرستانهای قم، قزوین، گرگان و تهران نیز بود. او در شهریور 1337 از پایان­نامۀ دکتری خود که تصحیح کتاب مرصاد العباد نجم الدین رازی به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر بود، دفاع کرد و نمرۀ «خیلی خوب» گرفت. این کتاب بعدها به چاپ رسید و در 1352 به عنوان کتاب سال برگزیده شد. دکتر ریاحی در طول تحصیل خود غیر از فروزانفر، نزد استادان بزرگی چون ملک الشعرای بهار، ذبیح الله صفا، سعید نفیسی و جلال الدین همایی دانش اندوخت.
دکتر ریاحی از 1335 تا 1340 در سازمان لغت­نامۀ دهخدا مشغول به کار بود و حرف «سین» لغت­نامۀ دهخدا را تألیف کرد. در خردادماه 1340 به سمت مدیرکلّ نگارش و مشاور و قائم­مقام وزیر فرهنگ در شوراها منصوب شد. از بهمن ماه 1342 تا بهمن-ماه 1347 با درجۀ وزیرمختاری رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود و درضمن، به دعوت دانشگاه آنکارا به تدریس ادبیات فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران نیز اشتغال داشت. از مهرماه 1348 تا 1350 در دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران در گروه­های ادبیات فارسی و تاریخ تدریس کرد و از اسفندماه 1350 تا 1354 دبیرکل هیئت امنای کتابخانه­های عمومی کشور بود. از مهرماه 1354 تا بهمن 1355 مشاور وزیر و معاون فرهنگستان ادب و هنر ایران و سرانجام پس از درگذشت مجتبی مینوی، از 1355 تا 1357 ریاست بنیاد شاهنامۀ فردوسی و ریاست دانشکدۀ هنرهای دراماتیک را عهده­دار بود. دکتر ریاحی اندکی پیش از انقلاب اسلامی به مدت کوتاهی از دهم دی­ماه 1357 تا بیست و دوم بهمن ماه همان سال وزیر آموزش و پرورش شد و به همین سبب پس از انقلاب اسلامی به زندان افتاد، ولی پس از چند ماه آزاد شد و تا پایان عمر به دور از فعالیتهای سیاسی و مقامهای دولتی به تحقیق و پژوهش پرداخت.
دکتر ریاحی به راستی وطن پرست پرشوری بود و در سراسر زندگی خود با عشق به ایران عزیز زیست و همواره در برابر جدایی طلبان که می­کوشیدند، پارۀ تن ایران را جدا کنند می­ایستاد. او از هواداران دکتر محمد مصدّق بود و برای این هواداری در آذربایجان رنجها کشید و مقارن غائلۀ پیشه­وری و فرقۀ دموکرات در آذربایجان که ریاحی جوان، دانشجوی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران بود ، به عضویت کمیتۀ حزب «پیروزی ایران» یا « حزب وحدت ایران» درآمد. هنگامی که غائله فرونشست و نیروهای دولتی وارد تبریز شدند، انجمن دانشجویان آذربایجانی با ریاست ریاحی، نخستین انجمنی بود که جشن با شکوهی در تهران برپا کرد. او نقل می­کند که پس از اتمام جشن راهی منزل ملک الشعرای بهار شد و مصرّانه از او خواست که شعری دربارۀ نجات آذربایجان بسازد. بهار گفت «بنشین همین الآن شعری می­سازم. تو تا یک چای بخوری من یک قصیده می­سازم. یک مثنوی 30 بیتی ساخت و همانجا برایم خواند». ریاحی خود نیز شاعر بود و اشعاری پرشوری در ایّام جوانی به مناسبت نجات آذربایجان سرود که در همان زمان در برخی روزنامه­ها و مجلّه­ها و سرانجام در جزوۀ کوچکی، شامل اشعار ملّی و وطنی او با عنوان در راه نجات آذربایجان (چاپخانۀ کارون، اسفندماه 1325، 52صفحه) به چاپ رسید. در اینجا بخشی از یکی از شعرهای او را با عنوان «عشق میهن» نقل می­کنیم. در مورد این قطعه خودش می­گوید هنگامی آن را ساخته (1324) که بازی اقلیت و اکثریت مجلس چهاردهم، کشور را به پرتگاه نیستی کشانده بود:
خسته شد جان من از درد وطن، درمان کجاست/ ملک ایران گشت ویران، رحمت یزدان کجاست؟
لشکر افراسیاب فتنه ایران را گرفت / بهر دفع این مصائب رستم دستان کجاست؟
روزگار سفله­پرور داد ایران را به باد / آن­همه فرّ و شکوه و خرگه و ایوان کجاست؟
دشمنان گویند با ما عهد و پیمان بسته­اند / لیک در فرهنگ اینان عهد کو پیمان کجاست؟!
کهنه جاسوسان دم از میهن­پرستی می­زنند / لیک هنگام عمل بین پاکی دامان کجاست؟!....
اندر این ویرانه میهن­دوستی دیوانگی­ست / من شدم دیوانه یاران بند یا زندان کجاست؟
جان مشتاقان ریاحی سوخت از عشق وطن / تا فدا سازیم جان را بازگو میدان کجاست؟
دکتر ریاحی پیش از انقلاب اسلامی در مقامهای مهم فرهنگی، خدمات برجسته­ای انجام داده است که یکی از آنها سامان­دهی کتابهای درسی بود. او خود در رساله­ای با عنوان « داستانی به نام کتابهای درسی» و نیز در جستاری با عنوان «ماجرای کتابهای درسی» در مجلّۀ بخارا (شمارۀ2، مهرماه 1377، ص60-80) به تفصیل دربارۀ وضعیت نابسامان کتابهای درسی در ایران سخن گفته است. او می­نویسد با اینکه استادان پیشکسوتی چون احمد آرام و ابوالقاسم قربانی و احمد بیرشک با تألیف کتابهای درسی سهم بزرگی در سر و سامان گرفتن کتابهای آموزش و پرورش جدید در ایران داشتند، ولی از سال 1324 که وزارت فرهنگ تألیف و چاپ کتابهای درسی را آزاد اعلام کرد، بازار آشفته­ای پدید آمد و موجب بدنامی وزارت فرهنگ شد. دکتر ریاحی از زمانی که مدیر کل نگارش شد، این نابسامانی و بدنامی را به ارث برد و خود می­نویسد او و همکارانش با دوسال و نیم کار شبانه­روزی توانست وضعیت کتابهای درسی را به سامان آورد که تا امروز نیز این سامان حفظ شده است.آن زمان، هر مدرسه­ای، کتابهای درسی را خود تعیین می­کرد و برای هر درس 20 تا 30 نوع کتاب وجود داشت. دکتر ریاحی نخست قانونی را به تصویب هیئت دولت رساند که به موجب آن کتابهای درسی جزو کالاهای اساسی شناخته شد و تعیین بهای آن بر عهدۀ وزارت فرهنگ قرار گرفت. سپس در کمیسیونهای مختلفی که استادان رشته­های مختلف حضور یافتند، از میان کتابهای مختلف هر رشته در مرحلۀ اول سه کتاب انتخاب و بقیه غیر مجاز اعلام شد. برای نمونه در مورد کتاب درسی ادبیات فارسی او خود توضیح می­دهد که کمسیونی مرکب از استادانی چون مجتبی مینوی، محیط طباطبایی، سید محمد فرزان و مصطفی مقرّبی تشکیل یافت و در آن کتابهای بدیع­الزمان فروزانفر و عبدالحسین زرین­کوب به عنوان کتاب درسی برگزیده شدند. سرانجام در سال 1342 با اجرای قطعی طرح یکنواختی کتابهای درسی، از هر درس یک کتاب برگزیده و بقیه غیر مجاز اعلام شد. دکتر ریاحی شرح می­دهد که چگونه با حمایت خانلری، با قاطعیت در برابر افراد بانفوذی که کتابهای درسی آنها غیر مجاز اعلام شده بود، ایستاد و در برابر فشارها پا پس نکشید.
از دیگر فعالیتهای دکتر ریاحی خدمات فرهنگی و ادبی او در مقام ریاست بنیاد شاهنامه بود. به ابتکار او کنگره­های شاهنامه­شناسی به جای شهرهای بزرگی چون تهران و شیراز و مشهد، در هرمزگان برگزار شد که مجموعه مقالات ارائه شده به این کنگره­ به چاپ رسید. دیگر اینکه به دستور او در بنیاد شاهنامه بایگانی علمی تشکیل شد تا در آنجا فعالیتهای شاهنامه­شناسی سامان­دهی گردد. به دستور او قرار بود عکس یا میکروفیلمهای نسخه­های شاهنامه از کتابخانه­ها و موزه­های مختلف جهان گردآوری شود. برای نمونه او می­گوید با دکتر جلال خالقی مطلق قرارداد بسته شد تا در اروپا عکس و میکروفیلم نسخه­های معتبر شاهنامه را تهیه و ارسال کند. همچنین دکتر ریاحی مدیر مسئولی مجلّۀ سیمرغ، مجلّۀ تخصصی شاهنامه شناسی و ارگان بنیاد شاهنامه را بر عهده داشت(1356). در این مجلّه، جستارهای ماندگاری در زمینۀ حماسۀ ملّی به چاپ رسیده است. او پیشتر نیز سردبیری هفته­نامۀ مهرگان و مدیریت مجلّۀ کیهان فرهنگی(1334-1335) و ماهنامۀ آموزش و پرورش(1341-1342) را نیز عهده­دار بود.
آثار علمی
دکتر ریاحی در زمینه­های مختلف زبان و ادب فارسی به­ویژه حافظ­شناسی و شاهنامه­شناسی کتابها و مقالات محققانه­ای به رشتۀ تحریر درآورد. او نخستین مقاله­های تحقیقی خود را در مجلۀ ارمغان در سالهای 1319 و 1320 منتشر کرد. سپس مقالات خود را که در مجله­ها و مجموعه­های مختلف به چاپ رسیده، در دو مجموعه مقاله گرد آورد: یکی با عنوان چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران و دیگری پایداری حماسی. در زیر کتابهای او در دو حوزۀ تألیف و تصحیح متون به ترتیب تاریخ تألیف یا تصحیح آنها آمده است:
الف) تألیف:
1. داستانی به نام کتابهای درسی، تاریخچۀ کتابهای درسی در ایران و گزارش اصلاح آن، انتشارات وزارت فرهنگ، 1342.
2. کسایی مروزی: زندگی، اندیشه و شعر او، چاپ اول، توس 1367، چاپ هشتم، علمی 1373.
3. گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ، علمی، چاپ اول 1367، چاپ دوم 1373.
4. سفارتنامه­های ایران، تاریخ روابط پانصد سالۀ ایران و عثمانی ، توس 1368.
5. زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، پاژنگ 1369.
6. تاریخ خوی: سرگذشت سه هزار سالۀ منطقۀ شمال غرب ایران و روابط سیاسی و تاریخی با اقوام همسایه(کتاب برگزیدۀ سال 1372)، چاپ اول، توس 1372، چاپ دوم، طرح نو1379.
7. سرچشمه­های فردوسی­شناسی: مجموعۀ نوشته­های کهن دربارۀ فردوسی و شاهنامه و نقد آنها، مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی(پژوهشگاه)، 1372.
8. فردوسی: زندگی، اندیشه و شعر او، طرح نو، چاپ اول 1375، چاپ چهارم1387.
9. پایداری حماسی(مجموعه مقاله)، مروارید 1379.
10. چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، سخن، 1379.
ب)تصحیح و گزیدۀ متون:
10. جهان­نامه: متن کهن جغرافیایی، تألیف شده در 605ه.ق از محمد بن نجیب بکران طوسی، ابن سینا 1342.
11. مفتاح المعاملات: متن ریاضی از قرن پنجم از محمد بن ایّوب طبری، بنیاد فرهنگ ایران 1349.
12. مرصاد العباد(کتاب برگزیدۀ سال 1342)، از نجم دایه رازی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1342.
13. نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی، امیرکبیر 1350.
14. برگزیدۀ مرصاد العباد، از نجم الدین رازی، تهران، چاپ اول، توس 1361، چاپ دوازدهم، علمی 1379.
15. رتبه الحیات، از خواجه یوسف همدانی، توس 1362.
16. رساله الطیور، از نجم دایۀ رازی، توس 1362.
17. عالم­آرای نادری، از محمد­کاظم مروی، چاپ اول، زوّار 1364، چاپ سوم، علمی 1375.
18. نزهه المجالس، مجموعۀ 4000 رباعی برگزیده از سیصد شاعر پیش از مغول، تألیف جمال خلیل شروانی، چاپ اول، زوّار 1366، چاپ دوم، علمی 1375.
19. معرفه الاسطرلاب معروف به شش فصل، به ضمیمۀ عمل والالقاب، از محمد بن ایّوب طبری، علمی و فرهنگی 1371.
20. بگشای راز عشق: گزیدۀ کشف الاسرار میبدی، چاپ اول، سخن 1374، چاپ دوم 1375.
ج) مقدمه بر کتابها:
21. دیوان رشید یاسمی، ابن سینا 1336.
22. احوال و اشعار حریف جندقی خوئی، نوشتۀ سیدعلی آل داود، فتحی 1366.
23. شاهنامه، ابوالقاسم فردوسی، به کوشش ژول مول، سخن 1369.
24. گزارش‌های تلگرافی آخرین سال‌های عصر ناصرالدین‌شاه، به کوشش شهریار ضرغام 1369
25. جستارهایی دربارۀ زبان مردم آذربایگان، نوشتۀ یحیی ذکاء، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار 1379.
26. از اسطوره تا حماسه: هفت گفتار در شاهنامه­پژوهی، سجاد آیدنلو، جهاد دانشگاهی مشهد 1386.
گذشته از اینها، برای تکمیل آثار دکتر ریاحی باید از دو نوشتۀ زیر نیز یاد شود که اولی را بزرگمهر ریاحی یادآوری کردند و دومی را دکتر سجاد آیدنلو:
1. «83 سال عشق به ایران»، ره‌آورد گیل ، شماره اول(1382)، یادنامه پورداود.
2. «یاد باد آن روزگاران یاد باد»، حدیث عشق 6 (دکتر اصغر مهدوی)، به کوشش نادر مطلّبی کاشانی و سیدمحمد حسین مرعشی،کتابخانۀ مجلس با همکاری مرکز نشر میراث مکتوب 1383.
در اینجا شایسته است درباره میراث قلمی دکتر ریاحی، در سه حوزۀ تصحیح متون فارسی، حافظ­شناسی و شاهنامه­شناسی نکاتی را یادآور شوم. زنده­یاد ریاحی تا پایان عمر با عشق و علاقه به متون کهن زبان فارسی زیست و بسیار کوشید تا آنها را احیاء کند. هر متنی را که می­یافت با دقت و وسواس علمی نسخه­های آن را مقابله می­کرد و با مقدمه­ها و تعلیقات گاه مشروح گره­های ناگشودۀ آن را می­گشود. تصحیحات او به ویژه مرصاد العباد، از بهترین و دقیق­ترین متنهای انتقادی متون فارسی است که تصحیح این متن موضوع پایان­نامۀ دکتری او( به راهنمایی بدیع الزمان فروزانفر) بوده است. مجتبی مینوی عالم دقیق و مشکل­پسند عصر ما در حق او گفته بود: «کار هر متنی را که ریاحی تحقیق و چاپ کند، تمام­شده باید شمرد و دیگر کار مهم و تازه­ای دربارۀ آن نمی­توان کرد». اتکا به ضبطها و ساختهای کهن زبان به جای ضبطها و ساختهای جدیدِ برساختۀ کاتبان و دوری از تصحییحات ذوقی - که در کار بسیاری از مصححان ایرانی معمول بوده و هست- از ویژگیهای تصحیحات اوست. سخنی از خودِ دکتر ریاحی در کتاب گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ(ص112-113)، گویای هوش سرشار او در شناخت ضبطهای اصیل متون است:
« آن روزها مشغول مقابله و تصحیح مرصاد العباد بودم. رسیدم به این عبارت:«اهل حرفت... چون کسی را یابد که در آن حرفت نداند، و بهای آن متاع نشناسد، بر وی اسب ندواند، و به قیمت افزون بدو نفروشد». تعبیر «در آن حرفت نداند» برای من غریب و ناآشنا بود. زیرا دانستن با «را» علامت مفعول بی­واسطه به کار می­رود، و می­گوییم چیزی را دانستن. برای کاتبان قرن نهم به بعد هم این تعبیر غریب بوده که آن را حذف کرده عبارت جدیدی به جای آن نشانده­اند. اما در همۀ نُسخ تا پایان قرن هشتم به همان صورت بود. مطمئن شدم که درست همان است و با گذشت زمان این تعبیر فراموش شده و در هیچ کتاب لغتی هم ذکر نشده است».
سپس شرح می­دهد که برای این تعبیر شواهدی از متون از جمله بیت زیر از حافظ گرد آورد:
آن شد ای خواجه کز افسوس جهان اندیشم محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
دکنر ریاحی ادامه می­ دهد که بیت را برای استاد راهنمایش فروزانفر خوانده و از او پرسیده که «محتسب چه چیز را دانست؟» و فروزانفر بدو گفته است که بیت نامفهوم است و ریاحی هنگامی که شاهدِ مرصاد العباد را برای او خوانده بود، «فوراً و بی­تأمل مطلب را دریافت و تأیید کرد». ریاحی می­افزاید: «گره این مشکل که " محتسب در عیش نهانی حافظ دانست" یعنی از " عیش نهانی" او و "حدیث حافظ و ساغر که می­کشد پنهان" سر درآورده و آگاهی داشته، از هیچ راهی گشودنی نبود، جز اینکه شواهد و نظایر این کاربرد از سخن دیگر شاعران و نویسندگان گردآوری شود و معنی از مجموع شواهد استنباط گردد». البته پیش از دکتر ریاحی حافظ­شناسانی چون علّامه محمد قزوینی و قاسم غنی و دیگران به لزوم استفاده از متون زبان فارسی در شرح لغات و تعبیرات دیوان حافظ پی برده بودند، ولی ریاحی در پژوهشهای خود به طور گسترده از این شیوه سود جست و به نتایج درخشانی رسید. تصحیح و انتشار کتاب مرصاد العباد نجم الدین رازی نقطۀ عطفی در جریان حافظ­پژوهی بوده و ریاحی در پژوهشهای خود دربارۀ حافظ که در کتاب گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ گرد آمده است، بسیاری از گره­های ناگشودۀ بیتهای حافظ را به کمک مرصاد العباد گشود. پس از او، داریوش آشوری در کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ(بازنگریستۀ هستی­شناسی حافظ، نشر مرکز 1379) بر اساس همین مرصاد العباد و کشف الاسرار میبدی – که ریاحی گزیده­ای از آن را نیز به چاپ رسانده بود- از بحث دربارۀ اقتباس حافظ در مضامین شعری از شاعران و نویسندگان پیش از خود یا معاصر خود فراتر رفت و با روش هرمنوتیکی و مطالعۀ میان­متنی(intertextual) کوشید تا دستگاه فکری حافظ را بنمایاند.
ریاحی بر آن است که پیشینۀ اندیشه­های عرفانی حافظ را باید در عرفان غرب و شمال غرب ایران و در اندیشه­های عارفان بزرگی چون حلّاج و عین القضّات و احمد غزّالی و سهروردی که نغمۀ دل­انگیز عشق را سر می­داده­اند، جستجو کرد نه در تصوّف شرق ایران که به جای عرفان عاشقانه، بر مبنای زهد خشک و تعبّد قرار داشته است(ص31) و ازهمین رو شخصیت حافظ را از نظر طرز تفکّر، نه با سنایی و عطّار و عراقی، که با خیّام و سهروردی و باباافضل مقایسه می­کند(ص33). با همین نگرش است که می­نویسد: «اگر خواجۀ شیراز ارتباطی با عرفان و تصوّف داشته از طریق مرصاد العباد بوده است». نگارندۀ این سطوراین نظر دکتر ریاحی را می­پذیرد که حافظ بیشتر متأثر از عرفایی چون حلّاج و عین القضات و سهروردی که عرفان عاشقانۀ آنها رنگ ایرانی داشته و نیز شاعرانی چون خیّام بوده است، ولی دشوار بتوان پذیرفت که ارتباط حافظ با عرفان فقط از طریق مرصاد العباد بوده باشد. گذشته از این کشیدن خط افتراقی بین عرفان غرب و شرق ایران، به­ویژه با ملاحظۀ وجود سنت ادبی زبان فارسی(میراث ادبی عرفانی) البته دشوار است. ریاحی به­درستی نشان داده است که مرصاد العباد امروزه هم می­تواند ما را در فهم درست شعر حافظ یاری ­رساند و هم در تصحیح بیتهای او. نمونه­ای نقل می­کنیم. در مرصاد العباد می­خوانیم: «بدانکه دل خلوتگاه خاص حق است، تا زحمت اغیار در بارگاه دل یافته شود غیرت عزّت اقتضای تعزّز کند از غیر، ولکن چون چاوش لا اله بارگاه دل از زحمت اغیار خالی کرد منتظر قدوم تجلّی سلطان الا الله باید بود».
ریاحی(ص223-224) بر اساس همین قطعه، در بیت سخت زیبا و بحث­انگیز زیر، به­درستی «خلوت دل» را بر «منظر دل» و «صحبت اغیار» را بر «صحبت اضداد» ترجیح داده است:
خلوت(منظر)دل نیست جای صحبت اغیار(اضداد) / دیو چو بیرون رود فرشته درآید
نکتۀ مهم دیگری که شایسته است دربارۀ پژوهشهای حافظ­شناختی ریاحی یادآور شوم این است که او با اینکه عالی­ترین مضامین و معانی عرفانی شعر فارسی را در غزلهای حافظ یافته است، سخت مخالف معنی­تراشی­های عرفانی از غزلهای خواجه بود. «حافظ بیش از هرچیز شاعر است، شاعر محض، نه عارف محض، و مضامین عرفانی را در خدمت هنر جادویی شعر خود گرفته است. به این نکته هم توجّه باید داشت که در غزلها و بیتهای عرفانی حافظ، دید و فکر و مفهوم کلّی عرفانی است نه مفردات کلمات»(ص94). پس از وی دکتر شفیعی کدکنی(موسیقی شعر، آگاه 1373، ص435) نیز هم همین نظر را مطرح کرده و بر آن است که حافظ اعتقاد مسلّم به مبانی یا جزئیات عرفان نداشته و عرفان جز در کلّیات جهان­بینی او هیچ نقشی ندارد. حافظ از مجموعۀ عرفان مانند اصطلاحات شطرنج چون ابزاری برای بیان هنر خود بهره برده است. پس از او دکتر دادبه نیز این ابزارها را تا اصطلاحات نجومی و کلامی و تقدیرباوری گسترش داد. نگارنده در جای دیگر(«فغان که با همه کس غائبانه باخت فلک: منشأ تقدیرباوری در شعر حافظ»، جشن­نامۀ استاد اسماعیل سعادت، به کوشش حسن حبیبی، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1387، ص273-279) دربارۀ این موضوع به بحث پرداخته ­است و در اینجا فقط دو نکته را یادآور می­شود: یکی اینکه اگر هم خواجه از این اصطلاحات به منزلۀ ابزاری برای بیان هنر خودش بهره برده باشد – که به نظر من همۀ آنها صرفاً ابزار نبوده -، شایسته نیست در مورد همۀ این اصطلاحات از شاخه­های مختلف، یک حکم واحد صادر کنیم؛ دیگر اینکه، تا آن حد با ابزاری بودن این اصطلاحات موافقم که محصول کار شاعرِ شاعران تا حد هنر برای هنر تنزّل نیابد.
ریاحی در جای دیگر از کتابش در برابر کسانی که « به دنبال تأثیر دین زردشت و سروده­های گاتها (وبنده اضافه می­کنم حتی میترائیسم) در سخن حافظ می­گردند»، می­ایستد و بر آن است که آشنایی حافظ با تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام منحصراَ از راه شاهنامه و نظایر آن بوده است(ص88-89). در جای دیگر به­تفصیل از تأثیر شاهنامه بر حافظ سخن گفته و بر آن است که «هیچ­یک از شاعران غزل­سرای ایران به اندازۀ حافظ از شاهنامه فکر و مضمون نگرفته است»(ص190 به بعد). می­دانیم در کنار حافظ، پژوهش در شاهنامه از دغدغه­های فکری زنده­یاد ریاحی بود و در میان پژهشهای شاهنامه­شناختی به زبان فارسی- که غالباً انشاء است تا پژوهش جدی- دو اثر او، یکی سرچشمه­های فردوسی­شناسی و دیگر تک­نگاری فردوسی چون گوهری تابناک می­درخشد. نگارنده بر آن بود تا نکاتی نیز دربارۀ پژوهشهای شاهنامه­شناختی دکتر ریاحی خاطرنشان کند، ولی از آنجا که مجلّۀ نامۀ فرهنگستان هم جای کمی دارد و هم استاد سمیعی در انتشار آن شتاب دارند، امیدوار است در فرصتی دیگر در این باب سخن بگوید. می­گویم تا زبان فارسی زنده است –که هست- رایحۀ دل­انگیز و شوق­انگیز نوشته­های ریاحی با آن نثر سخته و استوار و دلنشین مشامها و جانها را می­نوازد. گذشته از این، شخصیت و آثار ریاحی در کنار برخی دیگر از استادان مسلّم زبان و ادب فارسی و ایرانشناسی، برخاسته از خطۀ فرهنگ­پرور آذربایجان، چون زنده­یاد دکتر عباس زریاب خویی و زنده­بادان دکتر بهمن سرکاراتی، دکتر ژاله آموزگار و دکتر منوچهر مرتضوی که دلسوز واقعی زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بوده و هستند و ایران را عاشقانه دوست می­داشتند و دارند، برای مردم آن خطّه، پشتوانۀ معنوی و فکری نیرومندی هستند در برابر یاوه­دراییهایی که آذربایجان، پارۀ تن ایران را می­آزارند. ریاحی عاشق واقعی زبان فارسی و ایران بود. یادش گرامی و روانش به مینو آرام باد.

[1] . دکتر ریاحی در سال گذشته در گفتگویی مفصل با مجلّۀ کتاب ماه، ادبیات (شمارۀ 20، پیاپی 134، آذر 1387، ص3-20) ، با زبانی شیرین و صمیمی فراز و نشیبهای زندگانی علمی و سیاسی خود را بازگفت و نگارنده نخست با استناد به همین گفتگو خلاصه­ای از زندگی و فعالیتهای سیاسی و فرهنگی ایشان را استخراج کرد. ولی از آنجا که زندگی­نامۀ تهیه شده ناقص و در برخی جاها مبهم بود، از آقای بزرگمهر ریاحی، فرزند زنده­یاد ریاحی درخواست یاری کردم و ایشان از سرِ لطف زندگی­نامۀ مختصری از او را، برایم ارسال کرد و نگارنده توانست با استفاده از این مدارک زندگی­نامۀ ایشان را کامل کند.
ادامه مطلب ...

باز هم دربارۀ شاهنامۀ ویرایش فریدون جنیدی

چنانکه خوانندگان این وبگاه آگاهی دارند، چندی پیش اینجانب نقدی بر شاهنامۀ ویرایش آقای فریدون جنیدی نوشتم که خلاصه­ای از آن در یک ستون در روزنامۀ اعتماد ملی به چاپ رسید.چند روز پیش (7تیر 1388) در همین روزنامه نوشته­ای از آقای جنیدی خواندم با عنوان «واژه­هایی که دیگر معنا ندارند» که چنین آغاز شده است: « از آقای ابوالفضل خطیبی در تاریخ 2 خرداد 1388 گفتاری در نقد و رد شاهنامه ویرایش شده به وسیلۀ اینجانب در روزنامۀ اعتماد ملّی به چاپ رسیده است. بنده بهتر می­بینم که به جای پاسخ به ایشان گفتار استاد حسین شهیدی مازندران(بیژن) را که یکی از برجسته­ترین شاهنامه­شناسان کشورند و دارای چند کتاب پژوهشی نام­آور در شاهنامه به شرح زیرند بیاورم ...». توجه بفرمایید که در صفحۀ اول روزنامه، عنوان بالا همراه با عکسی از آقای جنیدی آمده و در صفحۀ 10 ، همان عکس و عنوان با نوشته ای از حسین شهیدی در –یا به جای - پاسخ به نقد اینجانب. اما عجیب این است که نوشتۀ آقای شهیدی هیچ ربطی به نقد من ندارد. فقط ارتباط این دو نوشته این است که یکی در رد شاهنامۀ آقای جنیدی است و دیگری در تأیید آن. ایشان در بند اول نوشتۀ خود آورده­اند که این نوشته دربارۀ دفتری است از آقای جنیدی با عنوان «پیشگفتار بر شاهنامۀ فردوسی» و بعد چنین می­خوانیم: «این پیشگفتار گنجینه­ای است سرشار از نکته­های گوناگون که در شاهنامۀ فردوسی از آن یاد شده است. همچنین معنای راستین و ژرف­نگرانۀ بسیاری از واژه­ها را به دست می­دهد. زیرا با گذشت زمان و نیز ناآگاهی رونویس­کنندگان و نادانی افزایندگان به شاهنامه با دیدگاه­های گوناگون، واژه­های فارسی را که ریشه در زبان پهلوی و اوستایی و به سخن دیگر ریشه در زبانهای باستانی ایران دارند معنای درست خود را از دست داده و خلاف معنی راستین معنای تازه­ای به آنها داده­اند که هیچ­گونه همخوانی با ریشۀ واژه نداشته است».
در این نوشته شرح دو واژۀ برنا و سترگ از پیشگفتار آقای جنیدی نقل شده است. از نظر آقای جنیدی – و لابد آقای شهیدی- بر اساس متون باستانی ایران برنا برابر با کودک 5 تا 10 ساله است نه برابر با جوان که در بسیاری از بیتهای شاهنامه و نیز در نظم و نثر فارسی آمده است. پس از نظر ایشان بیتهایی از شاهنامه که در آنها برنا نه برابر کودک 5 تا 10 ساله، که به معنی جوان به کار رفته، کار «رونویس­کنندگان ناآگاه و پچین­کنندگان(اگر شما از این اصطلاح من­درآوردی چیزی فهمیدید، من هم فهمیدم!) و افزایندگان است که با کج­فهمی و بی­دانشی و ناآگاهی به سخنان فردوسی، واژه­هایی به کار برده­اند و یا بیتهایی به شاهنامه افزوده­اند که هیچ­گونه پیوندی با سخنان فردوسی ندارد». به گمان من نیازی نیست که کسی حکماً زبان­شناسی و معنی­شناسی خوانده باشد تا بداند که واژه­ها با گذشت زمان به لحاظ معنی تغییر می­کنند. بنا به استدلال آقای جنیدی باید چنین نتیجه گرفت که در شاهنامه هرجا واژه­ای در غیر از معنی پهلوی آن به کار رفته باشد، بیتی که آن واژه را دربردارد، الحاقی است! از همین رو به نظر ایشان بیت معروفِ توانا بود هرکه دانا بود/ زدانش دل پیر برنا بود، چون در آن، برنا برابر با کودک 5 تا 10 ساله به کار نرفته، الحاقی است. اصلاً از نظر مصحح ما همۀ بیتهای شاهنامه که در آنها برنا به این معنی به کار نرفته، الحاقی­اند و کج. خدایا! چه می­بینم؟ این چه اتّهامی است که مصحح به کاتبان شاهنامه می­زند؟ من در شگفتم که همین نیمِ شاهنامه نیز چگونه از زیر دست آقای جنیدی قسّر در رفته و با حروف راست چاپ شده است. احساس می­کنم اگر دربارۀ برخی بدیهیاتِ مربوط به زبان و ادب فارسی توضیح بیشتری دهم، به شعور خوانندۀ این نوشته توهین کرده­ام؛ فقط به این دو نکته اشاره می­کنم که زبان پهلوی و زبان فارسی به­رغم همانندی، هم در حوزۀ واژه­ها و هم در حوزۀ دستور تفاوتهای اساسی با یکدیگر دارند و منبع مستقیم شاهنامه، شاهنامۀ ابومنصوری به نثر فارسی بوده است نه متون پهلوی.
چندی پیش نامه­ای دربارۀ ویرایش آقای جنیدی به دکتر دوستخواه نوشتم که با درج بخشی از این نامه این نوشته را به پایان می­برم:
دوست دانشمند
جناب آقای دکتر دوستخواه
درود
اینجانب از برخورد سنجیدۀ شما در برابر هوچی­گریهای برخی افراد متعصّب که هیچ نقدی را برنمی­تابند، سپاسگزارم. خود می دانید که کتابها به لحاظ نقد به دو دسته تقسیم می شوند: یک دسته کتابهایی که ارزش نقد را دارند و دستۀ دیگر کتابهایی که به سبب نادیده گرفته شدن اصول بدیهی ارزش نقد را ندارند. به نظر اینجانب شاهنامۀ ویرایش جنیدی بدان سبب که ویراستار اصول بدیهی ویرایش متن را کاملاً نادیده گرفته است، اصلاً ارزش نقد را ندارد. با این همه بنده که خود را در برابر ملت ایران و شناسنامۀ ملی ایرانیان متعهد می دانم و برای آگاهی رسانی به مردمی که شاهنامه را ستون استوار هویت ملی خود می دانند، نقد کوتاهی با عنوان «تصوّری دیگر از شاهنامه» بر این ویرایش نوشتم ... به نظر بنده جناب عالی از بزرگترین شاهنامه شناسان روزگار ما هستید و بر ویرایش دکتر خالقی و دیگران نقدهای منصفانه ای نوشتید. آیا کسی که هنوز نمی داند در روزگار فردوسی بر خلاف امروز، ضمیر «او» برای غیر ذی روح به کار می رفته و نشانۀ مفعولی «را» در بسیاری موارد به کار نمی رفته و درکی از مجاز در ادبیات ندارد، صلاحیت ویرایش شاهنامه را دارد؟ ایشان بر اساس همین ندانستنها بیش از نیمی از شاهنامه را جعلی دانسته است. آیا دربرابر کسی که اینگونه فجیع به قلع و قمع شناسنامۀ ملی ما نشسته است، آیا می توانستم به این دلیل که این ویرایش ارزش نقد را ندارد سکوت کنم؟ جالب اینجاست که ایشان بسیاری از بیتهای اصلی فردوسی را بی هیچ توضیحی جعلی دانسته اند و چون دلیلی برای جعلی بودن آنها نیافته­اند، نوشته اند: «پیوسته به گفتار است» یا «پیوسته به رج پیشین» یا «پیوسته به رج پسین». یعنی بیت مورد نظر اشکالی ندارد ولی چون به بیتهای پیشین یا پسین یا بخش مربوطه که جعلی فرض شده، وابسته است، آن هم جعلی است. ترا به خدا ببینید که ایشان چه به روز شاهنامه آورده اند. بیت زیر(ج4،ص414)را الحاقی دانسته اند:
چو درویشِ نادان کند مهتری / به دیوانگی ماند این داوری
می دانید چرا؟ بخوانید:«سخن سخت زیبا و ژرف است، اما پیوسته به گفتار است.» یعنی چون پیش و پسِ این بیتِ سخت ژرف و زیبا الحاقی اند، پس چاره ای نیست که این بیت هم الحاقی باشد! دوست عزیز منطق را ببینید! در مورد بسیاری از بیتها نوشته اند: «بدآهنگ است»، « ناهماهنگ است»، «سست است»، «نادرخور است».
ارادتمند
ابوالفضل خطیبی
به­جز آقای علیرضا حیدری، آقای شاهین پارسی نیز که گویا از مریدان آقای جنیدی است، به نقد اینجانب پاسخ داده­ و نسخه­ای از نوشتۀ خود را برای من فرستاده­اند. علاقه­مندان می­توانند متن این نوشته را پس از حذف بخشهایی از آن که نویسنده بنده را وابسته به محافل فراماسونری و برخی محافل دیگر دانسته و صاحب وبگاه منتشرکنندۀ آن ازنویسنده خواستار حذف آنها شده بود، در وبگاه زیر بخوانند(راستی دوستان! سازمان فراماسونری هنوز فعالیت دارد؟):
http://acls.blogfa.com/post-21.aspx
آقای پارسی مانند آقای حیدری و خودِ آقای جنیدی از هردری سخن گفته­اند، الّا پاسخ به انتقادات علمی بنده بر این ویرایش شاهنامه. اینجانب همچنان در حسرت خواندن پاسخی علمی دوره می­کنم روز را و شب را و هنوز را.



ادامه مطلب ...

عکسها



جزیرۀ هرمز بزگترین فرش خاکی جهان با رنگهای متنوع از خاکهای رنگی کوههای جزیره(1387)
دکتر شفیعی کدکنی و دکتر جلال خالقی مطلق


جزیرۀ هرمز، بامِ قلعۀ پرتغالیها(1387)




سخنرانی در بندر عباس به مناسبت بزرگداشت فردوسی(1387)




بندرعباس(1387)




بندرعباس(1387)






فرهنگستان زبان و ادب فارسی(گروه فرهنگنویسی)





سخنرانی در همایش هزارۀ شاهنامه: 26 اردیبهشت 1390

فرهنگستان زبان و ادب فارسی(گروه فرهنگنویسی)



سخنرانی در خانۀ موسیقی(اردیبهشت1390)




منزل زنده یاد استاد ایرج افشار. هم استاد افشار از میان ما رفت و هم دکتر محمدامین ریاحی که روی صندلی نشسته است

































دیدی دلا که یار نیامد / گرد آمد و سوار نیامد
آراستیم خانه و خوان را / وان ضیف نامدار نیامد.....
اخوان
ادامه مطلب ...

تاریخ زبانهای ایرانی، نوشتۀ دکتر حسن رضائی باغ بیدی


دوست نازنین بنده، اقای دکتر حسن رضائی باغ بیدی، دانشیار گروه فرهنگ و زبانهای باستانی ایران در دانشگاه تهران، به مدت دو سال در کشور ژاپن به سر می برد و در آنجا به پژوهش مشغول بود. پس از مرگ جانگداز دکتر احمد تفضّلی، استاد مسلّم این رشته در سال 1375 چشمها به دکتر رضائی باغ بیدی دوخته شده است تا جای خالی استاد دانشمند ما را پر کنند. ایشان نیز طی سالهای اخیر با آثار ارزشمند خود نشان داده است که پاسدار شایستۀ فرهنگ و زبانهای ایران است. پس از رفتن ایشان به مأموریت ژاپن و بازنشستگی-گویا اجباری- دکتر ژاله آموزگار و دکتر بدرالزمان قریب و دکتر محسن ابوالقاسمی، بیم آن می رفت که وزن علمی این گروه پایین آید، اما خوشبختانه، دکتر رضائی باغ بیدی به سرِ کار خود بازگشته و اندکی از نگرانیها کاسته شده است. ایشان همچنین به تازگی مسئولیت بخش ریشه شناسی گروه فرهنگ نویسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی را نیز بر عهده گرفته اند. ره آورد سفر او از ژاپن کتاب پرمایه ای است با عنوان تاریخ زبانهای ایرانی که در اینجا آن را به اختصار معرفی می کنیم. ایشان نوید دادند که مطالعات او دربارۀ دینکرد چهارم -که از متون دشوار پهلوی است- نیزبه پایان رسیده است. امیدواریم هرچه زودتر شاهد انتشار این کتاب نیز باشیم.
تاریخ زبانهای ایرانی، دکتر حسن رضائی باغ­بیدی، اوساکای ژاپن، مرکز پژوهش زبانهای دنیا، دانشگاه اوساکا، ژانویۀ 2009، 216صفحه.
از زمانی که سر ویلیام جونزِ انگلیسی در سخنرانی معروف خود در انجمن سلطنتی آسیایی کلکته در 1786م خویشاوندی زبان سنسکریت را با ژرمنی و یونانی و لاتینی به اثبات رساند و مؤفق به کشف خانوادۀ بزرگ زبانهای هند و اروپایی شد، تا کنون چندین کتاب دربارۀ خانوادۀ زبانهای هند و اروپایی تألیف شده است. طبعاً زبانهای هند و ایرانی و آثار بازمانده به این زبانها، تأثیر به­سزایی در شناخت این خویشاوندی داشته و دارند. برخی ازپژوهشهای غربیان دربارۀ زبانهای ایرانی به زبان فارسی نیز ترجمه شده­اند که از آن جمله­اند: مقدّمۀ فقه اللغۀ ایرانی از اُرانسکی(ترجمۀ کریم کشاورز)، کتاب دیگری از همین نویسنده با عنوان زبانهای ایرانی(ترجمۀ دکترعلی­اشرف صادقی) و راهنمای زبانهای ایرانی(گروهی از ایران­شناسان، زیر نظر پروفسور رودیگر اشمیت). کتاب اخیر، به قلم گروهی از مترجمان و زیر نظر دکتر رضائی باغ­بیدی به فارسی ترجمه و در دو جلد در سال 1382 از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده است. همچنین کتابهایی نیز به قلم استادان ایرانی دراین­باره منتشر شده است که از آن جمله­اند: تاریخ زبان فارسی دکتر خانلری و تاریخ زبان فارسی دکتر ابوالقاسمی.
کتاب تاریخ زبانهای ایرانی تازه­ترین پژوهش درزمینۀ این موضوع است که مؤلّف طی دو سالی که در ژاپن مشغول پژوهش بوده، نوشته است. دکتر رضائی باغ­بیدی در پیشگفتار کوتاه خود می­نویسد: «همۀ تلاش خود را به کار برده تا در این کتاب تصویری کلی، اما دقیق از تاریخ زبانهای ایرانی و ساخت دستوری آنها در اختیار خواننده قرار دهد.» نکتۀ جالب توجّه دربارۀ این اثر این است که مؤلف با احاطۀ کم­نظیر به آثار تألیف یافته در باب این موضوع به زبانهای اروپایی، از غالب آنها در پژوهش خود بهره برده است و فهرست این آثار و اطلاعات کتاب­شناختی آنها در پایان کتاب، مرجع بسیار خوبی برای محققانی است که می­خواهند در این زمینه پژوهش کنند؛ نیز این کتاب حاوی جدیدترین نظریات ایرانشناسان دربارۀ زبانهای ایرانی و بررسی انتقادی این نظریات است. یکی از دشواریهای اساسی در مطالعات مربوط به این رشته – که شاید ساده جلوه کند – اصطلاحات مختلفی است که از قرن هجدهم برای خانوادۀ این زبانها، به­ویژه اصطلاح آریایی وضع شده است. رضائی باغ­بیدی در فصل دوم کتاب با عنوان زبانهای آریائی بر اساس تازه­ترین پژوهشها این اصطلاحات را شرح می­دهد و تقسیم­بندیهای جدیدی از این زبانها عرضه می­کند. در آغاز نخست این نکته را روشن می­کند که اصطلاح زبانهای آریایی در برخی منابع قرن نوزدهم و حتی در برخی پژوهشهای جدید ایرانیان به غلط برای خانوادۀ بزرگ هند و اروپایی به کار رفته است. زبانهای آریایی شاخه­ای از خانوادۀ بزرگ زبانهای هند و اروپایی را تشکیل می­دهند و همۀ زبانهای آریایی بازماندۀ زبانی باستانی هستند که می­توان آن را آریایی آغازین نام نهاد. آریایی آغازین زبان گروهی از مهاجران هند و اروپایی بود که در هزارۀ سوم پیش از میلاد در دشتهای آسیای مرکزی اقامت گزیدند. آریاییان پس از حدود 1900ق.م به دو گروه بزرگ «هند و آریایی» و «ایرانی»تقسیم شدند. دسته­ای از هند و آریاییان در آسیای صغیر و بین­النهرین ساکن شدند و کشفیات اخیر زبان­شناختی احتمال وجود دسته­ای دیگر از آنها را در شمال دریای سیاه نیز تقویت کرده است، ولی هستۀ اصلی این قوم در فاصلۀ سالهای 1700 و 1200 ق.م به شبه قارّۀ هند رفتند. اقوام ایرانی نیز در اواخر هزارۀ دوم و اوایل هزارۀ نخست قبل از میلاد به ایران آمدند. در بارۀ زبانهای این اقوام چنین آمده است که زبان آریایی آغازین نخست به دو شاخۀ نورستانی آغازین و هند و ایرانی آغازین تقسیم شد و زبان هند و ایرانی آغازین نیز مادر همۀ زبانهای ایرانی، «هند و آریایی» و دَردی بوده است.
در فصل سوم دربارۀ زبان ایرانی آغازین بحث شده است. این زبان در واقع مادر همۀ زبانهایی­ است که تحت عنوان زبانهای ایرانی باستان، زبانهای ایرانی میانه و زبانهای ایرانی نو می­شناسیم. در فصلهای بعدی کتاب اطلاعات ارزشمندی دربارۀ این زبانها و آثار بازمانده از آنها ارائه شده است. گذشته از پژوهشهای اروپاییان، استفادۀ مؤلف از نوشته­های جدید کشف شده به زبانهای ایرانی(از جمله اسناد و مدارک جدید به دست آمده از زبان بلخی)، از امتیازات مهم کتاب مورد بحث است. امیدواریم آقای دکتر رضائی باغ­بیدی این کتاب را که شایسته است دانشجویان از آن به عنوان کتاب درسی نیک بهره ببرند، به­زودی در ایران نیز منتشر کنند.
ابوالفضل خطیبی
فرهنگستان زبان و ادب فارسی 20 خردادماه 1388
ادامه مطلب ...

بادپایان هخته زهار(2)


خوانندگان ارجمندی که بحثهای مختلف دربارۀ ترکیب هخته زهار را در این وبگاه و وبگاه استاد داریوش اشوری دنبال می کردند، می دانند که نخستین بار استاد آشوری این بحث را پیش کشید و اینجانب نیز نظر خود را در پژوهش مفصّلی عرضه کرد. سپس استاد در نامه ای به بنده، نظر تازه ای دربارۀ واژۀ زهار مطرح کرد و خواست تا نظرم را بنویسم که نوشتم. آنچه در پی می آید، آخرین بخش از این سلسله بحث های علمی است که عیناً از وبگاه جستار، متعلّق به استاد آشوری برگرفته شده است.
http://ashouri.malakut.org/2009/06/post_62.html#more

پی‌جوییِ معنا و ریشه‌ی چند لغت در شاهنامه—۶ (بخش‌ پايانی)
به دنبالِ پی‌جویی‌هایِ پیشین درباره‌یِ اخته‌زهار/هخته‌زهار، سرانجام، ورودِ دانشورِ شاه-نامه‌شناس و لغت‌شناس، آقایِ ابوالفضلِ خطیبی، به این بحث ما را در موردِ معنایِ “هخته‌زهار” در شاه‌نامه به نتیجه‌یِ روشني رسانده است. اما ریشه‌شناسیِ “زهار” در زبان-هایِ باستانی هنوز جایِ کند-و-کاو دارد. باری، از آن جا که هدف ما جست-و-جویِ معنایِ “هخته‌زهار” بر پایه‌اي استوار بوده است، این بحث از این نظر برای ما پایان‌یافته است.آقایِ دکترمحمدِ حیدریِ ملایری، که در این پی‌جویی یاورِ بسیار کوشایي بوده اند و با دل-بستگی آن را در تمامِ مرحله‌ها دنبال کرده اند و از نظرِ ریشه‌شناسی نظرها و حدس‌هایِ باریکي پیش‌آورده اند، در پاسخ به نقد و نظرِ آقایِ خطیبی در باره‌یِ ریشه‌شناسیِ زهار نظرِ دیگري داده اند و حدس‌هایِ تازه‌اي پیش کشیده اند که در زیر می‌بینید. همچنین آقایِ خطیبی، به درخواستِ من، آخرین نظرها و حدس‌هایِ مرا، بر اساس پیکره‌یِ واژگانِ گردآمده در فرهنگستانِ زبان و منابعِ دیگر، ارزیابی‌هایِ سنجیده‌اي کرده اند که در پیِ “یادداشتِ” آقایِ ملایری می‌آورم. در پایان هم جمع‌بندیِ خود را از دست‌آوردِ تمامیِ این پژوهش خواهم آورد.(متن کامل اين مقاله را به صورت پی‌دی‌اف از
اين‌جا پياده کنید)

یادداشتی کوتاه درباره‌ی زهار
محمد حیدری ملایری
پژوهش آقای ابوالفضل خطیبی دارای سه نتیجه‌ی اصلی است:۱) زهار به معنای «مو» نیست، بلکه به معنای «شرمگاه» است.۲) هخته‌زهار به معنای «شکم برکشیده، چابک، تیزپا»ست.۳) این واژه از پارسی میانه می‌آید به معنای «زهدان&raquo.نتیجه‌های ۱ و ۲، که به معناشناسی مربوط می‌شوند، منطقی می‌نمایند و به دو پرسش مطرح شده در پژوهش‌های داریوش آشوری پاسخ می‌دهند. نتیجه‌ی ۳، که به ریشه‌شناسی می‌یپوندد، موفقیت موردهای ۱ و ۲ را ندارد، زیرا، چنانکه خواهد آمد، دلیل‌های پیش نهاده خود-‌آشکار نیستند. به نگرِ نویسنده‌ی این یادداشت، حل مسئله، یعنی پی بردن به ریشه‌ی زهار، به بررسی و پژوهش بیشتر نیازمند است.ریشه‌شناسی پیش نهاد شده بر واژه‌ی فارسی میانه‌ی zahār استوار است به معنای «رحم، زهدان» که تنها مکنزی (۱۹۷۱) آن را ضبط کرده است. این واژه در فرهنگ پهلوی نوبری (۱۹۷۴) [H. S. Nyberg] وجود ندارد، و در فرهنگ پهلویِ فره‌وشی (۱۹۶۷)، که دربردارنده‌ی پرشمارترین واژه‌های پهلوی است، دیسه‌ی zahār دیده نمی‌شود. به جای آن در فرهنگ فره‌وشی داریم: zahak «جنین، فرزند، نسل»، zahāk «زاده، فرزند، خانواده، نسل&raquo. همچنین، بنا بر مکنزی zahag «فرزند&raquo. در فره‌وشی همچنین داریم: zāk «فرزند، توالد، تولید»، که در فارسی به دیسه‌ی «زاق» ضبط شده است «بچه‌ی هر چیز را گویند» (برهان)، زاقدان «بچه‌دان و زهدان» (برهان). همه‌ی این واژه‌ها از zahitan یا zātan «زاییدن، زهیدن، متولد شدن» سرچشمه می‌گیرند. در ضمن zahitan در مکنزی و نوبری نیامده است.نخست درباره‌ی ریشه‌ی «زاییدن&raquo. این واژه، که ستاکِ مضارعِ آن زا-، زای- و ستاک گذشته‌اش زاد- است، با ریشه‌ی اوستایی -zan «زاییدن» پیوند دارد (مصدر zazāite و -zāta «زاده»). همریشه است با سنسکریت -jan «فرآوردن، آفریدن» (janati «فرامی‌آورد، تولید می‌کند»)، یونانی gignesthai «زاده شدن، شدن، روی دادن»، genos «زایش، نژاد»، لاتین gignere «زادن»، genus «زایش، نژاد»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -gen* «فرآوردن، زادن&raquo. زهیدن (zahidan) و زاستن (zāstan) دیسه‌ها‌ی دیگر زاییدن هستند، زیرا واک ِ -āy در -zāy به -āh و -ās تبدیل می‌شود. نمونه‌ی دیگری از چنین ترادیسی «پاییدن / پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی) / پاستن (pāstan) (گیلکی) / پاسیدن» است.فزون بر نبود ِ همگرایی درباره‌ی دیسه‌ی zahār در فارسی میانه، دشواری دیگر این است که پسوند ār-، چنانکه ابوالفضل خطیبی خود به آن اشاره می‌کند، نمونه‌ی دیگری در فارسی میانه ندارد، و این نکته استواری ِ zahār در پهلوی را سست می‌کند.اگر بپذیریم که زهار از زه- به معنای «زهیدن/زاییدن» می‌آید، که ویژه‌ی مادینه است، باید توضیح دهیم که چرا زهار برای نرینه هم به کار می‌رود. داریوش آشوری در بحثی درباره‌ی کارکردهای فیزیولوژیک می‌کوشد زهار را با زهراب، پیشاب و زهیدن را با گمیزیدن، میختن/میزیدن، چامیدن، چُرّیدن پیوند دهد و از این راه ویژه‌ی مادینه بودن آن واژه را از میان بردارد. مسئله این است که تا آنجا که نویسنده می‌داند زهیدن به معنای گمیزیدن نیامده است، نه در فارسی میانه و نه در فارسی نوین. اگر چنین رابطه‌ای وجود می‌داشت یکی از جداشده‌های زه که می‌توانست معنای پیشاب / گمیز داشته باشد زهاب بود. چنین معنایی را فرهنگها ضبط نکرده اند: زهاب «تراویدن آب باشد از کنار رودخانه و چشمه و تالاب (برهان)، «آبی بوَد که از سنگی یا از زمینی همی‌زاید به طبع خویش، از اندک و بسیار» (لغت فرس)، «موضع چشمه» (برهان)، «چشمه‌ای که هرگز نایستد و پیوسته روان باشد» (برهان). این واژه همچنین به دیسه‌ی «آب‌زه» در فرهنگها آمده است. دانستنی است که واژه‌ی زهاب از zahābag در فارسی میانه می‌آید به معنای «چشمه» (مکنزی).نکته‌ای که فرهنگ‌نویسان تَرادادی از آن ناآگاه بوده‌اند این است که در فارسی دو زهیدن داریم که در هم آمیخته‌اند، با آنکه از دو ریشه‌ی جداگانه ‌اند. زهیدن ِ نخست دیسه‌ای است از زاییدن، چنانکه ریشه‌اش در بالا آمد. زهیدن ِ دوم در فرهنگ‌های فارسی میانه دیده نشد، ولی جداشده‌ی آن zahābag «زهاب»، چنانکه اشاره رفت، در مکنزی آمده است. این زهیدن (zahidan) در فرهنگ‌های فارسی چنین تعریف شده است: «افتادن، روان شدن، چکیدن، تراویدن» (برهان)، همچنین زه «مکان جوشیدن و برآمدن آب» (برهان). چنانکه دیده می‌شود هیچ یک از این تعریفها به آن کارکرد فیزیولوژیک نزدیک نمی‌شود. زهیدن در این معنا به احتمال بسیار با واژه‌ی اوستایی -uzah «بیرون انداختن، بیرون دادن» (یشت ۸:۳۹) وابستگی دارد. این واژه از دو بخش تشکیل شده: پیشوند -uz و -us به معنای «بیرون؛ از&raquo. دیسه‌ی فارسی باستان این پیشوند -ud است و در فارسی میانه به همان دیسه‌ی اوستایی -us-/uz دیده می‌شود. ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -eghs* «بیرون&raquo. در فارسی نوین این پیشوند در چند واژه بازمانده است: «از» (حرف اضافه)، «آزمودن»، «زدودن»، «ستردن»، «هزینه&raquo. بخش دوم آن -ah در اوستایی به معنای «انداختن» است (ahya «می‌اندازد»، -asta «انداخته، تیر»، -astra «تیرانداز»)، که همریشه است با سنسکریت -as «انداختن» (asayati «می‌اندازد»)، خُتنی -ah «انداختن، تیر پرتاب کردن&raquo. این واژه ممکن است در گویش‌های فارسی به دیسه‌ی -eš در ešāndan «انداختن» (همدانی)، -owš در ow&scarontan «پرتاب کردن، تیر انداختن با کمان» (لکی)، و &scaronane «پرتاب» (لری) بازمانده باشد.سخن کوتاه، پژوهش‌های پیشین به این سو می‌گرایند که زهار به معنای «شرمگاه» از زهیدن/زاییدن برمی‌خیزد. اما از آنجا که زاییدن ویژه‌ی مادینه است برای تعمیم این مفهوم به هر دو جنس به کارکرد فیزیولوژیک شرمگاه (گمیزیدن، چامیدن)، که مشترک مادینه و نرینه است، روی آورده شده است. چنین استدلالی نیازمند پیوند نزدیک میان زهیدن و گمیزیدن است. این یادداشت وجود چنین رابطه‌ای را رد می‌کند. پرسش دیگری که بازمی‌ماند این است که اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دوران‌های گذشته‌ی مردسالاری این واژه‌ی ویژه‌ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه‌ی عام شرمگاه تحمیل کند؟این یادداشت همچنین نشان می‌دهد که در فارسی دو زهیدن داریم از دو ریشه‌ی گوناگون با معناهای دیگرسان. رابطه‌ی هیچ یک از آنها با زهار خودآشکار نیست. سخن پایانی اینکه ریشه‌شناسی زهار به کوشش‌های بیشتری در آینده نیاز دارد.
***********************

نامه‌یِ آقای ابوالفضلِ خطیبی
باسلام
از اینکه جستار بنده با عنوان «بادپایان هخته‌زهار» را شایستۀ درج در وبگاه خود (جستار) دانستید بسیار سپاسگزارم و نیز شادمانم از اینکه استادان دانشمندی چون جناب عالی و دکتر احسان یارشاطر و دکتر علی‌اشرف صادقی و استادان دیگر نظرات مطرح شده در این جستار را درست و پذیرفتنی دانسته ‌اند. جناب عالی در وبگاه خود در نامه‌ای لطف‌آمیز به بنده بحث دربارۀ این ترکیب را این بار در معنای واژۀ زهار همچنان پی گرفته‌اید. اجازه دهید بحث خود را با بخش پایانی و نتیجه-گیری نوشتۀ شما آغاز کنم. فرموده‌اید:« در نتیجه، اکنون با روشنیِ بیش‌تر می‌توان گفت که، زهار نه به معنایِ خایه است، چنان که گمان رفته بود، نه (به مجاز) به معنایِ “فرزندآور. به معنایِ زهدان هم نیست، اگرچه در نرینه مجرایِ خروجِ منی و در مادینه مجرایِ خروجِ بچّه از زهدان به هنگامِ زایمان نیز هست. امّا، این، همچنان که گفتیم، کارکردِ همیشگیِ فیزیولوژیکِ آن نیست. به عبارتِ دیگر، زهار در نرینه مجرایي ست، از سویي، پیوسته به بیضه‌ها و در مادینه، از سویي، پیوسته به زهدان یا رحم، بچّه‌دان، امّا با هیچ‌یک از آن دو یکی نیست، و، مهم‌تر از آن، تنها کارکردِ تناسلی ندارد».بنده با این بخش از نتیجه‌گیری شما که زهار – البته در متون فارسی – نه به معنای خایه است و نه به معنی فرزند‌آور و نه به معنی زهدان کاملاً موافقم، ولی با برخی از مقدمات بحث که به این نتیجه‌گیری انجامیده چندان موافق نیستم. اینجانب پس از خواندن مطالب جناب عالی یک بار دیگر همۀ حدود دویست شاهد قدیم و جدید واژۀ زهار را از این منظر مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که در زبان فارسی – چنانکه شما نیز متوجه شده‌اید- زهار اختصاصاً به معنای زهدان و آلت تناسلی مرد یا زن به کار نرفته است و چنانکه در جستار پیشین نوشتم به معنای موضع آلت تناسلی و اطراف آن و به‌طور کلی شرمگاه است که چنانچه برخی شواهد نشان می‌دهند، گاه آلت تناسلی را نیز شامل می‌شود. در چندین شاهد زهار در کنار عورت و خایه و یا در کنار رحم و زهدان آمده و کاملاً از آنها متمایز شده است. در هیچ یک از شواهد جز شواهد معدودی که شما از خاقانی (سنگ را آب بردَمَد زِ شکم / آب را سنگ درفُتد به زهار) و همای‌نامه(تو چنداشتی زهره‌شان بُد گُمیز / شدند از زهار-اندرون زهره‌ریز) نقل کرده‌اید، زهار به معنای مجرایی پیوسته به بیضه‌ها در نرینه و پیوسته به زهدان در مادینه به کار نرفته است. به نظر بنده شاید با یکی از علائق مجاز، یعنی علاقۀ جزئیت و کلّیت (ذکر کل و ارادۀ جزء) بهتر بتوان این گونه شواهد را توجیه کرد. نویسنده کل (زهار به معنی شرمگاه با متعلّقات آن از جمله آلت تناسلی و مجرای آن) گفته و جزء که همان مجرای آلت تناسلی است، اراده کرده است. در شاهدی از ویس و رامین (به‌تندي زيرِ خنگ‌اندر بغريد / بزد يشک و زهارش ر ا بدريد) که دکتر خالقی زهار را به معنی آلت تناسلی گرفته، بهتر است به معنای کل قسمت شرمگاه از جمله آلت تناسلی بگیریم تا اختصاصاً آلت تناسلی. مرقوم فرموده‌اید: « لغت‌نامه‌یِ دهخدا، به نقل از غیاث‌اللغات و آنندراج، زهار را، از جمله، چنین معنا کرده است: “سوراخي در سنگ و غیره که آب از آن برآید.” همچنین یکي از معناهایِ زهیدن را “تراویدن، جوشیدن، بیرون آمدن، جاری شدن” داده است. در فرهنگِ سخن هم زهار را، از جمله، “جویي برایِ تخلیه‌یِ آب” معنا کرده اند. ترکیبِ “بیرون‌زهیدن” هم در فرهنگ‌ها آمده است.»
در لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ بزرگ سخن زهار به معانی ذکر شده نیست، بلکه واژۀ زه بدان معانی آمده است. بنا به بررسی بنده، واژۀ زه- و نیز زهش- به معنی محلّ جوشیدن آب چشمه درست است و شواهد قدیمی دارد، ولی معنی «جویی برای تخلیۀ آب» برای واژۀ زه شاهد قدیمی ندارد و در فرهنگ سخن فقط یک شاهد معاصر برای آن نقل شده است. از این رو در درستی این نظر شما که «به گواهیِ فرهنگ‌هایِ کهن، زهار به معنایِ مجرا و دهانه‌یِ چشمه و قنات به کار می‌رفته (شاید هنوز هم به کار می‌رود) و آنگاه، در کاربردِ مجازیِ آن برایِ انسان و حیوان، معنایِ “مجرایِ بول” (یا، بنا به برابرگزینیِ فرهنگستانِ یکم، پیشاب‌راه) به خود گرفته است» تردید دارم.
مرقوم فرموده‌اید:« به گمانِ من، “آلتِ تناسلی” به معنایِ مترادفِ مطلقِ آلتِ نرینه و مادینه مفهومِ ناسنجیده‌اي ست که از راهِ ترجمه در دوران‌هایِ اخیر به زبانِ فارسی راه یافته و نیازمندِ درنگِ دو باره است. زیرا نرّگی و مادگی، همچون دو اندام در جانورِ نر و ماده، پیش و بیش از آن که “آلتِ تناسلی” باشد، یک کارکردِ پایه‌ایِ فیزیولوژیک دارد که برایِ هر جانور دارایِ ضرورتِ زیستیِ بی‌چون-و-چرا ست. و آن، نقشِ آن دو همچون مجرا و دهانه‌یِ خروجِ آب‌هایي ست که سیستمِ پالایشیِ بدن (کلیه و مثانه) از درونِ آن زه‌کشی می‌کند....ترکیبِ “آلتِ تناسلی”‒ همچون نامي برایِ آلتِ نرینگی و مادینگی و کارکردِ زادآورانه (procreative)‌یِ آن دو ‒ در زبانِِ فارسی پیشینه‌یِ چندان درازي ندارد و در دوران‌هایِ اخیر، در ترجمه‌یِ g&eacutenital organe از زبانِ فرانسه به فارسی آمده، و سپس سایه‌یِ خود را بر معنایِ زهار نزدِ لغت‌شناسان افکنده است.» به گمان بنده، “آلت تناسلی” سایۀ خود را بر معنای عورت و نام‌های تابوی شرمگاهِ دو جنسِ مؤنّث و مذکّر افکنده است تا زهار، که گفتیم اختصاصاً به معنای عورت نبوده است. گذشته از این، ترکیبِ”آلتِ تناسلی” جدید نیست، بلکه در زبان فارسی پیشینۀ هشتصد ساله دارد. این ترکیب از قرن ششم هجری قمری در متونی چون سندبادنامۀ ظهیری(به کوشش احمد آتش، تهران، کتاب فرزان، ۱۳۶۲، ص ۱۷۴) و جامع العلوم ستّینی (فخر الدّین رازی، به کوشش سیدعلی آل‌داود، تهران، موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۶۱، ۲۸۵) به کار رفته است. در مورد ناسنجیده بودن مفهوم «آلت تناسلی»، این معنی را می‌توان به بسیاری از واژه‌ها و ترکیبات دیگر زبان نیز تعمیم داد. مثلاً ما فارسی زبانان در گزینش لفظ فرودگاه به محلّ فرود هواپیما توجّه داشته‌ایم و عربها به محلّ بلند شدن هواپیما (المطار) و آلمانها نیز به همین معنی (flughafen)، و کاربر این الفاظ را، بی‌آنکه مفاهیم آنها را ناقص بداند، به کار می‌برد. در این نامگذاری‌ها معمولاً به یکی از ویژگی‌های برجسته و مهم مدلول توجّه می‌شود. همچنین در درستی این نظر شما نیز که «زهار در اصل با زه‌کش و زه‌کشی نسبت معنایی داشته است»، تردید دارم. زیرا، اگر چنین بود قاعدتاً باید در متون فارسی، «زه» به معنای گمیز و پیشآب به کار می‌رفت که بنا به بررسی من از شواهد این واژه و واژه‌های مرتبط با آن، به کار نرفته است. در متون پهلوی زهار به معنی زهدان و رحم است و در متون فارسی به معنی شرمگاه که برای هر دو جنس مذکر و مؤنّث به کار رفته است. بنا بر این، در مورد این واژه از دوره میانه به دورۀ نو (از فارسی میانه به فارسی دری) ما با تغییر و تحوّل معنایی روبه‌رو هستیم و به سبب همین تغییر معنایی، جناب عالی معنای فرزند‌آور را برای زهار مردود دانسته‌اید. درست است که در متون فارسی زهار به معنی زهدان و رحم و طبعاً فرزندآور نیست ، ولی این دلیل کافی نیست که به واژۀ پهلوی zahār شک کنیم و یا طبق اشتقاق پیشنهادی، معنی فرزند‌آور را برای آن مردود بدانیم، زیرا با اینکه زبان فارسی دری دنبالۀ زبان پهلوی است، ولی چه از نظر دستور زبان و چه در حوزۀ واژه‌ها و تلفظ، گاه تفاوتهای نمایانی با یکدیگر دارند. از این رو، بر این فرض اشکالی وارد نمی‌بینم که زهار در پهلوی با همان اشتقاق پیشنهادی به معنی زهدان به کار می‌رفته و در فارسی دری به شرمگاه دو جنس مذکّر و مؤنث تغییر معنایی داده است (در این تغییر معنایی مجاورت زهدان و شرمگاه مؤثّر بوده). چنین نمونه‌هایی در این دو زبان بازهم دیده می‌شوند. عجالتاً پسوند قیدسازِ «–ئیها(īhā)» را در زبان پهلوی در نظر می‌آورم که در فارسی دری به صورت نشان جمع «–ها »باقی مانده است. مثلاً در پهلوی mardīhā به معنی مردانه است و در فارسی دری مردها به معنی مردان و پسوند قیدساز در فارسی همانا «–انه» است، مثل مردانه. بنا بر این ضرورتی ندارد که با تغییر کاربرد پسوند «ئیها» از پهلوی به فارسی دری، به دنبال ریشۀ دیگری، جدای از «-ئیها» برای «-ها» باشیم.
با اینکه شواهدی مبنی بر ارتباط معنایی بین زهیدن و گمیزیدن و زه و زهاب با ادرار و گمیز نیافتم، هربار که به نظر جناب عالی فکر می کنم، احساس می‌کنم شاید ارتباطی بین آنها وجود داشته باشد. می‌خواهم به نظر جناب عالی از منظری دیگر بنگرم و این احتمال را مطرح کنم که شاید زه و زهش به معانی آب و منبع آب و زادن و نسل و فرزند، و زهه به معانی زادن و زهدان، و زهاب به معنی تراویدن آب، در تغییر معنایی زهار از زهدان به موضع آلت تناسلی که محل دفع ادرار و منی و حیض است،مؤثر بوده‌اند. همچنین شاید بر اساس این اشتقاق عامیانه در بین اهل زبان که زهار مرکب است از «زه» به معنی آب و «-آر»(مخفف آور، از ستاک آوردن)، این واژه را به شرمگاه با آن کارکرد فیزیولوژیک – که شما به تفصیل از آن سخن گفتید – اطلاق کرده‌اند. در این مورد، شایسته است به دو نکتۀ زیر نیز توجّه شود:
۱. پیشاب به معنی ادرار و ترکیباتی چون «آب تاختن» به معنی ادرار کردن و آب به معنی منی به کار می‌رفته و برخی از آنها هنوز هم به کار می‌روند. به شاهد زیر دربارۀ ارتباط میان آب و منی و زهیدن از مولوی (دیوان شمس، ج۲، ص ۲۰۰ ) توجّه فرمایید:
قطرۀ آب منی کز حَیَوان می‌زهد لایقِ قربان نشد تا نشد آن گوسفند
۲. در همان جستار «بادپایان هخته‌زهار» چند نمونه از اشتقاق‌سازی‌های عامیانه با «-آر» را از قول حمزۀ اصفهانی نقل کرده‌ام.
دربارۀ یادداشت آقای دکتر حیدری ملایری باید بگویم که در مورد ریشه‌شناسی زاییدن به همان صورتی که ایشان آورده‌اند، ایران‌شناسان توافق دارند و اشتقاق زه را نیز اینجانب در همان جستار از قول نیبرگ آورده‌ام، منتها نکتۀ تازۀ یادداشت ایشان دربارۀ دو ریشۀ جداگانۀ زهیدن را قابل طرح می‌دانم. هرچند شواهدی که ایشان برای این معنی ارائه کرده‌اند، کافی نیست. چنانکه ملاحظه فرمودید، بنده نیز مانند ایشان ارتباط معناییی بین زهیدن و گمیزیدن و زه و زهاب با ادرار و گمیز نیافتم. آقای حیدری ملایری در یک جا نوشته‌اند:«ریشه‌شناسی پیشنهاد شده برای واژۀ فارسی میانۀ zahār استوار است» و در جای دیگر نوشته‌اند موجود نبودن پسوند «–آر» در معنای مورد نظر، «استواری zahār را در پهلوی سست می‌کند.» چنانکه در همان جستار «بادپایان هخته‌زهار» آورده‌ام، زهار دست کم با سه شاهد در زبان پهلوی جای استواری دارد و شایسته نیست به سبب یافت نشدن واژۀ دیگری که در آن پسوند –آر به کار رفته باشد، این واژه را نادیده یا سست انگاریم. در بالا به پرسشی که در پایان یادداشت ایشان آمده، یعنی:« اگر زه در زهار با زاییدن پیوند داشته باشد چگونه در دوران-های گذشته‌ی مردسالاری این واژه‌ی ویژه‌ی مادینه توانسته است خود را همچون واژه‌ی عام شرمگاه تحمیل کند؟»، پاسخ داده‌ام، ولی خود اذعان دارم که ممکن است پاسخ مذکور کاملاً قانع‌کننده نباشد.
پاینده و پیروز باشید
ارادتمند: ابوالفضل خطیبی
فروردین‌ماه ۱۳۸۸
******************************

یادداشتِ پایانی

با این پژوهشِ جمعیِ درازدامن سرانجام به این نتیجه رسیده ایم که، “هخته‌زهار” را، بنا به گواهیِ بیشینه‌یِ کهن‌ترین نسخه‌ها، چنان که در ویرایشِ آقایِ خالقی آمده است، می‌توان با یقین صورتِ درست و اصلیِ این ترکیب در شاه‌نامه شمرد و صورت‌هایِ دیگرِ آن در نسخه-هایِ دیگر، از جمله “اخته‌زهار” و “آهخته‌هار”، را دستکاریِ نسخه‌نویساني دانست که همیشه واژه‌هایِ کهن و ناآشنا را خودسرانه به واژه‌هایِ آشنا بدل می‌کرده اند. اما با آن که نسخه‌ویراییِ اساسیِ شاه‌نامه به دست استاد خالقی صورتِ درستِ اصلیِ این واژه را به دست داده است، باز وجودِ “اخته‌زهار” در برخي نسخه‌ها بارِ معنایی (یا بی‌معناییِ) خود را بر “هخته‌زهار” زورآور کرده و سببِ گمراهیِ پژوهندگان و ویراستارانِ شاه‌نامه شده است. در نتیجه، “هخته” را به معنایِ اخته گرفته اند که در اصل واژه‌اي ترکی ست و ربطي به “هخته” (از ستاکِ آهیختن/هیختن/هختن) ندارد. در پیِ آن “زهار” را هم به معنایِ خایه گرفته اند تا معنایِ “خایه‌کشیده” برایِ اسب جفت-و-جور شود و ناگزیر برایِ آن، چنان که گذشت، توجیهي هم آورده اند.این معنای به‌ظاهر آشنا، اما نادرست، سبب شده است که معنایِ کهن و از یاد رفته‌یِ “هخته-زهار” پژوهیده نشود. سرچشمه‌یِ این برداشت هم به نظر می‌رسد که شاه‌نامه‌یِ ویرایش مسکو و واژه‌نامه‌یِ پیوستِ آن از عبدالحسینِ نوشین باشد. نخستین نکته آن است که پژوهندگان ما می‌بایست به این امر توجه می‌کردند که اخته خود به تنهایی به معنایِ خایه-کشیده است و افزودنِ زهار بر آن، باز به معنایِ خایه، مهمل است و سزاوارِ کارِ استادي مانندِ فردوسی نیست. همچنین است در موردِ “هخته” اگر که به معنایِ اخته می‌بود. همچنین، کارِ پژوهشیِ جمعیِ ما، بر اساسِ روشِ حدس و ابطالگری-- که کوشیدیم با شکیباییِ فراوان پیگیری کنیم-- نشان می‌دهد که نه “هخته” به معنایِ اخته است نه زهار به معنایِ خایه. زهار در کل به معنایِ زیر-شکم یا پایین‌تنه است در نرینه و مادینه‌یِ حیوان و انسان. ترکیبِ “هخته‌زهار”، بنا پژوهشِ آقایِ خطیبی، بر پایه‌ی شاهدهایِ دیگر از شاه‌نامه، به معنایِ “کشیده‌میان”، “باریک-میان” یا، به تعبیرِ امروزی‌تر، “کمر-باریک” است که در مورد اسب و شیر هردو معنادار است و کنایه از جوانی و چالاکیِ آن‌هاست. در نتیجه، “شیرانِ هخته-زهار” هم در متنِ شاه‌نامه درست و معنادار است.
ادامه مطلب ...