شارستان یا شهر علم؟

در دیباچۀ شاهنامه در بخش «گفتار اندر ستایش پیغمبر» دو بیت معروف زیر آمده است:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی/ خداوند امر و خداوند نهی
که من شارستانم علیّم در است/ درست این سَخُن گفت پیغمبر است[1]
دو بیت بالا آشکارا اشاره دارد به این حدیث نبوی: انا مدینة العلم علیٌ بابها(من شهر علم هستم و علی در آن). در مصراع دوم نویسش «شارستانم» در دو نسخۀ فلورانس(مورخ 614ق) و نسخۀ دوم موزۀ بریتانیا(مورخ 891) آمده است، ولی در بقیۀ نسخه های 15 گانۀ مبنای ویرایش خالقی مطلق به جای آن، نویسش «شهر علمم». البته در نسخۀ دوم موزۀ بریتانیا بیت مذکور دو بار آمده است، یک بار با نویسش نخستین و بار دوم با نویسش دومین. دلایل استاد خالقی مطلق برای گزینش نویسش شارستانم بدین شرح است:
ادامه مطلب ...

دانای مینوی خرد شخصیت خیالی یا تاریخی؟

متن سخنرانی نگارنده در همایش بین المللی هزارمین سال سرایش شاهنامۀ فردوسی که از سوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن در روزهای دوم تا چهارم آذرماه 1390 در سالن همایشهای رایزن در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی برگزار شد.

این جستار تقدیم می شود به روانِ استاد عزیز از دست رفتۀ ما، ایران شناس بزرگ و مترجم مینوی خرد، دکتر احمد تفضّلی که یاد و خاطره­اش هماره با ماست

کتاب دادستان مینوی خرد(احکام یا آرای روح عقل) از اندرزنامه های پهلوی است در قالب پرسش و پاسخ. و آنچه تا کنون دربارۀ آن گفته اند این است که شخصی خیالی به نام دانا(حکیم) از مینوی خرد(روح عقل) پرسشهایی می کند و مینوی خرد پاسخ آنها را می دهد. اندرزهای کتاب دینی هستند و محتوای کتاب فقط به این نوع اندرزها اختصاص ندارد، بلکه در آن از آفرینش و رویدادهای اساطیری و معاد و جز آنها نیز سخن رفته است. نویسندۀ کتاب مانند برخی دیگر از متون بازماندۀ پهلوی دانسته نیست و نگارنده در آغاز سخن دربارۀ نویسنده دو احتمال را مطرح می سازد:
1.  این اندیشه که  شخصی خیالی از مینوی خرد پرسش می کند و او جواب می دهد و ساختار کتاب بر اساس همین پرسش و پاسخها شکل می گیرد بسیار جالب و جذّاب و نوآورانه است. هم این اندیشه و هم محتوای پرسش و پاسخها تراوشهای ذهنی نویسنده ای خلّاق در ایران پیش از اسلام است.
ادامه مطلب ...

بنی آدم اعضای یکدیگرند یا یک پیکرند؟

در شمارۀ جدید گزارش میراث(شمارۀ 46، مرداد و شهریور 1390)  که پربارتر از همیشه بود، آقای سیدعبدالرضا موسوی در جستار «در حاشیۀ بیتی» دربارۀ بیت معروف سعدی، بنی آدم اعضای یکدیگرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند،  صورت بنی آدم اعضای یک پیکرند را «اصح و اشرف» دانسته و نوشته اند: «اولاً در حدیث کمثل الجسد آمده است. در ثانی اساساً بیت به شکل اصلی حامل تعبیر مستهجنی می­تواند بود. یعنی با عرض معذرت، این یکی به مثابه فلان عضو آن دیگری است(حال این عضو می تواند عضو اسفل یا اعلی باشد) و آن دیگری به مثابه بهمان عضو این یکی» (ص45).
ادامه مطلب ...

فرهنگ های شاهنامه در شبه قارّۀ هند

از قرن پنجم هجری به این سو، در حوزۀ گستردۀ زبان و ادب فارسی، شاهنامۀ فردوسی همواره منبع اصلی فرهنگ­ نویسان فارسی برای استخراج لغات و ترکیبات و شواهد شعری بوده است. از اواخر قرن ششم یا اوایل قرن هفتم هجری با تألیف معجم شاهنامه، به کوشش دفترخوان عادلی(شریف دفترخوان)، تدوین فرهنگهای ویژۀ شاهنامه نیز آغاز شد که از آن میان سهم فرهنگ ­نویسانی که در حوزۀ شبه قاره فعالیت می کردند بسیار بارز و قابل توجه بوده است. چنین می نماید کهن ترین فرهنگ شاهنامه پس از معجم شاهنامه فرهنگی باشد به نام فرهنگ­نامۀ فردوسی، ولی از این فرهنگ نه نسخه ای در دست است و نه نام مؤلّف آن دانسته است. نخستین بار بدر ابراهیم در فرهنگ خود با عنوان زفان گویا (تألیف اواخر قرن هشتم یا اوایل قرن نهم هجری)شرح برخی از این واژه ها را از این فرهنگ نقل کرده است. بنا براین فرهنگ­نامۀ فردوسی باید در قرن هشتم یا پیش از آن نوشته شده است، ولی معلوم نیست که کهن­تر از معجم شاهنامه باشد. بدر ابراهیم، ذیل 17 واژۀ به این فرهنگ اشاره دارد که فقط ذیل واژۀ تلک نام کامل این فرهنگ را ذکر می کند و در بقیۀ موارد می نویسد: «در فردوسی است» یا «فردوسی گوید» که بی گمان مراد او همان فرهنگ­نامۀ فردوسی است(برای این واژه­ها و واژه­های دیگر منقول از این فرهنگ و شرح آنها، نک: خطیبی، ص44-45). ما نمی دانیم که این فرهنگ در چه حوزۀ جغرافیایی زبان فارسی نوشته شده است، اما از آنجا که همۀ فرهنگ­نویسانی که بدین فرهنگ استناد کرده­اند مانند همین بدر ابراهیم و مؤلف مدار الافاضل(تألیف: 1001ق) و مؤیّد الفضلاء (تألیف: 1225)متعلق به شبه قارۀ هند بوده اند، می توان احتمال داد که این فرهنگ نیز در همان حوزۀ جغرافیایی نوشته شده است. 
ادامه مطلب ...

سه بیت نویافته از رودکی

به تازگی در پایگاه کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی نوشته ای منتشر شده است از همکار قدیم ما در مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، جناب آقای حسن انصاری با عنوان «فارسیّات ابوسعدسمّان و قطعه شعری نویافته از رودکی» ایشان از امالی ابو سعد سمّان، محدث و متکلم برجسته معتزلی / زیدی ری در نیمه اول سده پنجم قمری که تنها قسمتی از آن باقی مانده است، سه بیت زیر را از رودکی با امانت، آن گونه که در نسخۀ کتاب ضبط شده است، نقل کرده اند:
برگ 170 ب: " وبه قال حدّثنا أبو بکر محمد بن الحسین الشعیری بقرائتی علیه بقزوین قال سمعت محمد بن عبد الله بن عبد العزیز المذکّر الرازی یقول أنشدنی الروذکی:
 ایا گیتی افسوس افسوسی براستی
شاهیت (در نسخه: شاییت) بندگیست فزونیت کاستی
بر بچّه گان خویش همه ترک خواستی
خوذ بن کنی همان را کجوز (؟) نشاستی
هر که تو را نخواست مرو را بخواستی
هر که تو را بخواست (در نسخه: نه خواست) بذو دادی استی (؟)
ادامه مطلب ...

آیا فریدون به یزدان ناسپاس شد؟(تحریر دوم)

متن این جستار را حدود سه ماه پیش در همین وبگاه منتشر کردم. پس از آن به مقاله ای برخوردم به قلم پائول تیمه که دربارۀ بخش نخست این جستار، یعنی داستان فریدون و پااوروَ نظرات تازه ای مطرح ساخته بود. پس در تحریر نهایی این جستار برای چاپ در مجموعه مقاله های همایش هزارۀ شاهنامه، نقد و بررسی این نظرات و نیز پاره ای مطالب دیگر را که به حدود چهار صفحه می رسد، به جستار پیشین افزودم. به دوستانی که به این موضوع علاقه مند هستند پیشنهاد می کنم  بخشهای افزوده شده را بخوانند.
     آیا فریدون به یزدان ناسپاس شد؟(تحریر دوم)
فریدون (اوستایی: ثرَئِتئونه[1]) یکی از پرآوازه ترین شاهان و پهلوانان هندو ایرانی است. در تاریخ ملّی ایران، او پس از برانداختن فرمان­روایی هزارسالۀ ضحاک، آخرین فرمانروایی است که جهان متحد را زیر فرمان داشت و پس از مرگ او و تقسیم فرمان­روایی او بین سه پسرش سلم و تور و ایرج، این یکپارچگی فرمانروایی برای همیشه از بین می رود و قرنها جنگ و خون­ریزی بین ایران و توران که به ترتیب قلمرو فرمان­روایی ایرج، پسر کهتر و تور پسر دوّم او بود ادامه می­یابد. در شاهنامه داستان فریدون شکل نهایی خود را
ادامه مطلب ...

هزارۀ نظم شاهنامه

امروز تازه ترین شمارۀ نامۀ فرهنگستان، فصل نامۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شد(دورۀ یازدهم، شمارۀ سوم، پاییز 1389، شمارۀ پیاپی: 43).سرمقالۀ آن با عنوان هزارۀ نظم شاهنامه به قلم نگارندۀ این سطور است که در زیر می خوانید. البته انچه در اینجا می خوانید مفصل تر از صورت چاپی است و چنانچه صورت چاپی را بخوانید، در برخی جاها نثر آن متفاوت است. استاد گرامی ما احمد سمیعی گیلانی  سردبیر مجله که خداوند بدو تندرستی و طول عمر دهاد، با همۀ مقاله هایی که در نامۀ فرهنگستان به چاپ می رسند، چنین می کنند. خاطر استاد چنان برای ما عزیز است که هرچه تغییر دهد لابد به صلاح است و ما دم برنمی آوریم.
 هزارۀ نظم شاهنامه
 هزار سال گذشت از زمانی که آخرین بیت را سرود و قلم بر زمین نهاد.
سرآمد کنون قصّۀ یزدگرد/ به ماه سپندارمذ روز اِرد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار/ به نام جهانداور کردگار[1]
 یعنی روز 25 اسفند سال 400 هجری قمری، برابر با 388 هجری شمسی
بنگرید! مصراع پایانی را به همان گونه به پایان برد که 30 سال پیش از آن آغاز کرده بود:
به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد
ادامه مطلب ...

گرشاسپ یا کرشاسپ، گشواد یا کشواد ، گرسیوز یا کرسیوز؟

بنا بر سنت نیکوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، قرار است برای هر یک از اعضای قدیمی آن جشن نامه ای منتشر کنند که تا کنون 5 جشن نامه برای این استادان منتشر شده است: دکتر محمد خوانساری، دکتر محمدعلی موحد، استاد اسماعیل سعادت، استاد عبدالمحمد آیتی، دکتر سلیم نیساری. جشن نامۀ دکتر نیساری، حافظ شناس نامدار معاصر به تازگی از سوی نشر آثار فرهنگستان انتشار یافته  و جستاری از نگارنده که در زیر می خوانید در این جشن نامه به چاپ رسیده است. 
گرشاسپ یا کرشاسپ، گشواد یا کشواد ، گرسیوز یا کرسیوز؟

یک از دشواری های اساسی شاهنامه خوانشِ  نامهایی است که حرف گاف دارند. زیرا در نسخه های شاهنامه و کلّاً متون کهن فارسی، گاف فارسی  را به صورت کاف می نوشتند. البته گاهی در برخی نسخه های متون فارسی برای متمایز کردن این دو واج، بالا یا زیرِ کاف سه نقطه می گذاشتند. ویرایشگران شاهنامه از جمله ژول مول و ویراستاران چاپ مسکو بر پایۀ خوانش امروزی این گونه نامها و برخی شواهد دیگر گاف یا کاف را اختیار کرده اند، اما جلال خالقی مطلق در ویرایش خود برخلاف همۀ ویراستاران پیشین، در مورد برخی نامهایی که با کاف آغاز می شوند، همان کاف خوانده و ثبت کرده است. مهمترین دلیل ایشان در خوانش این نامها این است که آنها در در متون پهلوی با K ضبط شده اند. برای نمونه خالقی مطلق( یادداشتهای شاهنامه، ج1، بخش 1، ص168) دربارۀ خوانش گرشاسپ چنین می نویسد:
ادامه مطلب ...

آیا فریدون به یزدان ناسپاس شد؟

متن سخنرانی نگارنده در همایش بین المللی هزارۀ شاهنامه که از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و بنیاد ایران شناسی در روزهای 24 و 25 اردیبهشت 1390 برگزار شده است:  
آیا فریدون به یزدان ناسپاس شد؟
فریدون (اوستایی: ثرَئِتئونه Θraētaona) یکی از پرآوازه ترین شاهان و پهلوانان هندو ایرانی است. در تاریخ ملّی ایران، او پس از برانداختن فرمان­روایی هزارسالۀ ضحاک، آخرین فرمانروایی است که جهان متحد را زیر فرمان داشت و پس از مرگ او و تقسیم فرمان­روایی او بین سه پسرش سلم و تور و ایرج، این یکپارچگی فرمانروایی برای همیشه از بین می رود و قرنها جنگ و خون­ریزی بین ایران و توران که به ترتیب قلمرو فرمان­روایی ایرج، پسر کهتر و تور پسر دوّم او بود ادامه می­یابد. در شاهنامه داستان فریدون شکل نهایی خود را می یابد و کارنامۀ این فرمانروا سراسر ستایش انگیز است و حتی در ماجرای تقسیم فرمانروایی او که پسر کهتر را به جانشینی خود در ایران که مهمترین و آبادترین سرزمینها بوده است برمی گمارد، انتقادی متوجّه او نمی شود. اما در دو موضع از متن پهلوی مهم مینوی خرد روایات شگفتی دربارۀ او آمده است. در بخشی از پرسش هفتم سخن بر سر این است که اورمزد و اهریمن چنانکه بخواهند می توانند آفریدگان یکدیگر را بگردانند(تغییر دهند). پس از آن آمده است: «اورمزد جمشید و فریدون و کاووس را بی­مرگ آفرید و اهرمن چنان [آنان] را تغییر داد که معروف است(بند 27-28). در جای دیگر چنین می خوانیم: « هر انسانی که از خرد بهره­وری بیشتر دارد، بهره اش از بهشت بیشتر است. و نیز گشتاسپ و زردشت و گیومرث و دیگر کسان که بهره­شان از بهشت بیشتر است به سبب آن است که خرد به آنان بیشتر رسیده است. و جم و فریدون و کاووس که از ایزدان نیرو و قدرت یافتند همانگونه که گشتاسپ و سروران دیگر از دین بهره­وری داشتند- و نیامدنشان به بهشت و نیز اینکه نسبت به خدای خویش ناسپاس شدند، به سبب این بود که خرد به آنان کم رسیده بود.». روایت مشابه دیگری در کتاب روایت پهلوی آمده است. در فصل 37 این متن پهلوی زردشت خطاب به گشتاسپ می گوید پیش از او هرمزد نخست دین را بر جمشید انگیخت، ولی او هرمزد را تحقیر کرد و ادعای بی­مرگی کرد، پس به سبب این تحقیر دیوان و مردمان او را دریدند. پس از آن چنین می خوانیم: «هرمزد فریدون را به دین انگیخت، او نیز هرمزد را تحقیر کرد و به سبب آن تحقیر، پیری بر او فرود آمد و نتوانست تن خویش بر استر نگاه دارد و در سه گامی پیرامون همی افتاد»(بند 14-16؛ ویرایش دابار، ص139؛ ترجمۀ ویلیامز، ج2، ص78؛ ترجمۀ فارسی، ص57).
ادامه مطلب ...

گرشاسپ


(اوستایی: کِرِساسپَه[1] سنسکریت: کرشاشوَ[2]: ، به معنی دارندۀ اسبان لاغر؛ پهلوی: کِرساسپ[3]، کَرشاسپ[4]، کَرِشاسپ[5] ، گَرشاسپ[6]، گَرساسپ[7] ؛ فارسی نو: کَرشاسپ، گَرشاسپ، کَرشاسب، گَرشاسب)، پسر ثریته[8](پهلوی: اَسرَت؛ فارسی: اثرط در گرشاسپ­نامۀ اسدی طوسی، ص49) از بزرگترین و نامدارترین پهلوانان باستانی و حماسۀ ملی ایران. مهمترین منابع ما دربارۀ او اوستا، متون فارسی میانه و منظومۀ گرشاسب­نامه است.  در اوستا لقب او نَئیرمَنَه[9]، به معنی نریمان و نیرومند است و نسب خانوادگی او  سامَه[10](پهلوی و شاهنامه:  سام؛ گرشاسپ­نامۀ اسدی، ص49: شَم). از او با لقب گرزوَر[11](دارای گرز) و گیسوور(دارای گیسوان) یاد شده است. کرساسپه، نیرومندترین و پرآوازه­ترین یلِ اوستا، قوی ترین و سهمناک ترین اژدهایان و دیوان و دیویسنان را از پای در­آورد، تا آنجا که به روایت مینوی خرد(فصل26، بند53) اگر کرشاسپ این پتیارگان را نمی کشت «رستاخیز و تنِ پسین کردن» ممکن نمی شد(نک: ادامۀ مقاله).حتی اورمزد به زردشت می گوید که اگر گرشاسپ این کارها را نمی کرد، او و هیچ یک از آفریدگان هستی­مند نمی شدند(روایت پهلوی، ص32). بیشتر پهلوانی های کرساسپه در زامیاد یشت شرح داده شده است. او پس از آنکه بهرۀ سوم از فرّ کیانی را که چون مرغی از جمشید به پرواز درآمد، به چنگ آورد، توانست هیولای شگفت ­انگیزی چون اژدهای شاخدار[12] را که اسبان و مردان را می بلعید و به بالای یک نیزه زهر روان می کرد، از پای درآورد(یسنا، 9، بند 10؛ یشتها، 19، بند40). در متن روایت پهلوی(ص29-30) آمده است که او بر پشت این هیولا از بامداد تا نیمروز بتاخت تا به سرش رسید و با زدن گرزی بر گردنش او را بکشت(برای روایت فارسی زدشتی این ماجرا به نظمی سست، نک: روایات داراب­هرمزدیار، ص61- 67؛ صد در نثر صد در بندهشن، ص 86 ؛ برای بازتاب این رویداد در گرشاسپ­نامه، اسدی، ص52-54 و در شاهنامه در کارنامۀ سام، نک: فردوسی، ج1، ص231-233؛ ج5، ص346-347؛ 65؛ سرکاراتی، «بازشناسی بقایای افسانۀ گرشاسپ»، ص265-268).
       به روایت یشتها کرساسپه از جمله یلانی بود که برای اردویسور اناهیتا، ایزدبانوی پیروزگری و آبها در کرانۀ دریای پیشینگه و برای ایزد باد(وایو) در کرانۀ رود گوذَه از شاخه های رَنگهَه(شاید جیحون) قربانی ها می کند تا این ایزدان او را در مبارزه با  هیولای سهمگین، دیوِ گَندَرِوَ[13] (پهلوی: گَندَرو/گَندَرب[14]) با لقب زرّین­پاشنه (مینوی خرد: دیوِ آبی، فصل27، بند49) یاری دهد. کرساسپه به یاری ایزدان این دیو را که بر آن بود تا جهانِ اَشَه(راستی) را نابود کند در دریای وُروکَشَه[15] می کشد(یشتها 5، بند 37؛ 15، بند 28؛ 19، بند41).  او به خانۀ این هیولا تاخت و هیتاسپ زرّین ­تاج را به انقام کشته شدن برادرش اورواخشیّه(پهلوی: اوروَخش) از پای درآورد. بنا بر متن روایت پهلوی(ص30) کرساسپه، گندرو را که 12 دِه را خورده بود، بکشت، درحالی که مردمِ مرده به دندانهایش آویزان بودند(برای شرح دقیقی از اعمال این دیو، نک: پانائینو). در شاهنامه در دو جا  به این دیو با نام کندرو (گَندرو) اشاره شده است. در یک جا او پیشکار ضحاک(فردوسی، ج1، ص78، ب369) است که نخستین بار، زینر(ص442) بر پایۀ مصراع دوم بیتی که در آن نام دیو آمده(«به کُندی زدی پیش بیداد گام»)، پیشنهاد کرد که این نام کُندِرو خوانده شود(نیز نک: خالقی مطلق،، ج1، بخش1، ص98: کندرو به معنی کندرونده)  و در جای دیگر دیو سهمناکی است (همو، ج5، ص347،ی657) که به دست سام کشته می شود(نک: سرکاراتی،«پری»، ص11-12، پانوشت 28؛ منشی زاده، ص21-22 که «اندرو» را در این مصراع شاهنامه: دگر اندرو دیو بد بدگمان، به درستی به «کندرو/گندرو» تصحیح کرده­ اند(قس:مولایی، ص32-34) . این دیو تنش بر زمین و سرش بر آسمان بود و دریای چین تا میانش، و ماهی را از آب می گرفت و در برابر خورشید بریان می کرد و می خورد. این دیو در گرشاسب­نامه(اسدی، ص280-283) منهراس نام دارد که گرشاسب در مقام جهان­پ هلوانِ ضحاک او را می کشد و در سام­نامه(ص127-150)، گندرب که به دست سام کشته می شود(نک: سرکاراتی، «بازشناسی بقایای افسانۀ گرشاسپ»، ص271-278).
ادامه مطلب ...